پرده سینما

نوشتن تاریخ با جوهر تقلب؛ بررسی جریان انحطاط در نقد فیلم ایران، از شمیم بهار تا بهزاد رحیمیان

غلامعباس فاضلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«و خواهیم شنید که مشتی مفلوکِ بدفرجامِ بد طینت از تازه های دربار سخن خواهند راند -و ما نیز با آنها از برآمدگان و برافتادگان، از مغضوبان و محبوبان سخن خواهیم گفت، و در باب رمز و راز جهان خواهیم اندیشید. انگار که از خفیه نویسان خداییم.

 و ما بر جا خواهیم ماند، در چهار دیوار زندان شاهد خواهیم بود بزرگانی را که فراز و فرودشان به جزر و مد ماه باز بسته است.»

ویلیام شکسپیر- شاه لیر

 

عکس جی دی سالینجر روی جلد مجله تایم. برای اطلاع از ماهیت «عقده سالینجر» بین روشنفکران ایرانی و به خصوص منتقدان پیرو «فرقه اقلیت» به پانوشت شماره یک مراجعه کنیدپیش از این چند بار کوشیده ام درباره ی آنچه از آن به نام «عقده ی سالینجر»[1] نام برده ام  و چند دهه است از سوی «اقلیت» متفرعن، متکبر، و در عین حال میانمایه ای گریبان جریان نقد، درک، و داروی فیلم را در ایران گرفته. قلم بزنم.[2] اما از آنچه نوشته ام به اندازه ی کافی خوشم نیامده، چون بیش از حد کافی رازدار بوده ام. حشر و نشر من -البته به دور از سرسپردگی- با یکی دو نفر از آدم های درجه اول این «اقلیت»، و احساس دِینی که درست یا غلط نسبت به آنها می کرده ام، سرچشمه ی اصلی رازداری من بوده. بله! رازدار بوده ام چون فکر می کردم باید وفادار باشم. و اگر گاهی در مقاله ای در مورد آدم های قدیمی تر این «فرقه» اندکی برملاگویی کرده ام، مقاله را به آدم جدیدتر تقدیم کرده ام، یا به بهانه و مناسبتی در یک نظرخواهی از او به عنوان «منتقد برتر» نام برده ام، تا اندکی وجدانم را تسلی بدهم یا به شکل گول زننده ای به خودم بقبولانم هنوز وفادارم! از همین رو حتی گاهی که برخی از دوستان فرهیخته ام در مقالاتی نسبت به میزان جهل و ریاکاری این افراد برملاگویی کرده اند، به ملاطفت و در خفا مذمت شان کرده ام، و یا دعوت شان کرده ام به سکوت. بله! این دلیل ناتوانی من در نوشتن بخش مهمی از تاریخ مضحک و نکبت بار نقد فیلم در ایران بوده. اما اعتقاد دارم امروز «یوم تبلی السرائر» است. اگر بخواهم بیش از این به سکوتم ادامه بدهم نه تنها وفاداری قابل تفاخری از خودم بروز نداده ام، بلکه در مورد همکاران منتقد و نویسنده ام، نسبت به تاریخ مملکت و کشورم، و علی الخصوص نسبت به اعتقاداتم خیانت کرده ام. فکر می کنم حالا وقت آن است که بی هیچ پرده پوشی و مسامحه ای رخت عافیت از تن به درآرم، لباس آخرت به تن بپوشانم و با تیغ آخته از روبه رو به مواجهه با آدم های جاعل و متقلبی بروم که چند دهه است در تار و پود جریان روشنفکری ایران رخنه کرده اند و با موذی گریِ خاموشی ارکان جریان نقد فیلم در ایران را، از مؤسسات خصوصی گرفته تا ادارات دولتی در چنبره ی سیطره ی خود گرفته اند. و حالا خیال دارند دوران جدیدی از تباهی را برای نسل جوان رقم بزنند. بله! من هم دورانی جوان تر بوده ام. و اگرچه خویشتن دارتر از بقیه ی هم سن و سالانم، اما اقرار می کنم در دوره ای کوتاه مدت فریب این جریان را خوردم. از اعتراف به خطایایی که مرتکب شده ام ابایی ندارم. اولاً از آن رو که تصور می کنم جامعه و تاریخ بهترین و بزرگترین و خطاپوش ترین اقرار نیوش اند، ثانیاً به خاطر اینکه کاری نکرده ام که از بابت آن در محضر خدا یا شاه خود را گنهکار بدانم، مگر تمایل قلبی به فضیلتی که به خطا تصور می کردم در وجود افرادی هست و البته نبود، ثالثاً از جهت اینکه فکر می کنم هنوز و از پسِ گذشت سال ها افرادی هستند از من گنهکارتر و پرخطاتر که هنوز از طریقت غفلت روی برنتابانده اند و شاید اقاریر من بتواند به آنان شهامتِ بازگشت را بدهد. وبالاخره از این رو که اطمینان دارم اقرار به خطایا مهمترین کلید رستگاری است.

 

 

 

 

 

 

 

 

بله! رستاخیز آمد. روزی که اهمیت آن فقط در این نیست که «حتمی» است؛ بلکه از این جهت هم هست که «ناگهانی» است. سالها و قرن ها و هزاره ها وعده ی رستاخیز داده می شود. اما همه تصور می کنند همیشه فردایی هست. فردا و فردا و فردا. امروز همان فرداست. و در این رستاخیز قرعه به نام من افتاده تا درباره ی چند آدم شرور و پلید و دروغگو بنویسم که طی سال های متمادی با زیرکی سردرگمی های آدم های صادق نسل شان را در هوا قاپیدند و به قول لیلیان هلمن «با شنیدن یکی دو تا آهنگ عامه پسند، اپرایی از هرج و مرج عمومی به پا کردند» تا بگویند ما همان «اقلیت»ی هستیم که گزارش اکثریت باید مورد تأییدش قرار بگیرد. آدم هایی پر مدعا و البته به همان اندازه کم خرد، که به مدت چند دهه سکان کشتی روشنفکری را، به خصوص در عرصه ی نقد فیلم در قبصه ی خودشان گرفتند و تا زمانی که کسی کابوس های مستانه شان را جدی نمی گرفت به او جواز ورود به این حیطه را نمی دادند.

 

 

 

 

 

 

**********

 

 

 

 

روی جلد شماره 400 ماهنامه فیلم. یک مجله تخصصی سینمایی که نزدیک به سه دهه حیاط خلوت یک «فرقه» ضاله بوده و در شماره مذکور توانست «فرقه» را به اهداف مورد نظرش برسانددر طول سه دهه ی گذشته بهزاد رحیمیان سه بار با سروصدا و جنجالی بیش از حد معمول در خصوص بهترین فیلمهای سینمای ایران و جهان، از برخی منتقدان ایرانی نظرخواهی کرده. در شکل معمولی این یک روال عادی است که در بسیاری از کشورهای جهان که پیشینه ی سینما نویسی در آنها وجود دارد رعایت می شود. در ایران هم چندین و چند مرتبه اتفاق افتاده. شرح اینطور نظرخواهی ها در دوران قبل از انقلاب را می توان اتفاقاً در نخستین نظرخواهی رحیمیان (فیلم شماره 68-شهریور 1367) یافت. بعد از انقلاب هم چند بار اینگونه نظرخواهی ها خارج از حوزه ی او انجام شده. از جمله در سوره سینما، دنیای تصویر، و نقد سینما. و... من تا به حال در نظرخواهی بهزاد رحیمیان شرکت نکرده ام. در اولین دوره (1367) تازه دبیرستان را تمام کرده بودم و هنوز «خواننده نقد» محسوب می شدم، و در واپسین دوره  با وجود اشتغال به نقد نویسی و رابطه ی ظاهراً صمیمانه ای که از حدود 17 سال پیش با رحیمیان داریم به این نظرخواهی دعوت نشدم. این دعوت نشدن دلیل پیچیده ای نداشته. واضح ترین اش این بوده که این نظرخواهی در ماهنامه فیلم انجام شده و من این افتخار را دارم که نویسنده ی افشاگرانه ترین، بی پرده ترین، مؤثرترین، رسواکننده ترین، پر خواننده ترین، و البته جذاب ترین مقاله تاریخ مطبوعات ایران علیه مجله فیلم باشم.[3] تصور می کنم  سکوی این قهرمانی تا ابد از آن من خواهد بود و فکر نمی کنم در آینده شخص دیگری به غیر از خودم بتواند رکورد مرا بشکند! بنابراین نه انتظار دعوتی از بهزاد رحیمیان را داشتم و نه اگر احیاناً این دعوت از من صورت می گرفت آن را قبول می کردم. (مثل چندین منتقد معتبر دیگری که جایشان در این نظرخواهی خالی است). مسئله ای که آن را  لازم به توضیح می دانم این است که چرا پس از این همه خاموشی در برابر تقلب های بهزاد رحیمیان در تاریخ سینما، حالا سکوتم را می شکنم؟ چه اتفاقی افتاده که حالا در سومین نظرخواهی دست به قلم می برم و در مورد  چتر پاره پوره ای که دوست قدیمی ام عده ای را زیرش جمع کرده اند افشاگری می کنم؟ باید توضیح بدهم اولاً به این علت که طی سالهای گذشته در لفافه و غیر مستقیم بارها به امید صلاح در مقالاتم به «محفل» رحیمیان و «تشکیلات»ی که او بعد از انقلاب سرپرستی اش را به عهده گرفت هشدار دادم (که حتی محفل یک نفر را به عنوان سفیر صلح فرستاد دفتر مجله دنیای تصویر. اما بعد همچنان به رویه ی قبلی اش ادامه داد)  و حالا بهم ثابت شده کار بی ثمری بوده و باید پرده پوشی را کنار می گذاشتم، و ثانیاً تذکر  یکی از دوستان منتقدم بود مبنی بر اینکه «سکوت ما باعث می شود کار رحیمیان به همین صورت در تاریخ ثبت شود» در من مؤثر افتاد. بنابراین  دست پایین جهت ثبت در تاریخ هم لازم دانستم به چند و چون روالی بپردازم که نزدیک نیم قرن است از سوی یک «اقلیت» بخصوص، تار و پود جامعه ی سینمایی ایران را در بر گرفته که البته بعد از انقلاب «جمال مبارک»ی که در صدر این «تشکیلات» بودند در اعتراض به تحولات سیاسی و اجتماعی، خود را بازنشسته کرد و به پشت پرده رفت و بهزاد رحیمیان وظیفه ی انجام «امر مقدس» مورد نظر تشکیلات را عهده دار شد.  در این راستا از سال های اول دهه ی 1360 بهزاد رحیمیان دست به انجام کارهای مختلفی زده که آخرین شان سردبیری مهمان شماره 400 فیلم بوده و در آن نظرخواهی  در مورد «بهترین فیلم های زندگی ما» را انجام داده. اما ماجرا به همین سادگی نیست. تاریخ همواره دوای بسیاری دردها بوده و هست. بنابراین قبل از بررسی جزئیات نظرخواهی بهزاد رحیمیان بهتر است جوانب تاریخی مسئله را مورد تحلیل قرار دهیم.                                                                                 

 

 

                             

**********

 

روی جلد رمان «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد که در چاپ اول با نام «طلا و خاکستر» منتشر شد. تلاش برای کشاندن روشنفکران دهه 1340 از اردگاه شرق به سوی غرب. فرانکلین سرمایه انتشار را در اختیار ناشران خصوصی قرار می داددر سال های اول دهه ی 1340 شاه مرحله ی نسبتاً دشواری از دوران حکومتش را از سر می گذراند. از کودتای 28 مرداد سال 1332 بیش از یک دهه گذشته بود و گسست ایجاد شده میان نیروهای روشنفکر مخالف رژیم، به نوعی همگرایی رسیده بود. روشنفکران تقریباً علیه شاه و خط مشی فرهنگی او با هم همصدا شده بودند. آنچه بیش از هر چیز در مرکز خواسته های آنها قرار گرفته بود مخالفت علیه سانسور و فضای بسته ی سیاسی بود. افرادی مثل احمد شاملو، رضا براهنی، غلامحسین ساعدی، یدا.. رویایی، درویش شریعت، سیروس طاهباز، و جلال آل احمد از شاخص ترین این مخالفان در آن دوران محسوب می شدند.[4] از سوی دیگر روشنفکران دیگری هم در حوزه سینما سربرآورده بودند که ظاهراً یا در ابتداء با حکومت همسو به نظر می رسیدند، اما رفته رفته صدای مخالف خوانی آنها با رژیم هم به گوش جامعه رسید. افرادی مثل ابراهیم گلستان، فروغ فرخزاد، و حتی فرخ غفاری. شاه دوران سختی را می گذراند. مهمترین مشکل حکومت او در خصوص مواجهه با روشنفکران این بود که جریان روشنفکری ایرانی از  جنبش چپ و حزب توده راه گرفته بود. یعنی اساس روشنفکری از مخالفت با شاه ریشه گرفته بود و شاه نتوانسته بود هدایت کننتده ی هرگونه جریان روشنفکری باشد. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 تعداد معدود روشنفکران بریده از حزب توده هم، به جبهه ملی و ملی گراها پیوستند. و به این ترتیب شاه در عرصه ی فرهنگ کاملاً یکه و تنها ماند. جریان روشنفکری در ایران درست یا نادرست با دیدگاه های سیاسی و اجتماعی گره خورده بود و می رفت که به تبعات هولناکی برای رژیم منجر شود. در چنین شرایطی حکومت شاه از یک اهرم مؤثر برای مقابله با روشنفکرانِ چپ استفاده کرد تا بتواند روشنفکران مخالف را دست کم از اردوگاه اتحاد جماهیر شوروی به منطقه بی طرف بکشاند و آن تأسیس مؤسسه انتشاراتی «فرانکلین» بود. البته دستاورد مؤسسه فرانکلین فی نفسه اشکالی نداشت. فرانکلین مجموعه ای از بهترین شاهکارهای تاریخ ادبیات انگلوساکسون را (از گتسبی بزرگ گرفته تا لبه ی تیغ و تصویر یک زن و حتی ناطور دشتو...) برای مشتاقان ادبیات منتشر کرد. اما هدف فرانکلین در وهله اول آشنایی فارسی زبانان با ادبیات غرب نبود، بلکه این بود که بنگاه انتشاراتی «پروگرس» شوروی در ایران را از تک و تا بیاندازد و روشنفکران به جای تأثیرپذیری از آثار ماکسیم گورکی، میخاییل شولوخوف، یوگنی یوفتوشنکو و... متوجه اسکات فیتزجرالد و سامرست موام و هنری جیمز و مارک تواین و ارنست همینگ وی و ویلیام فاکنر شوند. همچنین فرانکلین چند ناشر مهم خصوصی در ایران را برای ترجمه و چاپ کتابهای منطبق با خط مشی اش مورد حمایت مالی قرار داد. مدت زمانی نگذشت که فرانکلین در کارش موفق شد (شاید از این رو بود که تعدادی از دست اندرکاران این مؤسسه بعد از انقلاب اسلامی محاکمه و به حبس محکوم شدند) و روشنفکران ایرانی آرام آرام قبله آمال شان را از شرق به غرب تغییر دادند. اما این کافی نبود. حکومت شاه به اهرم دیگری نیاز داشت که بتواند حوزه ی نقد ادبی و سینمایی را نیز از چنگ شوروی ها به درآورد و آثار ادبی و هنری را به گونه ای ارزشگذاری کند که گرایشات چپ و اصولاً مخالف خوانی با رژیم در آنها خنثی شود. (روزنامه آیندگان در اواسط دهه ی 1340 با همین نگرش تأسیس شد) حکومت شاه به یک پایگاه جدی نیاز داشت تا ادبیات و سینمای معترض آن سال ها را با تحقیر و تکفیر از میدان خارج کند، و در عوض مروّج ادبیات و سینمایی باشد که کاری به کار رژیم نداشته باشد. از حسن تصادف بود یا به فرموده، حکومت شاه چنین

 

 

 

 

 

 ارگانی را پیدا کرد و آن مجله ی اندیشه و هنر بود. صاحب امتیاز این مجله دکتر ناصر وثوقی بود و آدمی که خط و ربط مورد نظر حکومت را (خواسته یا ناخواسته) اجرا کرد نویسنده ای بود که او را به نام شمیم بهار می شناختند.  شمیم برخلاف شایعاتی که خود او علاقمند بود در دوران قهقرا و گمنامی اش در دهه ی 1360 افراد «تشکیلات»ش درباره او راه بیاندازند،  ابداً واجد خصوصیاتی استثنایی نبود. مانند هم مسلکانش متفرعن، میانمایه، و البته زیرک بود. اما بزرگترین خصیصه ی او توانایی غبطه برانگیزش بود در اینکه خود را بسیار بیش از آن چیزی که هست نشان بدهد،  (آنطور که خواهیم دید، شمیم این مهارت را به خوبی به بهزاد رحیمیان هم آموخت.) شمیم زبان خارجی خوب می دانست و همین به او کمک می کرد تا از روی دست منتقدان خارجی خط و ربط بگیرد. او برخلاف آدم هایی مثل پرویز دوایی و کیومرث

 وجدانی قریحه ای در نقد نویسی نداشت. بنابراین تلاش می کرد سرگردانی دریافت های شخصی اش از فیلم ها را با رسم الخط عجیب و غریبش لاپوشانی کند. شمیم   

شاه و نخست وزیرش علی امینی. اختناق سال های اول دهه 1340 به حدی بود که حتی آمریکایی ها شاه را تحت فشار گذتشتند تا از یک نخست وزیر آزاداندیش تر در صدارت عظمای حکومتش استفاده کند

