پرده سینما

اگر بدانی پشت آن پنجره کيست؛ به یاد ایرن زازیانس

نغمه رضائی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

يک روز يا شايد دو روز بعد از مرگش - دقيقاً تاريخ های دقيق را نمی دانی- وقتی جمعيتی شيک پوش با عينک های دودی و لباس های سياه در ظهر مرداد کوچه ی «مهتاب» را پر می کنند، به لحظه ای درنگ می فهمی پنجره ی اتاقش همان پنجره ی حزن انگيز رو به پنجره ی اتاقت بوده، تمام اين نه سال که اينجا زيسته ای، و حتی پيش از آن، با يک حياط کوچک فاصله... داده ه ای کوچک ذهن آشفته ات از گوشه کنار خاطر بيرون می ريزند و تو آنها را کنار هم می چينی. آن سالهای کودکی که گاهی پدر يا مادرت در خيابان های همين اطراف ناگهان خم شده به صدای آرام در گوش ات گفته اند:  «اين، ايرن هنرپيشه قديمی ست» ، اما تصويری در پی اين جمله به يادت نمی آد. هيچ تصويری. همان طور در مغازه ها و داروخانه ها ناگهان يک قديمی تر می گفت  «اين ايرن بود» و تو مشغول خريدها و قفسه ها بودی. و اين نُه سال اخير که ديگر ساکن همين کوچه بوده ای و گاه به گاه شنيده ای که ايرن هم همينجاست، همسايه ی فلانی ست، تنها زندگی می کند، سرطان دارد، و سرانجام اين که ايرن درگذشت. هرگز نپرسيدی دقيقاً کدام فرد، کدام خانه، کدام پنجره. دقيقاً نمی دانی چرا اين جملات هرگز به چنگک افکارت چنگی نمی زد.

امروز که جمعيتی غريب کوچه را پر می کند ناگهان به هيئت شعله ی کبريت در تاريکی ذهنت به خاطر می آوری که هم اتاقت چند روز پيش گفت شاهد صحنه ای تکان دهنده و ترسناک بوده و اينکه کاش بودی و تو هم تماشا می کردی. آن پنجره ی پشتی که رو به پنجره ی اتاق توست برای مدتی کوتاه روشن شده بوده و در آن پرستاری به پيرزنی بسيار فرتوت در بستر غذا می داده، پس از چند لحظه اتاق خاموش شده و تمام. به تو می گويد هرگز خيال نمی کرد در آن خانه چنين زوالی در جريان زندگی باشد. يادت هست که حوصله نداشته ای به اين داستان زياد فکر کنی. هرچند که چيزی در آن بود. نمی دانی چرا. قصه ای هشتاد و پنج ساله اما به کوتاهی يک سيگار کنار پنجره.

امروز وقتی هنوز جمعيت در کوچه بودند نامش را در صفحات جستجو کرده ای تا تصويرش را ببينی. ديده ای. زندگینامه رسمی اش را خوانده ای. نام تئاترهای قديمی دهه ی ٣٠ دلت را لرزانده. تازه دقت کرده ای که او همان «شمسی» بود که هميشه با شوخی و خنده ترانه اش را در همين اتاق زمزمه می کردی. در چند متری او. سالهای سکوتش را شمرده ای. مادرت از فاتحه خوانی که بازمی گردد می گويد خانه اش برای تنهايی بسيار بزرگ بوده. اين پنجره اما کوچک است. می گويد امشب برای او هرچند ارمنی زاده است نماز می خواند اما نام پدرش سخت است و در ذهنش نمانده. نمی داند گوگل می کنی و نام پدر را هم به ثانيه ای برايش می يابی. تنها اگر بدانی پشت آن پنجره کيست.

