پرده سینما

بهاریه: شلوغی آن خیابان آفتابی

نغمه رضائی

 

 

                

 

 

 

 

 

 

 

عکس از نغمه رضاییصدای چهارشنبه سوری می آید. هرچند هنوز چند روز مانده به چهارشنبه سوری. شاید این سطرها را که می خوانی چند روز هم گذشته باشد. شاید این سطرها را هم نخوانی. انگار کسی دیگر حرفهای دیگران را نمی خواند. دیگر همه یا شاعرند یا نویسنده یا نقاش یا گرفتار. کسی دیگر مخاطب کس دیگری نیست. همه خطابه ای دارند و خطاب می کنند. در جا به جای شهر نوشته اند آرامش شهرمان را بر هم نزنیم. چهارشنبه سوری را می گویند که امسال انگار می شود شب بیست و نهم اسفند در سال کبیسه. شب جشنی که برپا نمی کنیم. آرامش شهرمان ترکیب عجیبی است. آرامش شهرمان.

 

 

درخت ها بهار داده اند.

 

امروز در عکاسی زن زیبایی را دیدم با صورتی نیم سوخته و دست هایی نیم سوخته. برای اصلاح عکس هایش آمده بود که انگار تصاویری بی سوختگی از خود به دیوارها بیاویزد. نمی دانم نام آن احساس در آن لحظه چه بود. انگار ترسیدم. شبیه داستان «تصویر دوریان گری»، این بار معکوس آن. این روزها آدم ها می توانند عکس هایی جانانه تر از خود، از خود داشته باشند. این روزها آدم ها در ازدحامی عجیب تصویرشان را در آینه و قاب و صورت به سوی زیبایی هل می دهند، و زشت ترین کلمات را در کوچه و خیابان به واهی ترین بهانه به سوی یکدیگر پرتاب می کنند. من آرام آرام با شعرهایم دود می شوم و کلید زیبایی را که لبه هایش دست هایم را ذره ذره بریده است به آرامش شهرمان می بخشم.

حالا نمی دانم کی و کجا و چرا این سطرها را می خوانی، اما همین امروز به قول فروغ فاتح شده ام. حاصل چند سال درس و مشق و کلاس و عشق را در مجلدی زرشکین مزین به عناوین زرکوب به کتابخانه ی بزرگ داده ام و شماره ی شناسایی ام را پس داده ام و در راه بازگشت از تمام شکوفه های راه عکس گرفته ام که گریه ام در

نیاید. دانشگاهی که بسیار دوست اش داشتم و انگار ما را دوست نداشت. سال ها گذشته از زمانی که گذشتن از آن دروازه امیدی بود بزرگ و شماره ی عضویت آن کتابخانه آرزویی که به خاطرش روزهای هجده سالگی ات را در کنج درس های بی مروت کز کنی. خنده دار نیست اما خنده دارتر این است که در تمام این سال ها چیزی جز جلد نخست «در جستجوی زمان از دست رفته» ی پروست از آن کتابخانه ی بزرگ به امانت نگرفتی و تاریخ های برگشت حوصله ات را سر می برد و امروز در نزدیکی سی سالگی نمی دانی آیا زمان از دست رفته یا هنوز نه؟ چرا همیشه من من در نوشته ها تبدیل به تو می شود؟ این روزها مخاطب هرکس خود اوست. اگر خودِ مخاطب اش را در خودش هنوز از دست نداده باشد.

 

 

حمید هامون، من من من من...

 

چرا خاطرات من، خاطرات نسل پیش از من است؟ به خاطر آن دو خط شبرنگ موازی که جاده را کشیدند و مسیر معین شد و خود به سوی دیگری رفتند. دخترک راه را دیگر گم نمی کرد. حالا دیگر زیر و بم های پنهان سفر هرزگ به هامون را هم فهمیده است اما کسی حوصله اش را ندارد. پس نمی نویسد و از یاد می برد. دیگر دیگران همه چیز را بهتر از همه کس می دانند و من رخوت ام را خمیازه می کشم. انگار یک روز ادبیات چون گلیمی کهنه به دست همه افتاد تا تکه تکه اش کنند و همه با هم بی گلیم بر زمین سرد بنشینند. کلمات همگانی شدند و جز این آرزو کنی بر خلاف همگان ایستاده ای و مستحق فرسایشی. درخت ها هم گاهی خشک می شوند. بار نمی دهند. به خصوص درخت های گلابی.

امروز سینما «بهمن» حوض نقاشی مازیار میری را نمایش می داد، مجلد زرشکین به دست که از کنارش می گذشتم. برای ثبت در فراموشخانه ی تاریخ می نویسم. شاید به درد روزنگارهای روزهای فردا بخورد. اگر فردا کسی حوصله داشته باشد حرف های امروز را هم ورقی بزند. شاید این مسیر زمانی برای همیشه به تنهایی رسید که تمام «زمان از دست رفته» های پروست را به خاطر آخرین کتاب شعرم که شکل ِچند سالِ سخت بود هدیه گرفتم و من و تمام کتابخانه هایی که شعرهای مرا نمی شناختند برای همیشه از هم جدا شدیم. در دنیای عکس های ده دقیقه ای و شعرهای دو دقیقه ای و دل آشوبه. دل ام می خواست بلیط بگیرم و به سینما بروم و در پرده ی بزرگ «بهمن» تنهایی فیلم تماشا کنم و دیگر به ساعت نگاه نکنم. دیگر حوصله ی کتابفروشی های تکراری خیابان و دستفروش های کنارش که کتاب های ممنوع شان هم هزار سال است که تکراریست را ندارم. جادویی نمانده در شلوغی آن خیابان آفتابی جز هوس کوچک تماشای یک فیلم که ایرانی باشد، در آرامش و سکوت،

و تاریکی.