پنج محور اصلی را به عنوان شاخص های استراتژی اش در مواجهه با جامعه -به عنوان مانیفست عملی- سرلوحه کار قرار داده بود (که متأسفانه امروز پس از نزدیک به پنجاه سال در نظرخواهی آقای رحیمیان هم به وضوح قابل مشاهده اند  و به آن خواهم پرداخت). یکی از آنها «متفاوت جلوه کردن» بود. بنابراین شمیم بهار با خودستایی که حتماً در دهه ی 1340 و 1350 هم به شدت مشمئز کننده بوده به شکل متفاوتی کلماتی مثل «مثلن»، «تصادفن»، «اصلن»، «اتفاقن»، «ظاهرن» «خاننده» را جایگزین رسم الخط رایج می کرد. چه لزومی داشت که این رسم الخط بر پشتوانه ی ادبی استوار باشد؟! مگر متقدمینِ شمیم در اعتراض به غلط بودن قواعد صرف و نحو عربی در نوشته هایشان نگفته بودند «صرف و نحو را باید با نوشته های من سنجید، نه نوشته های مرا با قواعد صرف و نحو»!؟ بنابراین چرا شمیم نباید پا جای پای زعمایش می گذاشت؟! لا به لای همه ی تعریف و تمجیدهایی که از پس گذشت سالها از اندیشه و هنر می شود و عموم آن بر کمال گرایی یا شکل گرایی این نشریه متمرکز است، همه از این اشاره ی تاریخی گریزانند و سعی در لاپوشانی آن دارند که درست در زمانی که جامعه روشنفکری ایران در دورانی که حتی از سوی آمریکایی ها هم به خاطر بسته بودن فضای سیاسی مورد انتقاد بود (و شاه به این دلیل ناچار شد علی امینی را به صدارت عظمای خود بگمارد) و به پویایی و تحرک احتیاج داشت،  اندیشه و هنر تحت لوای نوعی نخبه گرایی، در خیانت بار ترین شکل ممکن تلاش کرد فضایی رخوت بار بر جامعه ی روشنفکری ایران حاکم و روشنفکران ایرانی را عقیم کند. از این رو بود که شمیم به مؤثرترین نویسنده ی مخالف حکومت شاه یعنی جلال آل احمد به شکل بی رحمانه ای تاخت، به ابراهیم گلستان اهمیتی نداد و فیلم خانه سیاه است فروغ فرخزاد را تکفیر کرد. چراکه هیچکدام اینها با آنچه مورد نظر حکومت شاه بود همسو نبودند. «تشکیلات» در دوران پهلوی دوم به امکانات و قدرت گسترده ای رسیده بود که تا چند سال قبل قابل تصور هم نبود. بنابراین بهتر بود از «اعلیحضرت همایونی» به بهترین وجه ممکن حمایت شود. تراژدی تلخ تاریخ نقد فیلم ایران در اینجا نهفته است که این فرقه در دهه ی 1340 که حاشیه صوتی فیلمفارسی ها انباشته از صدای عهدیه بدیعی بود، پدیده ای مثل فروغ فرخزاد را تکفیر کرد، در عوض چهل سال بعد که مملکت چندین زن نویسنده داشت، آنها را به کلی نادیده گرفت و دنبال دستمال دست عهدیه بدیعی می گشت تا آن را موزه اش جا دهد! (جای خالی منتقدان زن مهمی مثل نغمه ثمینی و شبنم میر زین العابدین در نظرخواهی سال 78 و 88 بهزاد رحیمیان از این منظر به خوبی قابل فهم است).                                                                                         

درست در همین امتداد بود که شمیم به بهانه ی سراغ کردن «اصالت را در جاهای ماندگارتر، عمیق تر، و غیر مستقیم تر» بر نویسندگان درجه اول و معترض آن زمان چشم فرو بست و تقلا کرد آدم های درجه دومی مثل گلی ترقی، بیژن الهی، بهمن فرسی، اسماعیل نوری علاء و غزاله علیزاده را پروبال بدهد.[5] چون نوشته های این آدم ها فاقد سویه های سیاسی و اجتماعی بود و به مذاق «جمال مبارک» خوش می آمد. اینجاست که واکنش انفعالی شمیم در برابر موج نوی سینمای ایران در سال از راست: فرامرز قریبیانٰ مسعود کیمیایی و بهروز وثوقی سر صحنه فیلم گوزنها. شمیم بهار در برابر این فیلم و چندین فیلم دیگر موج نوی سینمای ایران سکوت خفت باری اتخاذ کرد. چون این فیلم ها با ایدئولوژی او منافات داشتندهای پایانی دهه ی 1340 و اوائل دهه ی 1350 زننده جلوه می کند. شمیم در برابر قیصر، گاو، آرامش در حضور دیگران، پستچی، رضا موتوری، آقای هالو، ستارخان، گوزنها، دایره مینا، گزارش، و... سکوت  خفت باری اتخاذ کرد. شرم آور نیست که یک منتقد در برابر نقطه ی اوج سینمای مملکتش خاموشی برگزیند؟ بله! شمیم بهار که در اندیشه و هنر سالها وانمود می کرد به فرهنگ و هنر این کشور علاقمند است، به محض اینکه سینمای ایران جدی تر شد و ساختن فیلم اجتماعی از حالت شوخی درآمد یکسره آن را رها کرد! چرا؟ واقعاً چرا ما در مورد مسعود کیمیایی، علی حاتمی، داریوش مهرجویی، ناصر تقوایی، فریدون گله، سهراب شهید ثالث، عباس کیارستمی، و... به یک خط نوشته ای از شمیم برنمی خوریم؟ چرا به محض جدی شدن جریان سینما در ایران شمیم بهار خودش را محو کرد و مثل نورمن ویزدوم در فیلم له له ی بچه ها وقتی خرابکاری هایش لو می رود آرام آرام خودش را عقب کشید که انگار اصلاً آن طرف ها نبوده؟ واضح است.  این فیلمها (به رغم ارزش های والای زیبایی شناسانه) به خاطر داشتن سویه های اجتماعی-سیاسی برای او ناگوار بودند اما از طرف دیگر  طوفانی به پا کرده بودند که شمیم توان ایستادگی و مخالفت در برابر آن را نداشت. بنابراین بین مخالفت و خاموشی، دومی را انتخاب کرد چون برایش مقرون به صرفه تر بود. به راستی سرچشمه ی سلیقه ی سینمایی و ادبی شمیم از کجا راه گرفته بود؟ گذشت زمان ثابت کرد شمیم هرگز از سواد یا حتی اطلاعات سطح بالایی برخوردار نبوده، بنابراین چگونه توانسته بود دیدگاه های میانمایه اش را با مثلاً نظرگاه های مجله مووی یا سلیقه ی رابین وود وپسند  اندرو ساریس یا ویکتور پرکینز تطبیق بدهد؟ شمیم هرگز به اندازه ی پرویز دوایی فیلم ندیده بود و با سینما شیدایی نکرده بود. هرگز همچون کیومرث وجدانی نتوانسته بود دقیق و سنجیده به سینما نگاه کند، پس چطور توانسته بود زودتر از آنها سکه ی کایه دو سینما و رابین وود و اندرو ساریس و تئوری مؤلف  را به نام خودش ضرب بزند؟ پاسخ ساده است! دوایی و وجدانی ایدئولوژی خود را در سینما مستحیل کرده بودند، اما شمیم سینما را در ایدئولوژی اش مستحیل کرده بود. ایدئولوژیِ مسلک شمیم بر «نهی از دخالت در امور سیاسیه» استوار بود، تعالیم مندرج در «خطابات مبارکه» شمیم و هم مسلکانش را به نوعی «ترک تعصب» دعوت می کرد. ایدئولوژی شمیم با هرگونه انقلاب، و اعتراض مخالف بود. بنابراین در سال های میانی دهه ی 1350 که موج نو بخش عمده ی سینمای ایران را در بر گرفته بود شمیم عملاً مُرده بود. از طرف دیگر دوران پهلوی دوم برای او و هم مسلکانش دورانی طلایی به شمار می آمد که همان زمان هم می دانستند تکرار نشدنی است. رژیم اجازه داده بود این افراد از قلب ساواک تا دل آموزش و پرورش، از دفتر نخست وزیری تا اتاق خواب شاه، با اقتدار کامل حضور داشته باشند. بنابراین چرا شمیم باید با صدای اعتراض و انقلاب هم نوا می شد؟ بنابراین طبیعی بود که برای شمیم هرگونه موضع گیری، اعتراض، و فاعلیت تخطی از اصل «ترک تعصب» محسوب می شد. از این رو سینمای اعتراض و واکنش، و سینمای اجتماعی با اصل بنیادین اعتقادی شمیم در تضاد بود. (همین تفکر از جمله دلائلی بود که بهزاد رحیمیان را بر آن داشت تا هنگام اعتلا گرفتن سینمای ایران در سالهای پایانی دهه ی 1360 آن را تحقیر کند، تا آن حد که نوشتن درباره ی سینمای ایران از سوی محفل او خوار و حقارت بار شمرده شود، در عوض رحیمیان تقلا کند در نظرخواهی منتقدان جهیزیه برای رباب  و رنو تهران 29به عنوان فیلم برتر سال برگزیده شود!) طبیعی بود که چنین نگرشی با شعر شاملو، نمایشنامه های غلامحسین ساعدی، غرب زدگی جلال آل احمد و فیلمهایی مثل قیصر، آرامش در حضور دیگران، گاو، یا نمونه های فرنگی مثل ایزی رایدر، لنی، یا کابوی نیمه شب نقطه ی تطبیقی نداشت. و درست به همین دلیل شمیم در آن سالها به آگراندیسمان رو آورد.                                                                                                                                

                               

**********

 

استراتژی که شمیم بهار به عنوان «جمالِ مبارک»  و تئوریسین اصلی در مانیفست عملی سرلوحه قرار داده بود و دیگر هم مسلکانش نیز از آن تبعیت می کردند و متأسفانه امروز هم در نظرخواهی بهزاد رحیمیان از جانب بسیاری دوستان اجرا شده در پنج محور از این قرار بود: 

یک) تفرعن: شمیم نه «تفکر» بلکه «تفرعن» را به عنوان هسته ی مرکزی تأسی از سالینجر برگزید و در صدر هر چیزی به پیروانش آموخت که رفتاری متفرعنانه با جامعه داشته باشند. تبعیت از این رفتار، نه تنها در حوزه ی روشنفکری با خلق و خوی او همخوانی داشت، بلکه بخصوص با اهداف ایدئولوژیک او نیز همسو بود. هم مسلکان شمیم کینه ای ازلی نسبت به جامعه ی ایرانی داشتند و هنوز هم دارند. شمیم به خوبی بر این امر واقف بود که اولین تبعه ی تکبر، تحقیر طرف مقابل خواهد بود. چیزی که به خوبی می توانست ضعف ناشی از«اقلیت» بودن او و هم مسلکانش را تعدیل کند. (کافی است یکی از نوشته ها یا رفتارهای متکبرانه ی شمیم بهار را مثلاً با رفتار پر محبت پرویز دوایی مقایسه کنید که هنوز پس از گذشت افزون بر سی سال دلش برای ایران می تپد و از آن سوی دنیا برای ایرانیان مقاله و کتاب و محبت نامه می نویسد) شمیم پس از انقلاب اسلامی و تحولات جامعه، این نخوت و تکبر را حتی به شکل مجازی و «محروم کردن جامعه از نوشته هایش» (!) گسترش داد. شاگردان شمیم هم به تأسی از «جمال مبارک» به فراخور حالشان سهمی از این تبختر بردند. برای اینکه رو راست تر باشم توجه خوانندگان را جلب می کنم به حرکات و سکنات افراد محفل شمیم و در صدر آنها بهزاد رحیمیان.[6]  با کمال تأسف این تبختر به منتقدان جوان محفل آقای رحیمیان هم سرایت کرده و آنان هم در مواجهه با جامعه و حتی همکارانشان تفرعنی زائل نشدنی از خودشان نشان می دهند. چیزی که سالینجر بی نوا در همه ی عمرش با مستخدم خانه اش هم نداشته و در خیال هم تصور نمی کرده روزی در این سوی دنیا چنین آگراندیسمان هولناکی ازش بشود. به عبارت دیگر  شمیم بهار با زیرکی الگوی «منتقد مهربان و صمیمی، اما جدی و دقیق» را که می تواست از سوی افرادی مثل پرویز دوایی منشاء رفتار منتقدان ایرانی قرار بگیرد به مدت چند دهه تحت تأثیر الگوی «منتقد متظاهر و متکبر و گوشت تلخ و متفرعن» که از سوی خود او ترویج می شد قرار داد و باعث شد جریان نقد فیلم در ایران، به لحاظ رفتارهای بیرونی هم به قهقرا برود.                                                                           

روی جلد هرزه نگارانه ترین اثر ادبی تاریخ ادبیات ایران. این کتاب حتی خشم اعضای محفل شمیم را برانگیخت. شمیم این کتاب و پنج کتاب سینمایی دیگر را در قطع، صفحه بندی، حروفچینی، و رسم الخط  متفاوت منتشر کرد تا یکی از اصول پنجگانه استراتژی اش در مواجهه با مردم ایران را عملی سازددو) متفاوت جلوه کردن: شمیم به اعضای محفل اش آموخت در هر موضوعی خود را متفاوت از دیگران بنمایانند. او رسم الخط متفاوت و البته من درآوردی سبک خودش را برگزید، سری کتاب های انتشارات پنجاه و یک را با پشتوانه مالی عزیزه عضدی با رسم الخط، صفحه بندی، حروفچینی، روی جلد، و حتی قطع متفاوت منتشر کرد. حتی امروز هم آن چند کتاب با انشاء و قطع متفاوتشان توی ذوق می زنند و همان دوران هم عموم جامعه ی سینمایی این کتابها را پس زدند. در حالی که اگر با قطع، صفحه بندی، حروفچینی، رسم الخط، و حتی عکس های متن اصلی چاپ می شدند قطعاً می توانستند برای جامعه ی آن زمان مفید واقع شوند. در حالی که تا سال های سال در انبار، یا در کتابخانه های شخصی خاک خوردند. بهزاد رحیمیان هم که پیرو راستین «جمال مبارک» است از این «امر اقدس» پیروی کرده. گاهنامه ی دفترهای سینما در سالهای اول دهه ی 1360 با قطع متفاوت چاپ شد، اکسپرسیونیسم و سینمای آلمان در اوائل دهه ی 1370 هم چنین شد، ده سال بعدتر همین بلا بر سر دانش نامه سینمایی هم آمد، و بالاخره می رسیم به شکستن شاخ غول و راهنمای فیلم که بهزاد با انتخاب مدخل عجیب و غریبی که بر اساس سال ساخت فیلمها بود (نه نام فیلمها) تقلا کرد آن را متفاوت جلوه دهد و اشکالات فاحش متنی آن را لاپوشانی کند.[7]                                                                                                      

سه) انتخاب بدترین به جای بهترین، و یا ناشاخته ترین به جای مشهورترین: کاربردی ترین استراتژی تجویز شده از سوی آقای بهار. این اصل عجیب و غریب به وضوح در نظر سنجی آقای رحیمیان و اعضای محفل ایشان قابل مشاهده است. بنا بر این استراتژی، منتقد به جای توجه به فیلم های بزرگ و جدی تاریخ سینما، اتفاقاً به فیلم های بد گرایش نشان می دهد و وانمود می کند در فیلم های بد تاریخ سینما کیفیاتی استثنایی وجود دارد که نسل غافلِ معاصر از آن بی اطلاعند و رمز و راز آن فقط نزد اقلیت است. بنا بر این استراتژی منتقد سروقت شکست خورده ترین، ناکام ترین، و ناشناخته ترین فیلم های تاریخ سینما می رود و یا مقاله ای درباره ی آن می نویسد و یا در انتخاب هایش آن فیلم را برمی گزیند. نتیجه نهایی این می شود که بدترین وسترن، شکست خورده ترین فیلم نوآر، مفتضحانه ترین جیمزباند، بی رمق ترین موزیکال، و نچسب ترین تارزان وارد لیست و مقالات و انتخاب های آقایان می شود و منتقد وطنی به جای توجه به مثلاً هشت ونیم، همشهری کین، مکانی در آفتاب، سرگیجه، و... می رود سراغ فیلمی که توی هفت آسمان یک ستاره هم ندارد. فراموش نکنیم که این استراتژی در سالهای میانی دهه ی 1370 رسماً رسید به مقالات «در ستایش فیلم های بد»! در شکل دیگر، این استراتژی متمرکز می شود روی بدترین فیلمهای یک کارگردان. منتقد نه از روی کشف و علاقه، بلکه به قصد خودنمایی می رود سروقت گمنام ترین فیلم گریفیث، هیچکاک، فورد، پابست، اوزو، والش، رنوار، و... روی آنها متمرکز می شود و یا آن را به عنوان بهترین انتخاب می کند. در حوزه ی سینمای ایران هم دوستان به جای توجه به «سینمای نوین ایران» و یا حداقل کشف آثار جدی قبل از انقلاب می رسند به مادر جونم عاشق شده، و آقا مهدی کله پز و بابا گلی به جمالت و یک خوشگل و هزار مشکل! همه می خواهند بشوند رضا درستکار و یک فریدون گله ی دیگر کشف کنند. اما از منجلاب فیلمفارسی چیزی عاید هیچکس نمی شود. مکاشفه با خودنمایی تفاوت دارد. البته و صد البته وظیفه ی منتقد کاوش در تاریخ سینما و کشف فیلمهای مهجور و معرفی آن فیلمها به مخاطبان است. (کاری که در سینمای ایران رضا درستکار در مورد فریدون گله انجام داد) اما فرق رفتار اصیل و تظاهر را همگان می فهمند.                                              

چهار) پیچیده نمایی: رکن دیگر استراتژی شمیم بهار، پیچیده نمایی یا به عبارت دیگر پیچ خوردگی است. فقدان دیدگا ه های مدون شخصی، روشن نبودن تکلیف شخص با خودش یا با فیلم، و بدتر از همه بیسوادی یا کم سوادی، او را بر آن می دارد تا به جای مواجهه ی روراست با موضوع، شروع کند به  پیچیده نمایاندن محصول نهایی که ممکن است مقاله، رمان، یا فیلم باشد. این استراتژی در فیلمهایی که «با مشورت» شمیم ساخته شد به وضوح مشهود است و در مقاله های شمیم هم عیان و آشکار است. آوردن کلمات انگلیسی در متن فارسی، پرهیز از نوشتن ترجمه فارسی فیلمها و نوشتن نام ایتالیایی، فرانسه، یا انگلیسی آن،  جمله بندی متزلزل و مغشوش، طرح نامنظم موضوع، از سر به ته و از ته به سر آمدن، و...نمونه ی شاخص آن نقد آقای بهار بر آگراندیسمان آنتونیونی است که بهزاد رحیمیان با سرسپردگی تمام با همان رسم الخط در کتاب راهنمای فیلم به چاپش رسانده است.[8]          