چند روز ديگر از اين خانه خواهی رفت در هيئت عروس. فرصت زندگی ات در کوچه «مهتاب» به پايان رسيده. بغض آخرين روزهای هر دوران به آگاهی تازه دامن می زند و اين پنجره ی به ظاهر بی منظره را از سنگينی تصاوير و يادها پر می کند: آن خط دور در آسمان که مسير عبور هواپيماست و هميشه در فصل های عاشقی و دلتنگی با ديدنش هوای سفر کرده ای، ديوار بلند روبرو که سايه ی خودت را بزرگ کرده و با شاخ و برگ درختان در شبهای بارانی تحويل خودت داده، و آن پنجره ی مستطيل شکل سبز رنگ آهنين آن گوشه که روايت است در تمام اين سالها يک بار روشن شده و تو آن را نديده ای. در سرزمينی زيسته ای که لباس سفيد عروسی و تن پوش سفيد مرگ را به عبارتی و اصطلاحی در کنار هم می چينند. نامش به نام ايران شبيه است. خودت را به قصه ای که از آن تو نيست نمی چسبانی، می دانی اگر به عقب برگردی باز هم نمی پرسی در آن خانه چه قسمتی از تاريخ می گذرد و باز هم طنينی به تنهايی اش نداری. باز هم نمی آيد پشت اين پنجره و نخواهد تو را ديد. خيال می کنی با رفتنت از اين اتاق توازنی تازه ميان اين دو پنجره ی بی ارتباط برقرار می شود. در ميان صدای خراشنده ی جرثقيل ها که لحظه ای خاموش نمی شوند و معلوم نيست چقدر آرامش واپسين روزهای او را نيز بلعيده اند و حالا در انتظار خوراک تازه ای از ديوارها و اتاق ها و سقف ها و يادها زوزه می کشند، پرده را کنار می زنی و از ميان آن پرده ای که هرگز کنار نمی رفت، به زندگانی بلند و دشوار زنی زيبا که انگار ديگر آنجا نيست به وداع و درود می نگری...

 

نغمه رضائی


 تاريخ ارسال: 1391/5/10

نظرات خوانندگان
>>>فرشته عقیلی نژاد:

من پس ازانقلاب بدنیاامدام وباخانم ایرن ازطریق همسرمرحوم ساموئل خاچیکیان اشناشدام خانم ایرن بسیارخانم خونگرم وبامحبتی بودند وبه همه احترام میگذاشتند اخرین باری که من ایشان رادیدم یک هفته قبل از فوتشان درمنزلشان واقع درخیابان اپادانابود ایشان باوجود ناراحتی وداشتن سرطان به من که میهمان ایشان بودم احترام میگذاشتندووقتی خبرفوت ایشان راشنیدام بسیارمتاثرشدام وتا به امروزهرگاه یاد این بانوی نازنین می افتم بیشترناراحت میشوم چه میشودگفت بازگشت همه بسوی اوست.روانت شاد خانم ایرن زازیانس.باتشکرازشمافرشته عقیلی نژاد

2+0-

سه‌شنبه 22 مرداد 1392



>>>روزبه:

تجلیل از یک بازیگر از یاد رفته با جای دادن او در قاب جهان خویشتن. این بزرگترین و تنها کار ارزشمندی است که می توانیم برای مردگان انجام دهیم و این نوشته انجام داده

1+0-

پنجشنبه 14 دي 1391



>>>Ali:

With you'r without me,your sadnesses drive me crazy

0+0-

شنبه 21 مرداد 1391



>>>محمدرضا حسن زاده:

بسیار مقاله زیبا و تاثیرگذاری بود. ممنونم

1+0-

شنبه 14 مرداد 1391



>>>ميثم:

مقاله اي كه دل را مي لرزاند و ايرني كه از همانهاست كه فرصتشان كوتاه بود و سفرشان جانكاه.

1+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391



>>>جلال:

جایگزین کردن عبارت "گوگل می کنی" بجای "در گوگل جستجو می کنی" خیلی قشنگ است

1+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391



>>>لیلا:

اینجای مقاله خیلی قشنگ است: مادرت از فاتحه خوانی که بازمی گردد می گويد خانه اش برای تنهايی بسيار بزرگ بوده. اين پنجره اما کوچک است. می گويد امشب برای او هرچند ارمنی زاده است نماز می خواند

2+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391



>>>bijan:

روزی سرود: هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره است امروز می بینم: ياران ناشناخته ام چون اختران سوخته چندان به خاک تيره فروريختند سرد که گفتی ديگر زمين هميشه شبی بی ستاره ماند.

1+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391



>>>سهراب:

ممنون از آرامشتون در نوشتن این متن زیبا و ممنون از شاعرانگی و صبری که در نثرتون موج میزنه

1+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391



>>> اندیشه:

محزون

1+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391



>>>پژمان.ع:

بسیار عالی بود

1+0-

سه‌شنبه 10 مرداد 1391




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.