عکس از نغمه رضاییامروز مجلد زرشکین من هم به دالان طولانی و عجیب کتابخانه ی بزرگ پیوست که آرامشی ابدی بگیرد. جایی شبیه دالان شناسنامه های همه ی نام های ساراماگو که در آن همه انسان ها با مرگ ها و زندگی هاشان سندی بودند و دیگر هیچ. امروز هم نسل های درس خوانده ام را در هیئت مجلدهای بایگانی شده دیدم. ردیف کنار هم. ساکت و مسکوت. خیلی هاشان از اینجا رفته اند. خیلی ها شاید دارند چمدان شان را می بندند. حاصل فصل های جوان عمرشان اما همیشه همین جاست. مهر خورده بی مهره ی مار. در مجلدهایی که انگار هیچ اثری بر درس های نخوانده ندارند. پس من هم با یک سال زندگی ام در کنار تنسی ویلیامز و سال ها باورم در بی باوری ها بایگانی شدم. در مجلدی زرشکین و زرکوب. خیال ام راحت است که در جهان جایزه های جبری حتی زرشک زرین هم در انتظار این فصل ها نیست. پس می شود به آسودگی رفت. و همین امروز در آستانه ی بهار زنی را دیدم زیبا که می خواست سوختگی هایش را در قاب گردگیری کند. پس از شکوفه ها عکس گرفتم.

حالا که سوادم را مثل دفتر مشق آن روزها جلد کرده ام دیگر خیال ام راحت است که دل ام در میان خروار خروار صدای درهم و رسالت های معکوس، تنها دلواپس نخواندن تمام «زمان از دست رفته» است. خیال ام راحت است که حوصله ی جملات قصار زیبای تکه تکه ی این سو و آن سوی جهان مجازی و حقیقی را ندارم. خیال ام راحت است که برایم ادبیات هنوز همان ماه کاملی است که تصویرش را نمی توان در یک پیغام کوتاه برای تمام آشنایان و دوستان و غریبگان فرستاد. عروسکی دارم که در آغوش می فشارمش و راز سخن گفتن اش را با تو نمی گویم.

خیال ام راحت است که دوست دارم گوشه ای بنشینم و الن دو باتن، رعناترین و یگانه ترین فیلسوف زمان من برایم از جهان قصه بگوید و همه ساکت باشند. برایم بگوید چگونه یک نقاش سه سال زندگی اش را به پای کشیدن یک درخت کاج در عبور فصل ها و نورها و سایه ها گذاشت تا به معنای زندگانیش برسد. تا من به درخت های بی نقاش کنار خیابان دوباره نگاه کنم و بدانم چگونه هرکدام می توانند یک الهه شوند و نمی شوند. برایم بگوید دکل های برق چرا و چقدر وحشیانه زیبایند تا کنار پنجره بایستم و در میان پنجره ها به جای آدم ها و قصه های پر خیانت شان دنبال دکل های برق بگردم و دیگر به نادانی ترفندی نزنم که دکل ها در عکس ها نباشند و آدم ها باشند.

خیال ام راحت است که حوصله ی حرف های بی پشت را ندارم و فکاهی های کوچک شادم نمی کند و فریب های بیهوده راهی به اندوه ام نمی برد. خیال ام راحت است که پروست یک عمر نوشته است و برای یک عمر نوشته است. خیال ام راحت است که الن دوباتن هنوز می نویسد و بزرگ می نویسد. خیال ام راحت است که «دن کیشوت» را هنوز نخوانده ام. خیال ام راحت است که گرداب جملات پیچ در پیچ فیلیپ رث جانانه تر از زبان مادری به جان ام می ریزد. خلاصه خیال ام راحت است که دیگر با خلاصه ها کاری ندارم. خیال ام راحت است که هیچ شاخه ای را نمی شود خلاصه کرد وقتی می خواهد بمیرد یا سلول به سلول شکوفه بیاورد.

در این بهار، ده سال پس از هجده سالگی و فریاد، بی شماره و نمره و آن همه پله و ساعت های غبارآلود، تنها به ذات درخت ها و دکل ها باور دارم که عریان در برابرت می ایستند تا به دلهره عکسی بگیری. مبادا ایستادن در برابر یک تصویر بی دروغ آرامش شهرمان را بر هم بزند.

 

نغمه رضایی

 

در همین رابطه دیگر بهاریه های نوروز ۱۳۹۲ سایت پرده سینما را بخوانید

 

بوی عیدی، بوی توپ. . . بی آن صدای نجیب- فهیمه غنی نژاد

دو شاخه «شب بو» - مرجان گلستانی

من از «بهاریه» نوشتن متنفرم- محمد آقازاده

شلوغی آن خیابان آفتابی –نغمه رضایی

مسافر کوچولو – آذر مهرابی

عیدی –محمد جعفری

الماس ها ابدی نیستند یا شهری که دیگر نمی شناسمش- سعید توجهی

مهر و امید به فردا-مرتضی شمیسا

خیلی دور، خیلی نزدیک- موحد منتقم

این سینما به هیچکس وفا نکرده! -رضا منتظری

آرزوهای تلخ و تلخی های بی پایان- محمدمعین موسوی

چند اپیزود کوتاه بهاری –امید فاضلی



 تاريخ ارسال: 1391/12/29

نظرات خوانندگان
>>>پژمان.ع:

دقیق................... بله دقیق است این نوشته. دقیقاً حس نسل سرگردان ماست.

0+0-

يكشنبه 18 فروردين 1392




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.