پنج) فرقه گرایی: این بنیادی ترین اصل از اصول پنجگانه ی استراتژی شمیم بهار است. بر اساس این اصل از افراد «فرقه» در هر شرایطی و به هر قیمتی باید حمایت شود. به تبع آن افرادی که با «فرقه» همسو نیستند باید حذف گردند. بر همین اساس از سال های اول دهه ی 1360 و کنار رفتن «جمال مبارک»، بهزاد رحیمیان وارد صحنه شد تا این «امر مقدس» را انجام دهد. او در سال های اول دهه ی 1360 حتی قبل از انتشار فیلم اوضاع و احوال افرادی را راهنمای چپ را زدن و پیچیدن به راست! سمت راست: سایت یک «فرقه» مذهبی در خارج از کشور با تبلیغات وسیعی اعلام می کند که حکومت ایران بناهای آنها را خراب می کند. سمت چپ: اعضای این فرقه بی سر و صدا حیاط خلوتی در ماهنامه فیلم پیدا کردند و به مدت نزدیک به سی سال جریان نقد ایران فیلم ایران را نحت سلطه خود گرفتندکه می توانستند منتقد، نویسنده، و اساساً روشنفکر بالقوه باشند می سنجید و آنها را آرام آرام پس از «تسجیل» به داخل محفل هدایت می کرد. مهمترین آدمی که رحیمیان توانست بی سروصدا وارد «محفل» کند و با استفاده از معصومیتش مورد بهره برداری قرار دهد رحیم قاسمیان بود. قاسمیان مترجمی خوش ذوق، فرهیخته، و پاک نیت بود که رحیمیان از همان سال های اول دهه ی 1360 با چسباندن نام خودش به نام او به خوبی توانست بهترین بهره برداری را از سواد و مطالعاتش بکند. در سال های دور، بنیانگذار «فرقه» به پیروانش دستور داده بود در هر شهری ساختمانی به مجلل ترین شکل ممکن به نام «مشرق الاذکار» بسازند، هم مسلکان این «فرقه» آنجا گرد هم آیند و دیگران را هم به آنجا هدایت کنند. بعد از انقلاب اسلامی ظاهراً امکان ساختن «مشرق الاذکار» از این «فرقه» گرفته شد. پایگاه های اینترنتی این «فرقه» در خارج از کشور هنوز هم با تبلیغات وسیعی عکس های ویرانی «مشرق الاذکار»ها را منتشر می کنند. اما با شکل گرفتن روال منظمی در انتشار ماهنامه فیلم رحیمیان زیرکانه در شماره 10 کوچه سام «مشرق الاذکار» نوینی بنا کرد و منتقدان محفل نشین را «تسجیل» و بقیه را تحقیر می کرد. روایات متعددی از منتقدان شاخص امروز برای نگارنده روایت شده که در اواخر دهه ی 1360 و اوائل دهه ی 1370 بهزاد رحیمیان در حالی که پشت میز کارش در فیلم نشسته بوده، منتقدان جوان آن روزگار را به باد تحقیر و تمسخر می گرفته. چرا؟ چون این افراد روحیه ی مستقلی داشتند، اعتقاداتی داشتند و حاضر نبودند «تسجیل» شوند. برعکس افراد دیگری بودند که جذب رحیمیان می شدند، تحت تأثیر القائات او در مورد «جمال مبارک» شمیم بهار قرار می گرفتند و می نشستند پای افسانه پردازی رحیمیان. «شمیم بهار بعد از انقلاب سینما نرفته، پاشو تو سینما نگذاشته چون فیلمها سانسور می شن، شمیم اصلاً ویدئو نگاه نمی کنه، تو خونه ش ویدئو نداره، معتقده فیلم رو فقط باید رو پرده دید، تنها ارتباط اون با سینما گوش کردن صدای فیلم دزد دریایی (و در برخی روایات تار عنکبوت!) وینسنت مینه لی روی کاسته. شمیم حاضر نیست هیچکس رو ببینه. امکان نداره قبول کنه، ولی مقالات همه رو می خونه و همه رو به اسم می شناسه. اون بزرگترین منتقد تاریخ مطبوعاته...» بهزاد رحیمیان از چه کسی صحبت می کرد؟ کسی که نه بعد از انقلاب، بلکه  ده سال قبل از آن یعنی قبل از موج نوی سینمای ایران، در همان سال های میانی دهه ی 1340 مُرده بود! دست کم من می دانم که شمیم تا سال های آخر دهه ی 1370 (که منزلش را در اختیار خواهرزاده اش گذاشته بود و خودش در منزل خواهرزاده اش زندگی می کرد!) از نظر سطح زندگی چه شرایطی داشت. به نظرم هر آنچه در عمر 41 ساله ام درباره ی خویشتنداری، تقوا و رازداری آموخته ام باید اینجا جمع کنم تا درباره ی آن دورانی که بهزاد رحیمیان درباره اش در شماره 10 کوچه سام با جوانان سینمایی نویس سخن می گفت خاموش بمانم. با همین القائات بود که رحیمیان توانست با نفوذ در نظرخواهی سال 1373 فصلنامه نقد سینما در خصوص انتخاب بهترین منتقد تاریخ سینمای ایران، شمیم بهار را به عنوان انتخاب اول جا بزند.[9] او چندین و چند سال در ماهنامه بالا: «مشرق الاذکار» فرانکفورت. یکی از مجلل ترین بناهای «فرقه» . پایین: موزه سینمای ایران در باغ فردوس، مکانی که رسماً متعلق به دولت ایران است اما «تشکیلات» سازماندهی شده «فرقه» زیرکانه توانست آن را بیش از هر «مشرق الاذکار» دیگری در دنیا در خدمت اهداف فرقه درآوردفیلم روی این موضوع کار کرده بود. و حاصل زحمات او برای «تشکیلات» قابل تحسین بود. سال های پس از جنگ بود. نسل جوان داشت معصومانه موقعیت خودش در دوران جدید را پیدا می کرد. اما بهزاد رحیمیان با زیرکی، سردرگمی های آدم های صادق نسلِ پس از جنگ را در هوا قاپید و کم و کاستی هایی را که احیاناً می شد در سیاستگذاری ها یا آدم های بزرگتر آن دوران پیدا کرد بزرگنمایی کرد تا بگوید ما همان «اقلیت»ی هستیم که گزارش اکثریت باید مورد تأییدش قرار بگیرد. رحیمیان نه تنها توانسته بود آرام آرام در نویسندگان فیلم القائات مورد نظرش را ایجاد کند، بلکه از پس «تسجیل» منتقدان مستقلی همچون مسعود فراستی هم برآمده بود. (فراستی تا همین چند سال پیش به حدی سرسپرده ی شمیم بهار شده بود که وقتی چند سال یکبار زمام امور  نقد سینما را دست می گرفت به تجدید چاپ نقدهای شمیم می پرداخت).                                                   
اما این «فرقه»بازی محدود به همان دوران نشد.  آقای رحیمیان «مشرق الاذکار»ی هم در باغ فردوس به نام «موزه سینما» بنا کرد، که اگرچه رسماً در مالکیت دولت ایران بود، اما بیش از «مشرق الاذکار» مجلل فرانکفورت به اهداف «فرقه» کمک کرد. او مفتضح ترین و توهین آمیزترین مجموعه کتاب سینمایی را تحت عنوان 25 سال سینمای ایران را با بودجه های کلان در باغ فردوس منتشر نمود،[10] چند تا نسخه ی مستعمل و رنگ رو رفته از فیلم های صامت را جمع و جور می کرد و نحت لوای  سینمای اکسپرسیونیسم یا سینمای فلان به عنوان پروژه های گران به موزه می فروخت.  که البته این معملات فرهنگی با مقادیر زیادی منّت از سوی «استاد» هم همراه بودند. بالاخره با پایان یافتن دوره ی «معاملات فرهنگی» رحیمیان به خارج از کشور رفت، اما بعد از چند سال مجدداً به ایران برگشت. چرا برنگردد؟! بالاخره ایران وطن «جمال مبارک» است! «تشکیلات» هنوز هم دارد در نشریات سینمایی به اجابت «امر مقدس» می پردازد. اواخر سال گذشته سردبیر یکی از نشریات سینمایی از سر لطف و مهر مکرراً از من می خواست با نشریه آنها همکاری کنم. برای آنکه بی ادبی نکرده باشم اوائل سال در بعد از ظهری به دفتر نشریه رفتم و دقائقی با هم صحبت کردیم. محورهای مختلفی موضوع صحبت ما بود. از جمله اینکه او به من اطمینان داد در آن نشریه آزاد هستم درباره ی هر فیلمی که دوست دارم خوب یا بد بنویسم. گفت او هرگز دخالتی در مورد دیدگاههای من یا دیگر نویسندگان نخواهد کرد. اما جمله ی عجیبی را متمم حرف هایش اضافه کرد: «فقط در مورد [...] ما گفتیم چون پیشکسوته از فیلمش بد ننویسیم و حمایتش کنیم» در عین سادگی حرف هولناکی بود. «پیشکسوت»ی که توصیف کننده ی شأن و منزلت پهلوان هاست نه هنرمندان! یعنی چه «پیشکسوت» است؟! وظیفه ی منتقد این است که وقتی فیلمسازی فیلم بد ساخت، بد را برملا کند. یادم افتاد که آن فیلمساز وابسته به «فرقه» است و اتفاقاً بعدتر فهمیدم آقای سردبیر نیز همین مسلک را دارد. کجا آمده بودم؟! رودربایستی یا شاید تقدیر مرا به قلب فرقه برده بود و آنجا می دیدم که تصمیم تشکیلات این است که از این کارگردان هم مسلک حمایت شود. وقتی به شماره ی آخر آن نشریه نگاه کردم دیدم بله! آقای سردبیر  زیرکانه موقعیت را سنجیده که کدام منتقد از فیلم آقای کارگردان بدش نیامده، و بعد آرام آرام روی او کار کرده که مصاحبه ای چنین و چنان با آن کارگردان انجام دهد. بله! این هم تجلی دیگری از فرقه گرایی موروثی شمیم بهار بود! و همینطور بود که این افراد به شکل زیرکانه ای در سالهای اول دهه ی 1370 فلان نمایشنامه، فلان کتاب، یا فلان فیلم کارگردان هم مسلکشان را به عنوان «بهترین» جا می زدند.[11]                                                                                                                                

                           

**********

 همچنان که در ابتدای نوشته اشاره کردم، نظرخواهی بهزاد رحیمیان از منتقدان در شماره 400 ماهنامه فیلم که تحت عنوان «بهترین فیلم های زندگی ما» صورت گرفته تقلبی و باطل است. همچنانکه در دو دوره ی قبلی هم به علت تقلبات ایشان باطل بود. نظرخواهی هایی که تحت مدیریت ایشان صورت گرفته به تمامی از صدر تا ذیل جعلی و مخدوش است به دلائل مختلفی که به چندتای آنها اشاره می کنم: 

                                                          

ریوبراوو ساخته هوارد هاوکس. استشاره اهریمنی (لابی کردن) برای گنجاندن یک فیلم متوسط به عنوان «بهترین فیلم تاریخ سینما» در نظرخواهی منتقدان ایرانی. «تشکیلات» موفق شد فیلم کشتی آنجلیکا را هم مثل ریوبراوو ارتقاء دهد. اما در مورد فیلم های جهیزیه برای رباب و رنو تهران 29 موفق نشد.یک) استشاره اهریمنی-شُور شیطانی-تبانیِ پلید: چیزی که در زبان فرنگی به آن «لابی کردن» می گویند و چیزی ورای «مشورت» است. مشاوره ای که هدف آن رسیدن به یک دیدگاه جدید و سالم یا مصلحانه و منطقی نباشد. بلکه در آن تلاش شود افراد طرف مشورت اغفال یا تحریک شوند تا رأی خود را برخلاف میل اولیه و باطنی شان بنا به میل نفر اولیه تغییر دهند. رحیمیان ید طولایی در این زمینه دارد. چه به شکل آشکار که در گفتگو با طرف مقابل او را توی رودربایستی بیاندازند که «راستی فلان فیلم رو هم توی لیستت بذار، می خواییم امسال اون بیاد بالا» چه به شکل تماس های بعد از نظردادن «فلان فیلمو تو لیستت نذاشتی؟! فیلم اومده بالا، حیفه تو بهش رای نداده باشی!» و به خصوص چه به شکل زمینه سازیِ پنهان قبل از رای گیری «امسال می خواهیم فلان فیلم بیاد بالا». نمونه ی آشکارش فیلم جهیزیه برای رباب بود. رحیمیان حتماً به یاد دارد که در سال 1367 از طریق «شُور شیطانی» چه تقلایی کرد تا «فیلم سیامک» چهیزیه برای رباب در لیست نهایی نظرخواهی قرار بگیرد و منتقدان به آن رأی دهند. همان اتفاقی که یک سال بعد در مورد فیلم کشتی آنجلیکا و سال بعدترش در مورد فیلم های رنو تهران 29 و پرده آخر رخ داد! تراژدی هولناکی بر جامعه ی منتقدین ایران گذشته که حالا از پس گذشت سالها کمدی جلوه می کند. خوشبختانه بهزاد رحیمیان تاریخ را تعیین نمی کند. تاریخ سیر طبیعی خودش را طی می کند. وگرنه حالا در لیست امروز به جای گوزنها، فیلم چهیزیه برای رباب یا رنو تهران 29 در صدر جدول قرار داشت! راستی به سر پرده آخر چه آمد؟! کشتی آنجلیکا چه شد؟! ریوبراوو با کاهش نفوذ بهزاد رحیمیان به رده ی پایین تر تنزل کرد. اما در شوخی احمد طالبی نژاد اشاره ی تلخی هم به تاریخ هست: «راستی نکند مثل دوره ی اول ناگهان ریوبراوو در صدر فهرستت قرار گیرد! هنگام رأی گیری نهایی حاضرم به عنوان ناظر بی طرف کنار دستت بنشینم تا مبادا آراء تغییر کند»[12] در عالم دوستی صراحت بیش از این نمی شود. جملات کوتاه طالبی نژاد با هر توضیح احتمالی که احتمالاً در آینده الحاقشان کند دلالت بر وجود جعل در نظرخواهی بهزاد رحیمیان در دو دوره ی قبلی و رأی گیری فعلی دارد.                                                                                                                

دو) مقایسه: البته در هر دوره ی زمانی منتقدان به گرایشات مختلفی روی می می آورند. بنا به تحولات اجتماعی و تاریخی ممکن است در شرایط زمانی مختلف،

درباره الی. فیلم خیلی خوب اصغر فرهادی که با وجود همه امتیازات استثنایی اش با ورود به فهرست نهایی نظرخواهی شماره 400 آن را مخدوش می کند. چون از سویی یادآور رویدادی مشابه در بیست سال قبل تر در مورد فیلم مادیان است و از سوی دیگر این اشاره تاریخی را مورد ارجاع قرار می دهد که حتی سرگیجه و همشهری کین هم بیست سال پس از ساخته شدن وارد فهرست نهایی سایت اند ساوند شدند

به فیلمهای «هنری»، «سیاسی»، «اروپایی»، «آمریکایی»، و... متمایل شوند. اما این تغییرات با توجه به الف)بُعد زمان ب)میزان تحولات در حوزه ی نقد فیلم قابل قبول است. توجه کنیم لیست ده فیلم نهایی  نظرخواهی بهزاد رحیمیان در سال 1367 هیچ شباهتی با نتایج نظرخواهی بعدی که حدود سه سال بعد در سوره سینما به کوشش مسعود فراستی با همان ترکیب کلیِ منتقدان انجام شد ندارد. همچنانکه نظرخواهی سال 1378 یا 1388 او هیچ شباهتی با نتیجه ی نظرسنجی هایی که در فاصله ی این 10 ساله در دنیای تصویر و نقد سینما شده ندارد. به عبارت دیگر در فواصل کوتاهی قبل یا بعد از  سه نظرسنجی رحیمیان در سی سال گذشته، همان منتقدان در نظرخواهی های دیگری شرکت کرده اند. اما نتیجه چیز دیگری شده! در حالی که نه در بُعد زمان فاصله ی خیلی زیادی وجود داشته و نه تحولات جامعه چیز حیرت آوری بوده!                                                                                                                                 

برای روشنگری بیشتر در این زمینه بد نیست به لیست نهایی فیلمهای سینمای ایران در نظر سنجی اخیر او توجهی بکنیم. طی یک سال گذشته چندین نظرخواهی از منتقدان ایرانی درباره ی بهترین فیلمهای سینمای ایران شده و به بهانه های مختلف در چندین روزنامه، و حتی نشریات جشنواره ای از منتقدان در مورد بهترین فیلمهای ایرانی نظرخواهی کرده اند. اما نظرسنجی رحیمیان به نتایج مضحکی رسیده. مثلاً سر و کله ی فیلم خوب اصغر فرهادی درباره الی در لیست پیدا شده (بلایی که سه دهه قبل بر سر فیلم مادیان علی ژکان آمد! راستی مادیان چه شد؟!) امتیازات درباره الی هیچ ربطی به وارد شدن آن در لیست ندارد. هیچ جای کره ی خاکی در ترکیب نهایی، فیلم همان سال وارد لیست ده فیلم برتر تاریخ سینما نمی شود حتی اگر همشهری کین باشد! چون اتفاقاً بیست سال طول کشید تا همشهری کین وارد لیست نهایی سایت اند ساوند شود (1962)، همانطور که سرگیجه هم بیش از بیست سال در نوبت بود تا به رده های پایین جدول سایت اند ساوند راه پیدا کند (1982). به نظرم اشاره ی مرحوم بهرام ری پور در مقدمه کتاب ارزشمند صد فیلم هنوز قابل اتکاست که دست کم باید ده بیست سالی از ساخت یک فیلم بگذرد تا بشود درباره اش داوری نهایی کرد. از سوی دیگر جای خالی بسیاری از فیلم های خوب سینمای ایران که طی دهه ی 1360 و 1370 ساخته شده اند در این لیست خالی است. (اگرچه از ابراهیم حاتمی کیا دل خوشی ندارم، ولی مثلاً باورم نمی شود یک لیست سالم مثلاً بدون آژانس شیشه ای باشد)                                                                                                                                              

سه) ابهام در تبیین اصول اساسی: نظرخواهی بهزاد رحیمیان نظرخواهی از کیست؟ الف)نظرخواهی از کلیت منتقدان سینمای ایران؟ ب)نظرخواهی از منتقدان ماهنامه فیلم؟ ج)نظرخواهی از منتقدان «مهم» سینمای ایران؟ د)نظرخواهی از منتقدان «فعال» سینمای ایران؟ در واقع هیچکدام. این نظرخواهی ناظر بر منتقدان بخصوصی است که نزد آقای رحیمیان و «فرقه» ی او «تسجیل» شده اند. یا اگر «تسجیل» نشده اند به مخالفت با «تشکیلات» برنخاسته اند. لازم است تأکید کنم ابداً اشکالی ندارد که رحیمیان یا هر شخص دیگری به دلخواه خودش عده ای از دوستان یا پیروانش را جمع کند و یک نظرخواهی دلبخواه راه بیاندازد.  چه اشکالی دارد عده ای دور هم جمع بشوند و بگویند نظر ما درباره ی فلان موضوع این است؟ بالاخره عصر دموکراسی است! اما اشکال وقتی به وجود می آید که آن عده به جایگاه و موقعیت شان قانع نباشند و بگویند نظر ما برآیند و شمای کلّیِ نظرهای جامعه و عصر خودمان است. و ما یعنی همه! بهزاد رحیمیان عنوان «بهترین فیلم های زندگی ما» را برای نظرخواهی اش برگزیده. این «ما» یعنی چه کسانی؟ او در مقدمه مجله در این باره توضیح می دهد: «جمع شرکت کنندگان در رأی گیری، کسانی هستند که سابقة طولانی و مستمر یا مؤثر در کار خود داشته اند» خب این تقلب آشکاری است. با اغماض و چشم پوشی باید گفت دقیقاً نیمی از افراد شرکت کننده در نظرسنجی رحیمیان، یعنی 46 نفر در تضاد با -مثلاً- اصولی هستند که او در ابتدای شماره 400 نظرخواهی اش را بر اساس آنها تبیین می کند. یعنی نه «سابقه طولانی و مستمر» دارند، و نه «مؤثر» بوده اند.                                                                                                                                                                      

 به عبارت دیگر 18 نفر از جمع فوق الذکر سالهاست اصولاً از حرفه نقد نویسی کناره گرفته اند و بازنشسته شده اند، یا ساکن خارج از کشور هستند و اصولاً کاری به کار سینمای ایران ندارند، یا در حاشیه شاگردداری می کنند، و یا حتی اصولاً نقد فیلم را جدی نمی گیرند و با نظری حقارت آمیز به آن نگاه می کنند. دست بالا سه چهار نفر از این 18 نفر گاهی ممکن است یادداشت کوتاهی از سر دلتنگی بنویسند که آن هم ارتباطی به «فعالیت مستمر یا مؤثر» ندارد. همه ی این 18 نفر البته تاج سر بنده و تاریخ سینمای ایران هستند.                                                                                            

7 نفر از افرادی که از آنها نظرخواهی شده اصولاً در عمرشان حتی یک نقد فیلم ننوشته اند. یعنی در تاریخ مطبوعات ایران حتی به یک نقد فیلم از این حضرات برنمی خوریم. کارهای اجرایی و حاشیه ای کرده اند ولی «نقد فیلم» نه. منتقد نبوده اند. البته امیدوارم انتقاد بنده منجر به این بشود که این دوستان از این به بعد تلاش کنند به هر قیمتی وارد این حوزه شوند!  قدمشان روی چشم.                                                                                                  

19 نفر از افراد مورد نظر بهزاد رحیمیان بی رودربایستی نویسندگان حاشیه ای هستند. یا تازه کار و فاقد سابقه ی طولانی و مستمر هستند و هنوز «نوخط»اند، و یا سالهاست هرچه درباره ی فیلمی خوب یا بد گفته اند نه به مذاق کسی خوش آمده، نه بد. گوشه ای دارند می نویسند قلمشان هم پایدار. جانشان هم سلامت. آرزوی توفیق برایشان دارم و امیدوارم این یادداشت منجر به این شود که برای کم کردن روی من هم که شده مؤثرتر بنویسند.                                                                                                                                                                  

 دو نفر از افراد محترم جمع هم بر مبنای پسرخاله بازی و فامیل بازی و غیره در جمع حضور دارند. برای آنها هم آرزوی موفقیت روزافزون می کنم و اطمینان دارم در آینده به دلائلی غیر از این، صرفاً بر اساس قابلیت هایشان از آنها نظرخواهی خواهد شد. آینده متعلق به آنهاست. (لیست 46 نفری نزد بنده محفوظ است و امیدوارم از آن به «لیست سیاه مک کارتی» تعبیر نشود!)                                                                        

لازم به توضیح می دانم که من هیچ مخالفتی با حضور 46 نفر نویسنده ی محترمی که به آنها اشاره کردم در نظرخواهی بهزاد رحیمیان یا هر نظرخواهی دیگری ندارم. اما اگر قرار باشد این 46 نفر در نظرخواهی باشند، دست کم 46 نفر دیگر هم باید در نظرخواهی می بودند که عدم حضور آنها باعث مخدوش بودن این نظرخواهی شده است. از سوی دیگر چندین نفر آدم «با سابقة طولانی و مستمر یا مؤثر» در این نظرخواهی حضور ندارند که فقدان آنها «عدالت» بهزاد رحیمیان (مثل اینکه خیلی احساساتی یا آرمانگرا شدم!) را زیر سؤال می برد. مثلاً سعید عقیقی. چه کسی می تواند منکر «سابقة طولانی و مستمر یا مؤثر» عقیقی در حوزه ی نقد فیلم بشود. اما او در لیست بهزاد نیست. تنها به این علت که در مورد جهالت و خطاکاری رحیمیان در سری کتابهای راهنمای فیلم ومجموعه کتابهای 25 سال سینمای ایرانِ موزه سینما نقد نوشته.[13] همینطور نغمه ثمینی و شبنم میرزین العابدین که از منتقدان طراز اول زن در ایران هستند نیز در این نظرخواهی حضور ندارند.  علیرضا کاوه که یکی از منتقدان درجه یک و مسلط ایرانی است هم در نظرخواهی غییبتی دارد که برای رحیمیان غیرموجه است. رسول نظرزاده و فریدون جیرانی هم غایب هستند. علی معلم هم نیست. جای هیوا مسیح هم خالی است و خیلی های دیگر... طبیعی است «بازی» بهزاد رحیمیان از این سو هم دچار اشکال اساسی می شود. چون او قاعده ی بازی را رعایت نکرده و با تقلب تقلا کرده بازی را به نفع خودش ببرد.                                                                                                                                                 

چهار)استراتژی انحطاط: خط مشی چندین و چند ساله ی «فرقه ی اقلیت» این بوده که سینمای نوین ایران، یا استراتژی انحطاط محفل بهزاد رحیمیان و شمیم بهار. خسوس فرانکو یک پورنوگراف حرفه ای در نظرسنجی به عنوان یک استاد مسلم سینما القاء می شودبه عبارتی سینمای پس از انقلاب را به انحطاط بکشانند. این «تشکیلات» از روز 22 بهمن سال 1357 عزمش را جزم کرده است که مانع اعتلای سینمای ایران بشود. از این رو هم شاهدان عینی و هم نوشته هایی که از این «فرقه» باقی مانده گواهی می دهد که از سالهای پر شور تولد سینمای نوین ایران در اواسط دهه ی 1360 تا امروز، تشکیلاتی که در صدر آنها «جمال مبارک» بوده، در برابر آثار شاخص سینمای ایران سکوت اختیار کرده اند و یا سعی کرده اند تلقی افکار عمومی یا منتقدان را از آثار سینمای نوین ایران به سوی  آثاری منحرف کنند که یا خنثی و بی اهمیت هستند، و یا به وسیله ی کارگردانان «فرقه» ساخته شده اند. از سالهای میانی دهه ی 1360 که جای پای بهزاد رحیمیان در فیلم محکم شد، او همه ی منتقدانی را که گرایش به آثار نوین سینمای ایران داشتند به  باد سخره و تحقیر می گرفت تا یا هم مسلک او شوند، و یا اعتماد به نفس لازم در آنها از بین برود. روالی که تا امروز هم ادامه دارد. فراموش نکنیم بهزاد رحیمیان در نظرخواهی سال 1367 و چندین نظرخواهی دیگر در برابر سینمای ایران سکوت کرده، هیچ فیلم ایرانی را انتخاب نکرده و انتخاب هایش محدود به فیلمهای فرنگی بوده اند. رحیمیان در برابر آن سوی آتش و ناخدا خورشید و گزارش یک قتل و دندان مار و ردپای گرگ و از کرخه تا راین و نجات یافتگان  گرفته تا هامون و سارا و پری، و لیلا تا بچه های آسمان و رنگ خدا و به خاطر هانیه و شب یلدا و  گاو خونی و چهارشنبه سوری و دهها و صدها فیلم شاخص و خوب و بد دیگری که طی این سی ساله ساخته شده اند سکوت اختیار کرد. نه به دلائل زیبایی شناسانه، بلکه به خاطر دیدگاههای ایدئولوژیک. چرا که ایدئولوژی «فرقه» نابودی سینمای ایران و حتی انحطاط فکری منتقدان ایرانی بوده. ما منتقدان متعددی داریم که به سینمای کشورشان ایران علاقه ای ندارند، بی تفاوت از کنار آن می گذرند و حتی تحقیرش می کنند. ولی دیدگاه آنها بر جنبه های زیبایی شناسانه استوار است. اما بهزاد رحیمیان و شمیم بهار تنها نویسندگان (اجازه بدهید از کلمه ی "منتقد" استفاده نکنم) تاریخ سینمای ایران هستند که مخالفتشان با سینمای ایران جنبه ی ایدئولوژیک دارد. طی پنجاه سال گذشته ایدئولوژی این دو تن بر مخالفت با سینما، ادبیات، و اندیشه ی جدی درایران استوار بوده است. استراتژی انحطاط رحیمیان در نظرخواهی شماره 400 فیلم هم دیده می شود. انحراف منتقدان ایرانی و روگردانی آنها از آثار سینمای نوین ایران و توجه به مبتذل ترین فیلمهای سینمای فارسی که سطح پایین ترین کارگردانان سینمای ایران ساخته اند گواه این موضوع هستند. اگر آموزه ی رحیمیان در سالهای آخر دهه ی 1360 و سالهای اول دهه ی 1370 بر دیدگاه «هرچه خنثی تر، بهتر» استوار بود، از سالهای آخر دهه ی 1370 او توانست نویسندگان جوان و با استعداد جدیدی را در «فرقه»اش «تسجیل» کند و از طریق آنها به تبیین آموزه ی «هرچه آشغال تر بهتر» دست یابد. متر و معیاری که به جوانان با قریحه ی دهه ی 1380 هم منتقل شد. راستی با کدام معیار زیبایی شناسانه یا جامعه شناسانه یا تاریخ نگارانه هلوی پوست کنده و شوهر جونم عاشق شده و اوستا کریم نوکرتیم و خوشگلا عوضی گرفتین و...  جزو ده فیلم برتر تاریخ سینمای ایران محسوب می شوند و کارگردانان آنها «مؤلف»هایی قلمداد می شوند که امثال تقوایی و حاتمی کیا و ملاقلی پور و عیاری و مجیدی و کیمیایی و مهرجویی و تقوایی و شهید ثالث و پوراحمد و... را تحت الشعاع قرار می دهند؟ انحطاط از این روشن تر؟ کشف و شهود دوستان من به کجا رسیده که اگر بخواهند شاهکار مهجوری را کشف کنند، آن تصویر جنی ویلیام دیترله، ایستگاه ترمینی دسیکا، نقطه ی داغ دنیس هاپر، عشق روبرتو روسلینی، یا حتی الیزابت تاون کامرون کرو نیست، بلکه فیلم های پورنو و «آشغال فیلم»های دهه ی 1970 است که توی هیچ زباله دانی هم جایشان نمی دهند؟ چرا باید انرژی و توان و هوش این نویسندگان که اطمینان دارم در میان منتقدان دنیا بی نظیر هستند از سوی یک جریان «ضالّه» مورد سوء استفاده قرار گیرد؟ مگر دوست همکارمان را فراموش کرده ایم که تحت القائات بهزاد رحیمیان پَرپَر می زد و التماس می  کرد که «جمال مبارک» را ببیند و دست آخر کارش به آوارگی و تباهی کشید؟ مطمئنم که این صدای سلیقه ی چند منتقد مسلمان یا مسیحی یا کلیمی یا زرتشتی نیست، بلکه توطئه ی یک «فرقه ی ضالّه» است تا آن خواننده ی جوان تر که احتمالاً در نقطه ی دورافتاده ای با امکانات کمتری زندگی می کند و فیلم می بیند راه درست را گم کند و به انحراف برود. چون آن «جمال مبارک»ی که خود را مخفی کرده می داند که نام این فیلمهای آشغال برای جوان امروزی مخرب تر از هروئین است.                                                   

سلین وژولی قایق سواری می کنند ساخته ژاک ریوت. کپی کردن از لیست رابین وود و چسباندن در فهرست 10 فیلم محبوب عمر! کاری که بهزاد رحیمیان و هم مسلکانش در ماهنامه فیلم انجام می دهندپنج) بهزاد و پنه لوپه هیوستن: به نظرم اشکال اصلی بهزاد رحیمیان تلقی اشتباهی او از خودش، جایگاهش، و توانایی هایش می باشد.  رحیمیان خودش را با پنه لوپه هیوستن[14] و فیلم را سایت اند ساوند اشتباه گرفته و تصور می کند می تواند با راه اندازی یک جشن بالماسکه، نظرخواهی ده سالانه ی سایت اند ساوند را در شماره 10 کوچه ی سام تکرار کند. اما واقعیتی که همه ی شرکت کنندگان بالماسکه آن را می پذیرند این است که پس از پایان جشن نقاب ها کنار زده می شوند. حقیقت تلخی است و شاید تقصیر من و برخی دیگر از همکارانم بود که این را به رحیمیان متذکر نشدیم و او به مدت سه دهه این تصور واهی را یدک کشید که می تواند تا ابد نقاب بر چهره داشته باشد. واقعیتی که می خواهم برای اولین بار آن را مطرح کنم و همه ی اطرافیان و همکاران بهزاد بهتر از من به آن واقف هستند این است که رحیمیان برخلاف تصوری که با زیرکی پیرامون خودش به وجود آورده، نه تنها پنه لوپه هیوستن نیست بلکه اتفاقاً سواد والایی در زمینه ی سینما ندارد. او آدم متوسطی است. بیشتر آرشیوداری کرده، مجله قدیمی جمع کرده و پُزش را داده. عکس و نوار ویدئو و سند جمع کرده. اما هرگز «منتقد» نبوده. با این همه او  در طول همه ی این سالها توانسته از شانه های دیگران برای بلندتر ایستادن خودش استفاده کند. در طول سه دهه کار مطبوعاتی پس از انقلاب، ما شاهد این بوده ایم که رحیمیان هر از گاهی با چاپ یک سند قدیمی مربوط تعمیرات دوربین میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، یا اسناد خرید سرویس میز و صندلی کافه «پالاس»  در خیابان لاله زار، یا چاپ ته بلیط های سینما «مایاک»، و... در ماهنامه فیلم که به مدت سه دهه حیاط خلوت «فرقه»بازی های «تشکیلات» بوده، ظاهر شده و از موضع «اقلیت» فرهیخته برای سایر جامعه نوشته است. در شماره 100 فیلم مطلبی درباره ی «تداوم عشق و عاشقی در سه نسل» نوشت که متکی به گفتگوهای سه فیلم قطار سریع السیر شانگهای، جانی گیتار، و پاریس تگزاس بود، در حالی که اصل گفتگوهای فیلمها چیزی نبود که رحیمیان ادعایش را کرده بود! او مانند شمیم با رونویسی از دست منتفدان فرنگی توانست با هوشمندی جایگاهش را از یک «نویسنده ی حاشیه ای» به یک «منتقد مهم» تغییر بدهد. مثلاً پس از انتشار فهرست آراء منتقدان در نظرخواهی سال 1982  سایت اند ساوند[15] رحیمیان به تبعیت از رابین وود دو فیلم ریوبراوو و سلین و ژولی قایق سواری می کنند را در فهرست انتخاب هایش گنجاند! و چند منتقد دیگر را هم را تأسی از خود واداشت. بله! او استعداد غبطه برانگیزی در نه تنها به تأسی وادار کردن دیگران، بلکه در بهره گیری از استعدادهای افراد نخبه به نفع خودش داشته است. نه تنها طی یک دهه ی اخیر رحیمیان توانسته سکه ی خلاقیت جوانان نسل جدید را به زیرکی به نام خودش ضرب کند، بلکه در سالهای دورتر هم او توانست با ایستادن روی شانه های رحیم قاسمیان تصور یک منتقد درجه اول از خودش را به دیگران القاء کند. از همان شماره های اول دفترهای سینما ما به نام رحیم قاسمیان –نه در کنار بهزاد، بلکه زیرمجموعه ی او!-  برمی خوریم. رحیم! آدم صادقی که بهزاد و «جمال مبارک» در همان سالهای اول دهه ی 1360 سردرگمی های معصومانه ی او را در هوا قاپیدند و توانستند با استفاده از اشتیاق معصومانه ی او سکه ی بسیاری از موفقیت ها را به نام خودشان ضرب یزنند. حقیقت هولناکی در تاریخ نقد فیلم ایران را دارم برملا می کنم. سالهای سال خودم را به خاموشی و خویشتن داری عادت داده ام، بس نیست؟ چقدر خویشتن دار باشم؟! رازهای مگو را هم باید زمانی گفت. البته اعضای «تشکیلات» همواره سعی می کردند در افواه عمومی و در میان سایر منتقدان با تقلیل دادن نقش رحیم قاسمیان و حتی به سخره گرفتن او، جایگاهش را در اکتساب دانشی که بهره ی خیلی اندکی ازش داشتند هر چه کمرنگ تر جلوه دهند. چون برای چند آدم میانمایه خیلی گران بود که آشکار بشود چقدر متکی به رحیم هستند. رحیم انسان فوق العاده نجیب و پاک نیتی بود. هنوز هم با بهزاد در مراوده و آمد و شد است. بی هیچ توقعی. اشاره ای تاریخی می تواند ذهن خیلی ها را روشن کند: در سال 1992 سایت اند ساوند به نظرخواهی ده سالانه ی دیگری دست زد. بهزاد پس از مشاهده ی این فصلنامه و آراء منتقدان مقاله ای در فیلم نوشت و در آن با ذوق زدگی کودکانه و البته نادرستی از اینکه فلان منتقد به فلان فیلم رأی داده یا نداده اظهار شگفتی کرد[16] «دیوارها فرو ریخته است. جفری نوئل اسمیت مارکسیست یکی از فیلمهای محبوبش دزد دریایی مینه لی است؛ با بازی جین کلی و جودی گارلند. جل الخالق!... بت سرنگون. ژان دوشه را چه می شود؟ دوشه از نویسندگان قدیمی کایه دو سینما، هیچ فیلمی از هیچکاک در انتخاب هایش نیست...»رحیم قاسمیان در خفا به او گوشزد کرد که این دیدگاه سطحی و نادرست است. و باید استنباطی غیرسطحی از این آراء داشت. دلیل اینکه تعدادی فیلم در دوره ای ممکن است به اعتلا یا قهقرا بروند در مسائل عمیق تری نهفته است. نمایش های فیلمخانه ای، بررسی های دانشگاهی، و عواملی از این دست باعث می شوند که در یک دهه مثلاً آواز در باران بالا بیاید و در دوره ی بعد پایین برود. رحیم برای روشنگری بیشتر –بهزاد- مقاله ای از پیتر وولن را که به تحلیل این موضوع پرداخته بود ترجمه کرد و در ماهنامه ی صفحه اول منتشر نمود. در این مقاله این مسئله مورد تحلیل جدی قرار گرفته بود. بهزاد در نظرخواهی سال 2002 سایت اند ساوند دست از واکنش های کودکانه اش برداشت!                                                                                                          

                                            

***********

 

در حالی که ماهنامه فیلم در ربع قرن گذشته عملاً حیاط خلوت یک «فرقه ضاله» بوده است تنها یک بار آن هم به خاطر عکس روی جلد اخطاریه از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرده استدو- سه سال قبل در یک وبلاگ متعلق به بازماندگان سلسله ی قاجار[17]، به مقاله ی حیرت آوری برخوردم. در بخشی از این مقاله به شمایی از دستاوردهای (؟) مختلف دوره ی قجر اشاره شده بود. ادعا شده بود دوران قاجار عصر اصلاحات در ایران بوده، و سینما، مطبوعات، عکاسی، راه آهن، وسائل ارتباطی (نظیر پست و تلگراف)، و تجدد طلبی در این عصر پایه گذاری شده بوده؛ شگفت آورتر آنکه ادعا شده بود قانون اساسی و عدالتخانه نیز در عصر قجر بنیان گذاشته شده است و مجلس شورای ملی هم در عصر قجرها تأسیس گردیده است. در ادامه همچنین آمده بود برای اولین بار در ایران احزاب سیاسی هم در این دوران شکل گرفتند. و بالاخره جمله شاهکاری مبنی بر اینکه «اگر عصر احمد شاه ادامه می یافت می توانست به دموکراسی رجالی و این دموکراسی رجالی به مرور، همانگونه در ممالکی همچون انگلستان پیش آمد، به دموکراسی ملی بیانجامد» که البته حسن اختتام مقاله جملاتی بود که اشاره می کرد به اینکه «یکپارچگی ایران»، «پیشرفت و رنسانس فرهنگ و هنر و ادبیات و... ارتش نوین ایران» همه مرهون عصر قجر است. [18]                                                                                                                 

 

 

 

 

 

 

 

 

البته در شکل ظاهری «واقعیت» ادعاها ممکن بود درست جلوه کند. چون همه ی این اتفاقات واقعاً در عصر قجر رخ داده بود! اما همه می دانیم که «حقیقت» چیز دیگری بوده! «حقیقت» در عصر قجر این بود که این سلسله در یک دوره ی یکصد و سی و چهار ساله عظمت ایران را به ذلت رساند، و سینماتوگرافش نه اینکه آرامش در حضور دیگران، قیصر، یا گاوخونی بسازد بلکه از خواجه های حرمسرا فیلم می گرفت، و البته نباید واگن دودی تهران-شهرری عصر قجر را که توسط بلژیکی ها دائر شد و چندین و چند نفر از مردم ایران را به خاطر نداشتن ایمنی کشت با راه آهن سراسری اشتباه بگیریم! و یادمان بماند که امیرکبیر را کی کشت و مجلس شورای ملی را چه کسی به توپ بست! و چند نفر آزادیخواه در شکل گیری «احزاب سیاسی» و «دموکراسی رجالی» به سیاهچال یا چوبه دار رفتند، و «ارتش نوین ایران» چگونه در برابر هر قشون فرنگی وا می داد و ثمر «رنسانس فرهنگ و هنر و ادبیاتش» دست بالا ایرج میرزا از آب درآمد و «تجدد طلبی اش» در سفرهای فرنگ مظفرالدین شاه به قیمت فروش آب وخاک ایران خلاصه می شد و...                                                                                                                     

 

 

 

 

 

 

بله! تاریخ ابعاد هولناکی دارد که شاید دهشت بارترین این ابعاد اشتباهی جلوه داده «واقعیت» با «حقیقت» باشد. وقتی شماره 400 ماهنامه فیلم را دست گرفتم در صفحه ی اول آن به مقاله ای برخوردم که با ستایش از همت «سه همکار و همراه و همدرد مطبوعاتی» مؤسس آن یعنی آقایان گلمکانی، یاری، و مهرابی یاد کرده بود و  به ما وظیفه مان را یادآور شده بود که باید در برابر «تجربه گرانسنگ»، «استقامت»، «مهارت عبور از پیچ های خطرناک و هنر سکانداری 27 ساله» این آقایان که «قدر و قیمت بی مانندی دارد» «کلاه از سر برداشت و ادای احترام کرد». و دست آخر فیلم را با مجله سخن و آقایان را با ناتل خانلری به قیاس درآورده بود. در ابتدای مقاله اشاره ای هم به عصر قجر شده بود و این اشاره ممکن است برای «خوانندگان جوانی...  که اطلاعی از... مجله فیلم ندارند» این شبه را ایجاد کند که آقای گلمکانی با صدرالمتألهین، آقای یاری با ملک المتکلمین و جناب مهرابی با میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل در قیاس تاریخی قرار می گیرند. اما متأسفانه فقط بخشی از «حقیقت» جاری و ساری در فیلم این است که اگرچه به خاطر بی دقتی و مسامحه ی مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و هیئت نظارت بر مطبوعات، فیلم در بیش از ربع قرن انتشارش فقط یک اخطاریه آن هم به خاطر چاپ عکس روی جلد گرفته، اما این مجله به مدت نزدیک به سی سال حیاط خلوت یک «تشکیلات» بخصوص بوده بوده و اهدافی را دنبال کرده که از پنجاه سال پیش برایش برنامه ریزی شده بوده. امروز فیلم برای چیزی جشن می گیرد که نه تنها تفاخربرانگیز نیست، بلکه ذلت بار است. در عین حال فیلم در شماره 400 متر و معیار جدیدی را برای تفاخر به جامعه ارائه می کند و آن «تداوم» است. که از خلال آن آقایان خود را «بر سکوی نخست» قرار داده اند. واقعاً از کی تا حالا «تداوم» سند افتخار شده؟! حکومت قاجار هم با یکصد و سی و چهار سال «تداوم» «روی سکوی نخست» می ایستد! اگر «تداوم» متر و معیار تفاخر بود که حالا باید در میادین شهرهای ایران مجسمه ی تمام قد ناصرالدین شاه قجر را نصب می کردند که با پنجاه سال سلطنت «بر سکوی نخست تداوم» ایستاده! ناصرالدین شاهی که چهار گوشه ی آب و خاک ایران را در عهدنامه های رنگارنگ به روس و انگلیس فروخت و تبعات حکومت ننگینش تا سالهای اول دهه ی 1330 و نهضت ملی شدن صنعت نفت ادامه داشت؛ ناصرالدین شاهی که بنای غلام بچگی و ملیجک بازی و نخبه کشی و قهوه ی قجری و کنیزکان حرمسرا را در ایران گذاشت!                                                             

 

 

 

آقایان! همه جای دنیا همین است! هری ترومن هشت سال رییس جمهور ایالات متحده آمریکا بود. اما نام او با جنایت و بمب اتم و هیروشیما و ناکازاکی به پلیدی گره خورده و هنوز هم در فاصله ی روزهای ششم تا نهم اوت هر سال  مورد لعن و نفرین جهانیان قرار می گیرد؛ هنوز از دوران سیاهی که تحت ریاست او به عنوان «مک کارتیسم» در ایالات متحده شکل گرفت –خود آمریکایی ها- به ننگ یاد می کنند. جان اف کندی فقط دو سال و اندی رییس جمهور بود؛ هنوز هم بدی هایش را به مرگ قهرمانانه اش می بخشند و با افتخار از او یاد می کنند. این نه تنها معیاری ملی، بلکه معیاری انسانی است. تاریخ همیشه از قهرمانانش به نیکی و افتخار یاد می کند. از کسانی که مرگ را به زندگی پرذلت ترجیح دادند. آیا نیاندیشیده اید که چرا هنوز محافظه کاران و خیانتکاران در پیشگاه تاریخ شرمسارند؟ و فرقی نمی کند گالیله باشند یا الیاکازان؟ از کدام «تجربه ی گرانسنگ» حرف می زنید؟ به «قدر و قیمت» چه می بالید؟                                                                                                                                                                               

 

**********

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در ابتدای مقاله اهدافم از نوشتن آن را توضیح دادم. در آن توضیح به اختلاف بنیادینم با گردانندگان فیلم اشاره ای نکردم، چون آن اختلافات در اولویت این مقاله نیستند. اعتقاد دارم ذات این  «سه همکار و همراه و همدرد مطبوعاتی» همین هست که هست، و با مقاله ی بنده، یا بمب اتم هم تغییر نخواهد کرد. تأکید می کنم نه تنها علاقه ای به توقف انتشار فیلم ندارم، بلکه هر شماره آن را با اشتیاق و «تداوم» خریداری می کنم. در بدبینانه ترین حالت به این علت که شخصاً زمانی خواننده فیلم بوده ام و سه تا از بهترین مقالات تئوریک من –و تاریخ مجله  فیلم- در آن نشریه به چاپ رسیده است.[19] و در خوشبینانه ترین حالت اینکه فیلم برای من تداعی کننده ی عینیت یکی از فیلمهای محبوبم آنی هال است. آنطور که وودی آلن روایت می کند «یه یارو می ره پیش یه روانپزشک و میگه "دکتر! برادر من دیوونه است، اون فکر می کنه مرغه!" بعدش دکتر میگه "خب چرا نمی فرستیش تیمارستان؟" او وقت مَرده میگه "می خواستم بفرستمش ولی تخم مرغ هاش رو لازم دارم!"» بله! من به «تداوم» انتشار فیلم علاقمندم! چون به قول وودی آلن «تخم مرغ هاشو لازم دارم!»                                                                                                                                                                                           

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از نگارش:

 

 

 

 

 

 

در فاصله شش روزی که از انتشار این مقاله گذشته است برخی از دوستان با تماس هایشان بنده را متوجه سایر انتقادات به نظرخواهی شماره 400 ماهنامه فیلم و جریان انحطاط در نقد فیلم ایران به شرح زیر نموده اند:                                                                                                        

 

مقاله قاعده شکنی نوشته علیرضا مجمع در روزنامه دنیای اقتصاد به تاریخ 12/7/1388

مقاله بهترین فیلم های عمر نوشته مجید اسلامی در وبلاگ هفت و نیم

مقاله حاشیه ای بر بررسی جریان انحطاط در نقد فیلم ایران که با امضای «بامداد» در تاریخ دوشنبه 25 ژانویه 2010 در وبلاگ «دفترهای سپید بیگناهی» منتشر شده است. و اگرچه نویسنده محترم مقاله، این مقاله را «به پرونده سازی های روزنامه کیهان شبیه شده» توصیف کرده و موارد مختلفی هم اختلاف عقیده و مخالفت با بنده دارد، اما بر این مسئله صحه گذاشته است که «آنچه فاضلی در مقاله اش می گوید متأسفانه چندان بیراه نیست... و شمیم بهار در نقد هایش به مضحک ترین شکلی این آثار را تا می توانست کوبید... بهار در این نقدها تا آنجا که می تواند با لحنی هرچه تحقیرآمیزتر درباره سینمای ایران حرف می زند و ...تلاش‌های بهزاد رحیمیان در دهه‌ی شصت برای جای دادن آثار مبتذل سینمای ایران در فهرست‌ها، حرف-و-حدیث‌های بسیار نظرسنجی‌هایی که برگزار کرده، کنار گذاشتن خانم‌ها از فهرست‌ها، دعوت نکردن از برخی چهره‌های خاص در نظرسنجی، و کتاب‌های پرغلط سینمایی او نیز اموری نیست که بتوان راحت از آن‌ها گذشت...» و بسیاری موارد دیگر. همانطور که اشاره کردم البته نویسنده مقاله در بسیاری موارد با بنده اختلاف نظر دارد و حتی مرا منتسب به روزنامه کیهان می کند، اما به طور کلی دیدگاههای ارائه شده در این مقاله را تأیید می کند.  


پانوشت ها                       



[1] --عقده ی سالینجر: نوعی تقلید متظاهرانه و کورکورانه ی رایج در میان روشنفکران ایرانی از رفتارهای بیرونی جروم دیوید سالینجر (-1919) نویسنده ی امریکایی و خالق آثار چون ناطور دشت (1951)، فرانی و زویی (1961)، سیمور: یک زندگینامه (1963)، و چندین مجموعه داستان کوتاه. ابتلا به این عقده از سالهای میانی دهه ی 1350 در میان روشنفکران ایرانی آغاز شد و از دهه ی 1360 تا امروز  در یک روند تصاعدی رفته رفته به اوج خود رسیده است. مبتلایان به این عقده بدون آنکه به خلاقیت، شهرت، یا دغدغه های سالینجر رسیده باشند تلاش می کنند تا با بروز رفتارهایی مشابه با او جلوه ی بیرونی پررنگ تری در جامعه داشته باشند. نشانه های عقده ی سالینجر عبارتند از الف)تفرعن نسبت به جامعه، مردم، و حتی سایر روشنفکران، ب)انزوا طلبی با هدف خلق یک تصویر افسانه ای از خود در جهان اطراف که تا حد ظاهر نشدن در مجامع عمومی و ممانعت از گرفته شدن عکس و فیلم و مصاحبه و... پیش می رود ج)قطع کردن جریان نویسندگی یا خلاقیت هنری (در هر حدی که بوده) به بهانه ی شکل گیری یک دوران روحی جدید و غیرقابل درک برای دیگران، د)تظاهر به اینکه در دوران انزوا و قطع ارتباط تألیفات متعدد و فراوانی از سوی فرد مبتلا انجام شده است یا انجام می شود، اما فرد مبتلا حاضر به انتشار انبوه کتاب ها و نوشته ها یا آثار هنری اش نیست. ل)سخیف و نازل شمردن و تحقیر کردنِ پسند عمومی (حتی پسند و سلیقه ی سایر روشنفکران جامعه) و اعتقاد به اینکه آنچه فرد مبتلا می پسندد و داوری و درکی که او از زندگی، تحولات اجتماعی، آثار هنری و... دارد والا و شاخص است، اما دریافت عمومی جامعه و سایر روشنفکران نسبت به او در دوران عقب ماندگی است. م)مذموم شمردن دستاوردهای جدید تکنولوژیک مانند  ویدئو، دی وی دی، اینترنت، ایمیل، وبلاگ، سایت، دوربین دیجیتال، سیستم نمایش خانگی، و همچنین تحقیر ارزشهای سنتی جامعه، مانند پایبندی به خانواده، یا تعمیق روابط خانوادگی و فامیلی و نیز کم ارزش شمردن اعتقادات و سنت های کهن مردم. ن)اتخاذ استراژی «نمی شناسم»، «نخوندم»، «ندیدم»، و... در مواجهه با سایر روشنفکران، سایر کتابها، مقالات، و آثار هنری.

علاوه بر گسترش جدی و عمیق این عقده در میان تعدای از روشنفکران نسل دوم در قرن بیستم،  طی یک دهه ی گذشته عقده ی سالینجر به شکل نهفته یا سیکل ناقص در میان بسیاری از روشنفکران، منتقدان و نویسندگان متأخر نیز مشاهده می شود.                                    

[2] -از جمله ی این مقالات می توانم اشاره کنم به آقای وایلر ما همگی اشتباه می کردیم http://www.cinscreen.com/?id=3233 (دنیای تصویر شماره 104 مرداد 1381)  مکاشفه ای در باب عقده ی سالینجر  (دنیای تصویر شماره 110 آذر 1381) من خودم خود را تبعید می کنم (دنیای تصویر شماره 130 خرداد 1383) ، در خدمت و خیانت روشنفکران (دنیای تصویر شماره  162 شهریور 1385) و...

[3] -مقاله ی بازیگر، بازی گردان، و سینمای پاستوریزه دنیای تصویر –شماره 167، بهمن 1385

[4] -جهت اطلاعات بیشتر در مورد مخالفت روشنفکران با رژیم شاه رجوع کنید به فصل دهم معمای هویدا –دکتر عباس میلانی- اختران 1380

[5] -تلاش شمیم بهار برای کمرنگ کردن اهمیت نویسندگان درجه اول در کشور، و اهمیت بخشی به نویسندگان درجه دومی که واجد موضع گیری های منفعلانه بودند (در راستای اردوکشی به قبله ای جدید) تا آنجا پیش رفت که چند سال بعد او در انتشارات پنجاه و یک که با سرمایه ی عزیزه عضدی به راه انداخته بود شرمسارانه ترین اثر ادبی تاریخ ادبیات ایران را منتشر نمود. کتاب شب یک شب دو نوشته ی بهمن فرسی. شمیم تقلای مذبوحانه ای کرد تا از یک اتوبیوگرافی هرزه نگارانه که به قصد رسوا کردن معشوقه ی سابق و متأهل نویسنده (که از درج نام او و سایر توضیحات خودداری می کنم) چاپ شده بود و حتی ناجوانمری مستتر در کتاب خشم دیگر اعضای محفل شمیم را برانگیخت، تلقی یک «شاهکار ادبی» را در جامعه ی روشنفکری دهه ی 1350 به وجود بیاورد. البته این کتاب هرگز با اقبال عمومی یا خصوصی رو به رو نشد و نسخه های نو و تمیز آن هنوز در کتابفروشی های تهران قابل دسترس است.

[6] -روایت خاطره ای در خصوص رفتار متکبرانه ی افراد محفل شمیم بهار جالب توجه است. چند سال پیش بانوی جوانی با معرفی یکی از منتقدان قدیمی، برای نگارش کتابی مرجع درباره سینمای ایران به بهزاد رحیمیان مراجعه می کند. ایشان در یک دوره ی یکی دو ساله بارها به دیدار «استاد» می رود و در خصوص محورهای کتاب با ایشان مشورت می کند. دو-سه سال بعد این بانو در موزه سینما، «استاد» را می بیند و طبق روال با ایشان سلام و احوالپرسی می کند. نکته ی جالب توجه این است که رحیمیان به عنوان اولین جمله برمی گردد و به این بانو می گوید «رحیمیان هستم!» بله! «استاد» خودش را به شاگرد معرفی می کند، نه به این خاطر که حافظه اش را از دست داده، یا تصور می کند ممکن است «شاگرد» او را به جا نیاورد، یا از روی فروتنی! تکبر مشمئزکننده ای در این معرفی وجود دارد. چون دلالت بر این می کند که «تو برای من آنقدر مهم نبوده ای که به خاطر بسپارمت. در نتیجه من تو را نمی شناسم. پس بنابراین تو هم من را نمی شناسی. پس لازم است خودم را بهت معرفی کنم!»

[7] -جهت اطلاعات بیشتر در خصوص غلط ها و خطاهای فاحش کتاب راهنمای فیلم بهزاد رحیمیان رجوع کنید به مقاله یکی از دایناسورهای ما گم شده یا یک کتاب قطور به سفارش سرکار استوار به قلم سعید عقیقی، دنیای تصویر –شماره 87 آذر 1379

[8] -راهنمای فیلم ،جلد اول –بهزاد رحیمیان، صفحه 604 الی 608 ، روزنه کار، چاپ اول 1379

[9] -نقد سینما، شماره اول، بهمن 1373. نمونه ای دیگر از «فرقه» بازی آشکار بهزاد رحیمیان را می توان مثلاً در شماره 104 ماهنامه فیلم ، نوروز 1370 مشاهده نمود. رحیمیان در مورد بهترین مقاله ی سینمایی سال می نویسد: «متأسفم که ناچار به اعتراف صریحی هستم. بهترین مقالات «سینمایی» سال گذشته متعلق به دوستانم بوده است. چه در زمینه ترجمه که ترجمه های رحیم قاسمیان، بهروز تورانی، و... باشند و چه در زمینه مقالات اورژینال که مقالات داود مسلمی، امید روحانی، خسرو دهقان، مسعود فراستی، و... را شامل می شوند. امید که همچنان ترجمه کنند و بنویسند و نگذارند کورسوی سالن های تاریک «سینما» خاموش گردند.»

توجه کنیم که در سال 1370 «تشکیلات» رحیمیان به چنان موقعیتی رسیده بوده که وی آشکارا چند نفری را که اکثر قریب به اتفاقشان دوران افول فعالیت شان را می گذراندند و حتی در حاشیه بودند به عنوان «بهترین» انتخاب می کند و نسل جدید منتقدان را از این رو که در «فرقه»ی او «تسجیل» نشده اند به هیچ می انگارد. دقت کنید که در این یادداشت کوتاه دو مرتبه رحیمیان از سینما نام می برد و آن را در گیومه می گذارد. به این منظور که تنها افراد فرقه ی من سینما را می فهمند و چراغ بی فروغ آن را روشن نگه داشته اند، و دیگرانی که خارج از حوزه ی «تشکیلات» هستند از سینمای واقعی چیزی نمی فهمند.

[10] -جهت اطلاعات بیشتر در خصوص کیفیت  این مجموعه کتاب رجوع کنید به مقاله ی مؤلفان یواشکی، ستایش های الکی به قلم سعید عقیقی، دنیای تصویر، شماره 135، مهر 1383

[11] -در  شماره 104 ماهنامه فیلم (نوروز 1370) افراد «تشکیلات» موفق شدند فیلمنامه ی یکی از هم مسلکان را به عنوان «بهترین کتاب سینمایی سال» جا بزنند.

[12]- ماهنامه فیلم شماره 400 صفحه 42

[13] -در مورد مقاله های سعید عقیقی و افشاگری در مورد تألیفات رحیمیان رجوع کنید به مقاله یکی از دایناسورهای ما گم شده یا یک کتاب قطور به سفارش سرکار استوار به قلم سعید عقیقی، دنیای تصویر –شماره 87 آذر 1379 و مقاله ی مؤلفان یواشکی، ستایش های الکی به قلم سعید عقیقی، دنیای تصویر، شماره 135، مهر 1383

[14] -پنه لوپه هیوستن از سال 1956 تا 1990 پایدارترین سردبیر سایت اند ساوند بود و نظرخواهی های ده سالانه 1962، 1972، و 1982 نحت نظارت وی انجام شد. او مؤلف کتاب های سینمای معاصر (1963) و آرشیویست ها: حافظان قاب (1994) می باشد.

[15] -گزیده ای از آراء منتقدان در این نظرخواهی در ماهنامه فیلم شماره 18، آبان 1363 چاپ شده است.

[16] -ماهنامه فیلم  شماره 135، دی 1371. ساده انگاری رحیمیان در این مقاله حیرت آور است! مثلاًٌ نوشته «جذابیت پنهان بورژوازی، آلمادوار که فیلمهایش چند تا شده است، دیگر استادش را بنده نیست، پس چه شد که روایت می کردند او بونوئل ثانی است؟» حیرت رحیمیان از این است که چرا در فهرست ده فیلم برگزیده ی پدرو آلمادوار انتخابی از فیلم های لوئیس بونوئل نیست، در حالی که صفحه ی بعد فیلم او لوئیس بونوئل در فهرست انتخابی آلمادوار قابل مشاهده است!

[17] - www.sultanahmadshah.blogspot.com

[18] - www.sultanahmadshah.blogspot.com  دو مقاله  «حکومت قاجار و خدمات آنها به ایران» و «قاجاریه ایران را به آستانه دنیای مدرن رساند» که در یادداشت روز  یکشنبه 8 آوریل 2006 منشر شده اند.

[19] -این سه مقاله عبارتند از چشم متحرک: زیبایی شناسی حرکت دوربین (فیلم شماره 97)، پنجره رو به ادبیات: قلمرو مشترک سینمای هیچکاک و شیوه ادبی جریان سیال ذهن (فیلم شماره 103) و پیوندهای پایدار: بررسی نقش دیزالو به عنوان جوهره اصلی تدوین فیلم (فیلم شماره 208)

 

 

در همین رابطه بخوانید

آقای وایلر! ما همگی اشتباه می کردیم! بازگشایی جعبه پاندورای تئوری مؤلف در ایران


 تاريخ ارسال: 1388/11/1

نظرات خوانندگان
>>>علی ب:

من از علاقمندان قدیمی نقد فیلم و سینما هستم. سی و چند سال است در اروپا زندگی می کنم ولی همیشه حتی الامکان نوشته ها را دنبال کرده ام. باید بگویم بعد از خواندن این نوشته دلم برای منتقدین قبل از انقلاب تنگ شد. یاد هژیر داریوش - فریدون رهنما - پرویز دوایی - بیژن خرسند - فریدون معزی مقدم - رضا سهرابی - جمشید اکرمی - منوچهر جوانفر - ناصر نویدر و... که اکثرا ایران را ترک کردند به خیر. آنها میدان را خالی کردند تا افرادی عقد ه ای مثل خسرو دهقان و مسعود فراستی جولان بدهند.

1+0-

شنبه 20 آذر 1395



>>>محبوبه قدیری:

مقاله خیلی خوبی بود. مجله قیلم این روزها هیچ نشانی از روزهای خوبش ندارد. مقاله های سعید عقیقی و مجید اسلامی با مقاله های امروز مجله قابل قیاس نیست.در گزارشی از جشنواره کن و قیلم گذشته به متن جالبی برخوردم. "قیلم نامه جالب نوشته شده اگر چه در برخی از جاهای قیلم برای شیر قهم کردن تماشاگر اطلاعات قبلی را به شکل دیگری تکرار می کند "

4+0-

جمعه 23 خرداد 1393



>>>امیر:

بالاخره بعد از سه سال، امروز وقت کردم و متن را خواندم و چند کامنت آن را. خدا خیرت بده برادر با این همت عالی و سلامت نفس.

8+0-

يكشنبه 13 اسفند 1391



>>>مردانی:

مخالف دوست عزیز با نام دادبه هستم. بهزاد زحیمیان براستی باند قوی را شکل داده بود و با تکیه به ویترین مجله فیلم از یک سو و رابطه با جمال امید در فارابی در سوی دیگر (محض نمونه گرفتن نام فیلم های جشنواره فجر از او و تهیه شماره ویژه برای مجله فیلم در حالی که جمال امید لیست فیلم ها را به سایرین تا روز آخر نمی داد) همه را در زمینه های مختلف قلع و قمع می کرد در حالی که می دانیم احمدی و یزدانیان چند سالی است حتی یکدیگر را به دلیل اختلافاتی ندیده اند. راه و رسم اسلامی و عقیقی هم هر چه بوده مستقل بوده. بنابراین چنین کلی گویی هایی نمی تواند افشاگری بسیار کلیدی این مقاله را کمرنگ کند.

9+0-

جمعه 17 آذر 1391



>>>دادبه:

به نظر می رسه اگه فرقه ای شامل بهار و رحیمیان و دهقان و مسلمی و کاهه و حسینی و... وجود داره در مقابل فرقه ای نیز شامل احمدی و یزدانیان و اسلامی و عقیقی و فاضلی و... هم وجود داره. تماشاگر واقعی سینما آثار مورد علاقه خودشو پیدا می کنه چه دزد دوچرخه باشه چه شیطان در جسم خانم جونز...

0+12-

پنجشنبه 16 آذر 1391



>>>پژمان:

این هوشمندانه ترین مقاله تمام تاریخ نقد فیلم در سینمای ایران است. بسیار بسیار ممنون از شما

8+1-

يكشنبه 14 آبان 1391



>>>غزاله:

متاسفم براي كسي كه بيژن الهي را شاعر درجه دومي بداند و بهمن فرسي را نويسنده ي درجه ي دو شميم بهار را باند باز .خودتان را خفه كنيد با شاملو و فروغ.ابله بايد بايد نماز وحشت گذاشت از اين همه جهالت و غرض ورزي تو

4+11-

چهارشنبه 26 مهر 1391



>>>رضا:

دوست عزيز اين مطلب رو وردار . بس كن. رفقا كه تار و مار شده اند . خدا را شكر بدنه آنها يعني بهزاد رحيميان و بهروز توراني در كانادا و انگليس بسر مي برند و هرچند به ريش شما اين جا مانده ها مي خندند ولي تو را به خدا تمامش كن. هر بار صفحه اين سايت را باز مي كنم و مي بينم اين مطلب هنوز اين جا است تنم مي لرزد.

1+7-

جمعه 24 شهريور 1391



>>>مرتضا شمیسا:

گمان میکنم لازم است در این سالها برگردیم و ببینیم چه کسانی "لمپنیزم "را به عنوان "مدرنیزم" به فرهنگ و هنر معاصر مان غالب کردند، جناب فاضلی بارها این مطلب را خواندم، شجاعتتان قابل تحسین است. دست مریزاد.

6+0-

دوشنبه 19 دي 1390



>>>رضا:

آقای صاحب این سایت این شما ها هستید که در ایران بهزاد رحیمیان را از دست دادید. استاد رحیمیان در کانادا جلسات سخنرانی پر باری را در باره تاریخ سینمای ایران آغاز کرده است. در حالی که شماها بیهوده در هاون می کوبید. خوشبختانه فراستی هم که یکی از همراهان وفادار رحیمیان بوده در صف اول منتقدان ایرانی قرار گرفته است.

1+11-

شنبه 3 دي 1390



>>>محمد :

جبهه گیری الان فراستی ربطی به این حرفهای دوست گرامیمون نداره اینو گفتم برای اونایی که یهو فکرنکن مسعود فراستی هم ((( اره ))) این که اینا اره منم یه چیزایی میدونم ولی این ربطی به جبهه گیری خاص فراستی نسبت به جدایی نادر از سیمین نداره و بقیه ولی این که تو این برنامه هفت شرطه سوم رو با تکنیک تر از جدایی نادر از سیمین میدونست این هم دلیل بر این ادعا نیست .. فرم جداییی فرهادی به نوع روایتی که تعریف میکنه نمیخوره و این چیزیه که خیلی واضحه و این که فرهادی ادعای نقد دروغ رو تو فیلم داره من هیچ چیزی در مورد این حرف فرهادی توی فیلم ندیدم والسلام

1+5-

پنجشنبه 3 آذر 1390



>>>در پاسخ نوید:

نویدجان ما آدمهای بیسوادی هستیم. ممکنه زحمتی بکشی و درباره چیزی که باعث شده از خسوس فرانکو به عنوان "استاد دکوپاژ" نام ببری برا ما چند خطی توضیح بدی تا ما هم روشن شیم؟

7+0-

سه‌شنبه 1 شهريور 1390



>>>نوید:

عکس خسوس فرانکو اون وسط هست .خوب چه جالب قول میدم کسی که این متن رو نوشته حتی یه فیلم اون رو هم ندیده...نمی دونه که اون استاده دکوپاژه...راحت میگه آشغال فیلم پرنو ....چقدر قضاوت کردن راحته وقتی فقط چیزی که من میگم درسته...دایره ها ذهنی و فکری محدود ایزوله یعنی اینکه نمی تونی به جز فیلمایی که چند تا منتقد درست حسابی گفتن از خودت هنری نشون بدی...باید یه بزرگتر تایید کنه که فیلمی خوبه بعد بیاد تو تاپ تن ما.... نه برادر ذهن خلاق میگه اول ببین بعد پسندیدی یعنی پسندیدی ...حالا چه یه آشغال فیلم به قول پرنو باشه یا یه ریوو براوو یا کشتی آنجلیکا ...احتمال میدم از اون منتقدایی هستین که یه صحنه +16 تو یه فیلم کلش رو ترحیم کنید....نمی دونم شاید شما راس میگی

1+8-

سه‌شنبه 11 مرداد 1390



>>>خواننده سایت پرده سینما از این به بعد:

وای وای! یعنی واقعا این مطلب هم صحت داره.اون از جریان فیلم صد سال به این سالها و اینم از این.باورم نمیشه. چه خبر های توپی میزاره این سایت.واقعا ممنون.ذهنم رو نسبت به خیلی چیزها روشن کردید آقای فاضلی.باید دیدن این سایت رو حسابی برای بقیه تبلیغ کنم.ممنون واقعا.

8+0-

سه‌شنبه 24 خرداد 1390



>>>آخرین کامنت:

آقای فاضلی می خواهم آخرین کامنت را بر مقاله جنجالی شما بذارم. شماره اخیر مجله فیلم را خونده اید؟ شماره 427 خرداد 1390. در این شماره جهانبخش نورایی یه نقد مفصل نوشته و فیلم جدایی نادر از سیمین را تحلیل کرده. عنوان مقاله هست "نگاه هولوگرافیک به جدایی نادر از سیمین- نادر و آب و خاکش" در صفحه سوم نقد (صفحه 90 مجله فیلم) این جملات نوشته شده: شمیم بهار کوشید که نقد عینی را بنا نهد، دخالت احساسات و افکار غیر سینمایی منتقد را به صفر برساند و از دور با چشم های یک مکانیک ورزیده فقط به خود فیلم نگاه کند. موفق نشد و همچنان سرد و خشک و عبوس باقی ماند... اما دوایی فاصله را از میان برداشت، حس و حال و شور دل را در کام هر فیلمی که دوست داشت ریخت و به خاطر ارتباط نزدیکی که با خواننده پیدا کرد-حتی اگر احساسات گرایی او را در برخی جاها نپسندیم- در کار خود موفق شد و شکل تازه ای از ادبیات سینمایی را آفرید"....... نمیخواهم به تشابه دیدگاه شما و آقای نورایی در مورد شمیم بهار و پرویز دوایی اشاره کنم بلکه میخوام این را به شما دوست عزیز بگم که از دورانی که شما در مقالتون ازش انتقاد کردید فاصله زیادی گرفته ایم. دورانی که بهزاد رحیمیان در مجله فیلم آروم آروم منتقدا را شست و شوی مغزی میداد که شمیم بهترین منتقد تاریخ سینمای ایران است مدتهاست گذشته. حالا همه متوجه شدن اسطوره شمیم بهار چقدر توخالی و پوچ بوده منتهی بعضیا مثل آقای نورایی در لفافه و احترام اینو مطرح میکنند.

5+0-

سه‌شنبه 10 خرداد 1390



>>>آبكار:

بابسياري ازنظرات آقاي فاضلي موافقم به نظرمن نقدفيلم ميداني است براي بيان منطقي ومستدل ومستندنظرات افرادمتخصص تا مردم نقدهارابخوانند و بدين ترتيب ساده پسندي ازجامعه مارخت بربندد وسليقه مردم بالابرود اگرمنتقد خودرابه هردليل بفروشد ياخداي نكرده درقبال دريافت پول ياوعده ووعيد له ياعليه فيلمي مطلب بنويسد آنوقت شاهدفروش ميلياردي فيلمهايي نظير چارچنگولي ، اخراجي ها و....... خواهيم بود. به نظرمي رسدكه كل سينماي ما ازمراحل پروانه ساخت ،پيش توليد ، توليدو....تامرحله نقدواكران دچاراين آفت شده اند. اگر نجنبيم واگركاري نكنيم فردا درسينماهاي ما فقط فيلمهاي مبتذل وپيش پاافتاده چيني ،هندي كره اي و...... نمايش داده خواهدشد وديگرازسينماي ايران اثري باقي نخواهدماند. باتشكر

5+0-

يكشنبه 4 ارديبهشت



>>>توضیح غلامعباس فاضلی:

دوست عزیز. برای گذاشتن مقاله در صفحه اصلی دلائل متعددی دارم که هنوز پابرجا هستند: اول-این مقاله مانیفست سایت پرده سینماست. بنابراین برای آشنا شدن بازدیدکنندگان سایت با مانیفست ما لازم است جایی جلوی چشم باشد. دوم-این مقاله پس از 15 ماه از انتشار هنوز پربازدیدترین مقاله سایت است و هیچکدام از مقالات مختلف سایت هنوز نتوانسته آن را کنار بزند. بنابراین وقتی مقاله ای خواننده دارد چرا باید مخاطبان را از آن محروم کنیم؟ سوم- مسئله ما شخص آقای رحیمیان (که اتفاقاً همانطور که در مقاله اشاره کرده ام با ایشان دوستی قدیم دارم) نیست که با رفتن یا ماندن ایشان چیزی حل شود. مسئله اصلی حاکمیت یک ایدئولوژی، یک فرقه مذهبی و در واقع یک حزب سیاسی در جریان نقد فیلم ایران است. افرادی که سالها به نسل جدید اینطور القاء کردند که "فیلم ایدئولوژیک بد است، نقد ایدئولوژیک بد است، منتقد ایدئولوژیک بد است" اما خودشان ایدئولوژیست های درجه یکی بودند! به همین خاطر در "راهنمای فیلم" این دار و دسته مستهجن ترین فیلم ها هم گنجانده شده اما به خاطر ایدئولوژیک بودن دیدگاه مؤلفان آن فیلم "محمد رسول الله" یا "علف" را از آن حذف شده است. چرا؟ یعنی میان نویس "یا علی!" در فیلم صامت آقایان کوپر و شودزاک اینقدر با ایدئولوژی "جمال مبارک" منافات دارد؟! چهارم- "جمال مبارک" جناب شمیم بهار در تهران مقیم و معرف حضور شما هستند. در مورد حضور ایشان که طرف مهم تر مقاله هستند چه نظری داردید؟ پنجم- آقایان از زمان مجله "اندیشه و هنر" تا شماره 400 مجله فیلم به مدت پنجاه سال تریبون نقد فیلم را در اختیار گرفته بودند، حالا پانزده ماه حضور مقاله بنده روی یک سایت ناقابل به کجا برمی خورد؟! هنوز طلبکار هستیم حضرت! ششم- آقایان در نظرخواهی شماره 400 مجله فیلم کار انتخاب بهترین فیلم های عمر به جایی رساندند که به جای گزینش شاهکارهای مشهور یا مهجور تاریخ سینما، منتقدان فیلم هایی را برگزیده بودند که در طبقه بندی "بالغانه" می گنجد، نه "درام"! فیلمهایی که از صدر تا ذیل شان تصاویر بسته جهاز تناسلی است! و جوانانی که با مراجعه به این گزینش ها به آن فیلم ها رجوع خواهند کرد چه فکر خواهند کرد؟ آن ها که نمی دانند این پروژه ایست که در هیچ کجای جهان اجرا نمی شود و و فقط استراتژی مورد نظر یک فرقه مذهبی برای ایرانیان است. دوست عزیز! ممکن است به نظرتان ناخوشایند بیاید اما من خودم را در برابر آن جوانان مسئول احساس می کنم. و هفتم- من دنباله این مقاله را آماده دارم و منتظر بهانه ای هستم تا آن را منتشر کنم. در این مقاله فقط دوستان را "جیز" کردم، اما مقاله بعدی صریح تر است و... بنابراین شاید بد نباشد با حضور این مقاله در صفحه اصلی، زمینه برای انتشار مقاله بعدی فراهم باشد. در ضمن در کامنت تان به کلمه "آینه دق" اشاره کرده بودید. ممنون! اتفاقاً یکی از اهداف من همین بود!

4+1-

پنجشنبه 11 فروردي 



>>>اکبری:

آقای فاضلی لطفا این مقاله رو دیگه بدار از صفحه اول. دل بهزاد رحیمیان را آن قدر شکستی که گذاشت و رفت از وطن. قاعدتا باید دلتان خنک شده باشد. تمامش کنید. این مقاله شده آینه دق.

1+4-

پنجشنبه 11 فروردي 



>>>hamid:

salam man emruz didam webetuno shomaha ke enghad honarmandaye khubi hastin dus daram 100 filme shahkar az nazre khodetun bem moarefi konin ta unairo ke nadidam bebinam meghc

0+0-

يكشنبه 21 شهريور 1389



>>>بامداد:

سلام جناب فاضلی متوجه شدم که شما مطلبی پیرامون واکنش من به مقاله‌تان در ادامه‌ی این مقاله نوشته‌اید و از این بابت ممنونم که نگاه دیگران به مقوله‌های مطرح شده در مقاله‌تان را هم منتشر می‌کنید. اما لینکی که داده‌اید به صفحه‌ی اصلی وبلاگ من «دفترهای سپید بی‌گناهی» است و نه به آن پست خاص من و اینْ کار را برای کسی که مایل باشد نوشته‌ی مرا بخواند دشوار می‌کند. لینک مستقیم مطلب من این است: http://gol-ku.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html ممنون می‌شوم اگر لینک را در متن خودتان تصحیح کنید. من متأسفانه به‌دلیل مشکلاتی که در همان روزها برایم ایجاد شد مدت زیادی از این فضا دور بودم و نمی‌دانستم این بحث همچنان ادامه پیدا کرده و هنوز نظرات تکمیلی شما و دیگران را نخوانده‌ام. اما اینکه گفته‌اید من شما را به روزنامه‌ی کیهان منتسب کرده‌ام، از هیچ‌کجای نوشته‌ی من چنین حرفی استنباط نمی‌شود. من اما گفته‌ام که ادبیات شما در این مقاله متأسفانه نزدیک به برخی پرونده‌سازی‌های آن روزنامه شده و از زبان یک مقاله‌ی تحلیلی-تاریخی دور شده. وگرنه حرفی از انتساب شما به آن جریان نبوده. ممنون

0+0-

يكشنبه 27 تير 1389



>>>behzad:

"efshagaranetarin,bi pardetarin,moasertarin,rosava konandetarin,por khanandetarin, JAZABTARIN MAGHALEYE TARIKHE MATBUATE IRAN ALAYHE FILM..." Aya in KHODNAMAEI nist? "ghiase kollie siasathaye asre ghajar ba gardanandegane FILM" "ahdafi ra donbal kardeand ke az 50 sale pish(GHABLE ENGHELAB) barayash barnamerizi shode bud" "an moghadameye tavil dar babe dar khedmate SHAH budan' Aya in FARAFEKANI nist? shayad bande va marhum DEHKHODA dar tarife in kalamat dochare moshkelim!!!!! "khanandegane javani... ke etelaei az ...majaleye FILM nadarand" Agar dade ROSVAKONANDETARIN va BI PARDETARIN ra sar dadeeid ke digar in hashiesaziha va khabis jelve dadanha,an ham bi dalil,bishtar be 1 talafi sazie kudakane shabih ast ta ROSVA SAZI!

0+5-

يكشنبه 27 تير 1389



>>>توضیح غلامعباس فاضلی:

بهزاد عزیز الف) آیا کسی که مقاله "بازیگر، بازی گردان، و سینمای پاستوریزه –دنیای تصویر –شماره 167، بهمن 1385" را درباره مجله فیلم نوشته باشد، انتظار دارد به نظرسنجی این مجله دعوت شود؟! قطعاً اگر کسی مقاله فوق الذکر را خوانده باشد و بگوید "بله" باید به میزان حداقل هوش و ذکاوت در وجود او شک کرد. ب) مقاله "نوشتن تاریخ با جوهر تقلب" بعد از نظرسنجی نوشته شده. اما آیا مقالات "آقای وایلر ما همگی اشتباه می کردیم" (دنیای تصویر شماره 104 مرداد 1381) "مکاشفه ای در باب عقده ی سالینجر " (دنیای تصویر شماره 110 آذر 1381) "من خودم خود را تبعید می کنم" (دنیای تصویر شماره 130 خرداد 1383) ، "در خدمت و خیانت روشنفکران" (دنیای تصویر شماره 162 شهریور 1385) و... که در آنها هم اشاره های مستقیم و غیر مستقیمی به تشکیلات شمیم بهار شد، هم بعد از نظرسنجی نوشته شده بودند؟! در مورد آنها چه می گویید؟! ج)اصولاً استراتژی "جمال مبارک" این است که به مخالفانش برچسب های پیش پا افتاده ای می چسباند تا مخالفت آنها را به سطوحی پیش پا افتاده تقلیل دهد. در خرداد 1382 پس از مقاله "من خودم، خود را تبعید می کنم" ایشان به دوست نقاش نازنین مشترکمان گفته بودند فاضلی به خاطر اختلاف ژاله کاظمی و همسر سابقش با من مخالف است! و در شهریور 1385 سیامک شایقی را به عنوان "سفیر صلح" فرستادند دفتر مجله دنیای تصویر که با سردبیر مجله به توافق برسند که "اختلاف ژاله و شوهر سابقش ربطی به شمیم بهار ندارد و این بیچاره گوشه ای برای خودش مشغول است و کاری به کار اینها ندارد. بنابراین فاضلی بیخودی این بیچاره را وارد ماجرا کرده است" و موافقت سردبیر مجله گرفته شد که فاضلی، شمیم بهار را وارد دعوای زن و شوهری نکند! بهزاد عزیزم! چطور است که تشکیلات یک روز می گوید اختلاف فاضلی و شمیم بهار، بر سر دعوای زن و شوهری ژاله کاظمی و شوهر سابقش است! یک روز مرا متهم به پول گرفتن از دولت و روزنامه کیهان می کند، یک روز به بودجه گرفتن از حماس متهم می شوم، و یک روز ماجرا به حد یک "فرافکنی دعوت نشدن به نظرسنجی" و "خود شیرینی و چابلوسی و خودنمایی"تقلیل پیدا می کند!؟ نه دوست عزیزم! شما نمی خواهید باور کنید که شخصی ممکن است به دلائلی که پیش پاافتاده نیست با امپراطوری پنجاه ساله ی یک تشکیلات خاص در جریان نقد فیلم مخالفت ورزد. شما وجود اعتقاد یا آگاهی را در مخالفانتان باور ندارید یا وانمود می کنید باور ندارید. بهزاد عزیز! ملانصرالدین در مجلسی بود که عمل ناشایستی از سوی مرد بغل دستی اش سر زد. مرد با زیرکی طوری به نصرالدین نگاه کرد که اهل مجلس تصور کنند این ناشایست از ملا سر زده! ملا که می دانست خطاکار شخص دیگری است و خودش بیگناه است گفت «اگر پیش همه رویم سیاه است، پیش صاحب خطا رویم سفید است!» اتفاقاً من پیش گردانندگان نظرسنجی رویم سفید است! و خوشبختانه آنها بهتر از هر کسی می دانند این مقاله نه "بوی کباب کوبیده دولتی" می دهد و نه من "چابلوسی و فرافکنی و خودنمایی" می کنم. چراکه اگر غیر از این بود در شهریور سال 1385 یعنی حدود سه سال قبل از انتشار این مقاله، سیامک شایقی را نمی فرستادند دفتر مجله دنیای تصویر تا با سردبیر آن مجله تفاهم نامه شفاهی امضاء کند که غلامعباس فاضلی دیگر چیزی درباره شمیم بهار ننویسد. اگر غیر از این بود در طول شش ماهی که از انتشار این مقاله می گذرد، یکی از افراد همان "قشر هوشمند"ی که با آنها "طرف حساب" هستم جوابیه ای دندان شکن علیه این مقاله می نوشت و به جای تهمت و افترا، تاریخ را جلوی من می گذاشت.

6+1-

جمعه 25 تير 1389



>>>behzad :

aqaye fazeli aya vaqan davat nashodan dar nazarsanji arzeshe in hame farafekani va estefadeye mokarar az kalamati hamchon (FERGHE) va (TASHKILAT) be manzure KARGAR oftadane ADABIATE FARIBANDE ye khodetan dar zehne mokhatabetan,ra dasht? ey kash hadeaql be in masale vaghef budid ke ba gheshri hooshmand taraf hastid! be rasti in hame mazloom namaei va khodshiriniha dar rastaye baj dadan be che kasi mibashad? (omidwaram ke ingune nabashad) motaasefam ke vaghtam ra sarfe in hame chablusi va khodnamaei kardam!

0+5-

پنجشنبه 24 تير 1389



>>>رها:

بيخود وقت براي خواندن اين متن گذاشتم. بدجور بوي كباب كوبيده ي دولتي ميداد. من زياد با فرقه ي رحيميان آشنا نيستم اما با مسلك و نگارش فرقه ي شريعتمداري ها خوب آشنام.

1+6-

چهارشنبه 9 تير 1389



>>>محمد:

به عنوان يك خواننده قديمي مجله فيلم و كسي كه تو زمينه نقد 11 سال تجربه كار حرفه اي داشته و هنوز هم خودم را بي هيچ تعارفي تازه كار مي دانم،مقاله بلند شما را متاسفانه پر از تناقض و درگيري هاي شخصي ديدم.اينكه نوشته تان را كوبنده ترين و پرخواننده ترين نوشته افشاگرانه دانسته ايد،آيا مصداقي از خودشيفتگي به قول خودتان سلينجروار نيست؟؟؟.مطالبتان در دنياي تصوير از تاريخچه تئوري مولف و آشنايي با رحيم قاسميان كه آشكارا به تفرعن خود نسبت به ايشان و حتي استاد راهنمايتان(احمد ضابطي جهرمي)اشاره كرده ايد تا ارتباط دوستانه تان با زنده ياد ژاله كاظمي كه از بزرگان دوبله ايران بوده اند ،مملو از چيزي است كه خود در ذم آن صفحه هايي را سياه كرده ايد.جناب فاضلي عزيز بخش زيادي از نوشته تان درست و واقعي بوده (در رابطه با خود بزرگ بيني منتقديني از جنس رحيميان و دهقان و ...) اما لحنتان بيشتر شبيه كسي است كه مشكل شخصي خود را رسانه اي كرده و به قصد رو كم كني وارد كارزار شده است!.متاسفانه باندبازي همچنان ميان نويسندگان سينمايي وجود داشته كه باند مشهدي هاي مجله فيلم كه ماشاالله حضور فعالي هم در تمامي عرصه ها دارند،خود نمونه اي كوچك از اين رخداد زننده است. بد نيست نگاهي به ماهنامه بلند بالاي مورد علاقه تان انداخته و از روي عمدتحويل گرفتن يا نگرفتن فيلمي را مشاهده كنيد كه آن هم روي ديگر سكه باندبازي هاي بچگانه نشريات سينمايي است. موفق و سربلند و پيروز باشيد.

1+5-

جمعه 24 ارديبهشت 1389



>>>ایمان نعمت زاده:

به عنوان یک خواننده قدیمی مطالب سینمایی چند نکته در باره بحث پیش آمده در چند کامنت اخیر برای گفتن دارم. اول این که بحث اصلی سر کتاب بهزاد رحیمیان نبوده. ولی خب این کتاب متعلق به نویسندگانش است مثل احسان خوش بخت . فرمت کتاب عینا از نمونه های فرنگی در آمده که بر مبنای سال تقسیم بندی می شوند و متاسفانه چیزی که آقای فاضلی در باره جستجو در آن گفته اند حداقل برای من درست است. ولی فکر می کنم بحث اصلی چیز دیگری بوده. مدافعان رحیمیان برای یک بار هم که شده کلاهشان را در باره بلایی که او و رفقایش می خواستند سر کیارستمی بیاورند قاضی کنند. در مورد قضیه "استاد رضا صفایی" هم فکر می کنم آقای علیرضا محمودی که فیلم های صفایی را به عنوان بهترین فیلم های ایرانی اش انتخاب کرده به دعوت رحیمیان برای مسخره کردن انتخاب کنندگان لبیک گفته. می خواهم بگویم به عنوان یک خواننده خوب می بینم رحیمیان حتی منتقدینی که خودش از انها نظرخواهی کرده را دست انداخته. چیزی که شاید روا نبود.

3+1-

يكشنبه 12 ارديبهش



>>>o:

1. از پاسخ هايي كه به كامنت بنده داديد ممونم من اگر اين كامنت را در همان اوايل انتشار اين مقاله مي فرستادم قطعا لحن تند تري مي داشت و چه خوب شد كه در نوشتن آن عجله نكردم. جناب آقاي فاضلي من اگر با اين امضا نامفهوم براي شما كامنتي گذاشتم به خاطر اينست كه اسم واقعي خود را هم بنويسم چندان فرقي نخواهد كرد. نه از نزديكان آقاي رحيميان هستم و نه دستي در نگارش يا چاپ راهنماي فيلم داشته ام. فقط يكي از علاقه مندان به سينما و مطبوعات سينمايي هستم. بنده نمي توانم درباره او روانشناسي شخصيتي كنم. اما يقين دارم كه اگر نويسنده مشهور سينمايي بودم و با او رفاقتي داشتم؛ مدام آن را شاهدي بر مدعاي خود نمي كردم و از طرفي دست نوازش به سرش نكشيده و از طرف ديگر اردنگي نثارش نمي كردم. صحبت من بر سر جمله معروف \"بخشش لازم نيست اعدامش كنيد\" است. همانطور كه مي توان اين دو جمله دو جور خواند، از آن طرز معرفي كردن ايشان هم مي توان دو برداشت داشت. من برداشت خودم را كردم و شما و نقل كننده آن برداشتي را كرده ايد كه در جهت مقاله \"نوشتن تاريخ با جوهر تقلب\" بوده است. 2. پيش بيني مي كنم كه راهنماي فيلم پس از گذشت ساليان اهميت خود را حفظ كند، حتي اگر ضعفهايي داشته باشد. فرهنگ نويس موشكافي مثل \"ژرژ سادول\" هم در ابتداي كتاب خود به شرح مشكل بودن تهيه فرهنگ سينمايي و اشتباهات فراواني كه در اين راه ممكن است پيش بيايد پرداخته است. اين كه در اين وانفساي انتشار كتاب در ايران چند مجلد از كتاب به چاپ دوم رسيده است و انتشار كتابي جيبي و خلاصه شده از متن اصلي كه يكي دوسال است به روز و چاپ مجدد مي شود مي تواند نشاني بر درستي حرفم باشد. اگر گفتم تمام مدخلها آماده نبوده است، اين را از نحوه انتشار مجلدها و مصاحبه هاي پراكنده مولفين كتاب و از همه مهمتر مقدمه هاي ناشر متوجه شده ام. در مورد طبقه بندي مدخل ها هنوز هم با شما موافق نيستم چرا كه در انتهاي كتاب نام فيلمها بر اساس عنوان اصلي هم بيان شده است. به عنوان مثال اگر بنده به دنبال فيلم \"سامسون\" و دليله باشم و نتوانم آن را در حرف سين پيدا كنم (بدليل ترجمه نامانوسي كه ذكر كرديد. ولي اگر به كتب تاريخ انبيا نگاه كنيم مي بينيم كه به فارسي و عربي همان شمشون مي شود.) آن را با اسم Samson and Dalilah در فهرست زبان اصلي انتهاي كتاب جستجو و شماره صفحه را پيدا مي كنم. بسيار خوب است كه مقاله \"يكي از دايناسورهاي...\" آقاي عقيقي را هم در سايت بگذاريد. يكي از مهمترين ايرادات ايشان به كتاب همان ترجمه هاي غلط بوده است. اگر جناب عقيقي يا شما هم راهنماي فيلمي با 5 6 هزار مدخل بنويسيد قطعا از شما در مورد ترجمه نام فيلمها در بعضي موارد ايراد خواهند گرفت و مهمتر از آن بسياري از فيلمها با ترجمه هاي ديگري در ذهن ها ثبت شده است. بنابراين چگونه مي توان انتظار داشت كه راهنماي فيلم خارجي با استفاده از نام هاي ترجمه اي ايندكس شود؟ در اين صورت اگر به دنبال High Noon باشيم بايد يكي از اسامي سر ظهر، نيمروز، صلات ظهر، ماجراي نيمروز و تيغ آفتاب را در ذهن داشته باشيم و در 5 حرف مختلف به دنبال آن بگرديم. اگر آن مقاله را در اينجا هم قرار دهيد بسيار خوب است و اگر هم سعي شده كه از پخش آن جلوگيري شود به نظرم پاك كردن صورت مسئله بوده است. 3. بنده از موشكافي هايي از اين دست دلخوشي ندارم و اگر آن نمونه از بهترين هاي خودتان را بدون ذكر فيلم هاي ديگرتان بازگويي كردم براي مچ گيري كردن نبوده است. آن نظر خواهي سال 81 را هم به جهت مقايسه نتايج و تغييراتي كه پيش آمده است نگاه كردم كه اتفاقا نظر شما را هم آنجا ديدم. خواستم آئينه اي مقابل مقاله خودتان گرفته باشم. به نظرم هر كس حق دارد هر فيلمي را كه دوست دارد در ليستش بگذارد. ليستهاي هر سال منتقدين جهاني هم پر است از فيلمهاي ناشناخته و پرت. اين نظرسنجي هر چقدر در جزئيات پر ايراد باشد در نتيجه نهايي (البته غير از \"درباره الي\") عالي از كار درآمده است. انتخاب فيلم \"گوزنها\" به عنوان بهترين فيلم نشاندهنده همان پيوند ميان روشنفكران و عموم مردم است. همان دوري از عقده سالينجري است كه خودتان ذكر كرده ايد. در ارزش هاي \"سرگيجه\" هم شكي نيست و من متعجب از برخي كامنت گذاران هستم كه مي گويند چرا \"سرگيجه\" اول شده است و چرا اينهمه توجه به فيلمهاي چند دهه اول زياد است. آقاي فاضلي بد نيست كه آن مقاله خوبتان را درباره فيلم \"سرگيجه\" را كه در دنياي تصوير نوشته بوديد در اين سايت هم قرار دهيد. 4. با تشكر مجدد از توجه شما و پاسخ هايتان كه در مواري قانع كننده هم بود. و اينكه منتظر نوشته مفصل شما درباره آن \"موارد\" درباره مجله فيلم خواهيم ماند. و اينكه اگر از آثار و عملكرد كسي دفاع مي كنم دليل بر بي عيب بودن در زندگي شخصي اش نبوده و اصلا آن موضوع حداقل به من يكي مربوط نيست. معمولا در اينجور موارد شك به پسرخاله بودن مي كنيم كه بدانيد قطعا اينگونه نيست.

3+0-

دوشنبه 6 ارديبهشت



>>>توضیح غلامعباس فاضلی:

با تشکر از رویه انتقادی منطقی و معقولی که نویسنده کامنت قبلی با امضای (0) گذاشته بودند، از آنجا که ایشان جزو معدود افرادی بوده اند که در برابر این مقاله، با استدلال و بدون فحاشی و تهمت نوشته اند، بنابراین به شرط ادب چند نکته را در مورد 6 بندی که مطرح کرده اند خدمت ایشان به استحضار می رسانم 1-طبیعی است که بنا به فرمایش ایشان "اگر در ملاقاتی طرف مقابل را بجا نیاوریم بهتر است خودمان را معرفی کنیم... این نشانه ادب و شخصیت است" اما موردی که در پانوشت شماره 6 این مقاله به آن اشاره رفته ارتباطی با "ادب" و "شخصیت" ندارد. دوست عزیز ما یا پانوشت را با دقت مطالعه نفرموده اند و یا تجاهل می کنند. آیا ایشان می خواهند بر وجود "ادب" در رفتارهای دوست قدیمی من بهزاد رحیمیان تأکید کنند؟! یا اینکه تلاش کنند اینطور جلوه دهند که رحیمیان "متکبر" نیست؟! برای رد اولی و اثبات دومی نیازی به مقاله بنده نیست. برای همه اصحاب نقد فیلم که طی سی سال گذشته از دور یا نزدیک با رحیمیان ارتباطی داشته اند این موارد "اظهر من الشمس" است. 2-ساده ترین شکل مسئله این است که اگر شما اتومبیل خود را در اختیار شخصی قرار دهید و او با آن اتومبیل مرتکب قتل شود، شما مباشر در قتل محسوب می شوید. جرم شما بسته به اینکه از نیت آن شخص اطلاع داشته اید یا نداشته اید متفاوت خواهد بود. حداقل مسئله این است که چه ملک و چه نشریه منتشر شده از سوی ماهنامه فیلم در 400 شماره گذشته به شکل متناوب در اختیار عملکرد یک تفکر فرقه ای بوده است و آقایان در حصول نتیجه نهایی "مباشرت" داشته اند. و از آنجا که هیچکدام از آقایان مسئول این ماهنامه نسبت به وقوفشان از نیات اصلی پشت پرده اعلام برائت و غفلت نکرده اند، بنابراین نتیجه می گیریم با آگاهی و وقوف به خط مشی اصلی این کار را کرده اند. به علاوه که اتفاقاً در مورد "موارد" درخواستی شما دوست عزیز مقاله مشروحی آماده شده است. اتفاقاً یکی از مسائل مهم در مورد ماهنامه فیلم این است که چطور وزارت ارشاد با وجود سلسله مراتب نظارتی ماهانه تا این حد با فقدان باریک بینی با عملکرد دوستان مواجه می شده است. 3-بی کفایتی سلسله قاجار به خودی خود ربطی به ماهنامه فیلم ندارد. اما وقتی دوستان معیار جدیدی به نام "تداوم" را به نشانه سند افتخار عرضه می کند، ربط پیدا می کند. اتفاقاً قیاس خیلی به جا و درستی است دوست عزیز من و به دلیلی که در توضیح بند 5 به استحضار خواهم رسانید طبیعی است جنابعالی خوشتان نیاید. 4-من به خوبی و با جزئیات واقف هستم که رحیمیان سراغ چه کسانی نرفته، و سراغ چه کسانی بدون حفظ شأن آنها و به صورت از سر واکنی واسطه فرستاده، اما دوست عزیز کار خراب تر از این حرف هاست. چراکه اولاً فرقه بازی دوست قدیمی من بهزاد رحیمیان، هم در این دوره (به سه لینک "بعد از نگارش" در ذیل همین مقاله توجه فرمایید) و هم در دوره های گذشته (به مقاله معترضانه احمد طالبی نژاد در ماهنامه فیلم بعد از نظرخواهی سال 1377 توجه فرمایید) مورد اعتراض بوده است.و ثانیاً مشکل این نظرسنجی فقط فقدان آن چند نفری که غایب هستند نیست، بلکه نظرخواهی از دهها نویسنده است که در تمام عمرشان حتی یک نقد فیلم هم ننوشته اند! ویا سالهاست بازنشسته اند. و بعد این افراد را به عنوان برآیند جریان نقد فیلم در ایران جا زدن. دوست نازنین من! این هم جزو آن مواردی است که همه اصحاب نقد فیلم به آن واقف هستند. اگر شما دوست دارید به شکل موردی منکر آن شوید از آن دفاعیه هایی است که "بد" انجام می شود و بیشتر به دوست عزیز ما بهزاد رحیمیان ضربه می زند! 5-علت اینکه به قول خودتان مخالفت بنده را با طبقه بندی بر اساس تاریخ ساخت درک نمی فرمایید، این است که شما نه تنها از دوستان نزدیک بهزاد رحیمیان، بلکه از دست اندرکاران کتاب راهنمای فیلم آقای رحیمیان هستید! جمله "مستلزم آن است که تمام مدخل ها آماده باشد. ولی اینطور نبوده..." که سهواً در نوشته شما آمده بر صحت این ادعا دلالت می کند. اما این طبقه بندی غلط است. اگر خواننده ای مثلاً در جستجوی مشخصات فیلم "سراب" باشد و نداند این فیلم محصول چه سالی است چه خاکی باید توی سرش بکند؟! اگر دنبال "سرگیجه" باشد و در سال 1958 پیدایش نکند، چون در این فرهنگ وارد مدخل سال 1957 شده چه باید بکند؟! دوست عزیز من! وقتی برای مثال فیلم معروفی مثل "سامسون و دلیله" برای خودنمایی، و متفاوت جلوه کردن، در این فرهنگ تبدیل می شود به "شمشون و دلیله" و هیچکس هم مسئولیت این انتخاب نام فارسی را قبول نمی کند معلوم است که دوستان باید دنبال مداخلی بگردند که رسوایی کمتری به بار بیاورد! چون تا هزار سال هم کسی در مدخل "سین" نمی تواند این فیلم را پیدا کند! ضمن این توضیح که اتفاقاً مقاله سعید عقیقی بسیار مقاله درخشانی است. اگر درخشان نبود ناشر محترم این کتاب فغان برنمی آورد که "عقیقی با انتشار این مقاله ما را بدبخت کرد" حتماً شما واقف هستید که بعد از انتشار آن مقاله، فروش راهنمای فیلم روزنه کار با چه رکودی مواجه شد. بگذریم که امروز آقای فخری زاده پشت سر عقیقی چیزهای دیگری می گوید. چون مقاله در مجله منتشر شده و بعد از روی دکه ها جمع شده است و در دسترس نیست. به هر حال اگر شما و دوستان مایل باشید من آماده ام که آن مقاله را برای قضاوت عمومی روی سایت "پرده سینما" بگذارم. آماده هستید؟! و اما در مورد فیلم "در امتداد شب" که پیدا کردن آن در لیست ده فیلم سال 1381 بنده، شما را ذوق زده کرده و به این تصور انداخته که ماهی را به قلاب انداخته اید باید عرض کنم: اولاً حتماً شما با آوردن جمله "فقط به دلیل حضور شاه ماهی هنر ایران" قصد تجاهل یا انحراف افکار عمومی را ندارید و به این نکته واقف هستید که فیلم "در امتداد شب" حتی به صرف حضور بهمن فرمان آرا به عنوان تهیه کننده، و تهیه کننده برخی فیلم های سهراب شهید ثالث در مقام کارگردان، ارتباطی با "استاد رضا صفایی" و "مادرجونم عاشق شده" ندارد! ثانیاً من فیلم هایی مثل "خوشگلا عوضی گرفتین" و "اوستا کریم نوکرتیم" و "هلوی پوست کنده" را به عنوان ده فیلم محبوبم ردیف نکرده ام. بلکه بعد از فیلم هایی مثل "شاید وقتی دیگر"، "طبیعت بیجان"، "طوقی"، "رد پای گرگ"، "ناخدا خورشید"، "بخاطر هانیه"، "لیلا"، "پری"، و "آن سوی آتش"، به فیلم "در امتداد شب" اشاره کرده ام. هر آدم بی غرضی متوجه می شود که اشاره به چنین فیلمی در کنار ده فیلم دیگر با ردیف کرده ده فیلم مبتذل یا پورنوهای خسوس فرانکو فرق دارد و کنایه ایست که کارگردان مستعد این فیلم و فیلم "بن بست" نباید در غبار مسائل سیاسی محو شود. و باید با جامعه ایران آشتی کند. ثالثاً من در ابتدای مقاله "نوشتن تاریخ با جوهر تقلب" آورده ام که "از اعتراف به خطایایی که مرتکب شده ام ابایی ندارم..." آیا دوستان هم جرأت این اعتراف را دارند؟ و بالاخره اینکه اگرچه این بار به احترام شمااین کار را کردیم، اما پاسخگویی در کامنت ها روال سایت "پرده سینما" نیست. خوشحال می شویم شما و بقیه دوستان با شهامت از پشت پرده بیرون بیایید و با امضای "0" خودتان را به هیچ نیانگارید. و در مقاله ای جوابیه ای راستین بر مقاله "نوشتن تاریخ با جوهر تقلب" بنویسید.

7+1-

يكشنبه 5 ارديبهشت



>>>یک دوست و همدوره ای دوران دانشکده:

حالا وقتشه من بهت توصیه کنم برای اینکه مقالات ات تاریخ مصرف نداشته باشه تا اونجا که می تونی از نام بردن افراد فاصله بگیر.. کلیاتی بنویس که رهگشا باشه تا جزئیاتی که جدل انگیز.. تنه نقد و نقادی رو نشونه بگیر نه آدم ها رو آدم ها عوض می شن اما نظرها باقی می مونن..ممکنه نقد و نظریه کم کامنت باشه عیب نداره.. برای اینکه پادشاه بشی نمیخواد با اژدها بجنگی.. پادشاه باش..

1+6-

شنبه 4 ارديبهشت 1389



>>>o:

1. اگر در ملاقاتي طرف مقابل را بجا نياوريم براي رعايت ادب بهتر است خودمان را معرفي كنيم. حداقل بهتر از اينست كه از طرف بخواهيم خودش را معرفي كند. اين نشانه تفرعن نيست و نشانه ادب و شخصيت است. 2. لطفا یکی از مواردی که مجله فیلم برای آن مستحق توقیف یا تذکر بوده است را نام ببرید که ما بفهمیم مسئولان در چه چیز مسامحه نموده اند؟ برای تنویر کسانی که دربست همه چیز را قبول کرده اند باید بگویم امتیاز و مجوز انتشار مجله فیلم تا سالها باید هر ماه تمدید می شد. یعنی تا چند سال نمی توانستند راحت مجله منتشر کنند و هر ماه باید سلسله مراتبی را طی می کردند. تا بالاخره اعتماد سازی گردید. 3. بی کفایتی سلسله قاجار چه ربطی به گردانندگان فیلم دارد. آنها کشور اداره می کردند و اینها صرفا یک مجله آنهم تخصصی سینما. قیاستان مع الفارق است. 4. از کجا معلوم رحیمیان سراغ منتقدان دیگر هم نرفته باشد؟ شاید آنها شرکت نکرده اند. شاید قابل نداسته اند. شاید آن معطل کردند تا مهلت زمانی به سر آمده است. کار که نباید به خاطر اهمال کاری دیگران تعطیل شود. نمایش باید ادامه یابد. 5. طبقه بندی فیلم بر اساس تاریخ ساخت یکی از بهترین ایده ها ست. علت مخالفت با این کار واقعا برایم درک نشدنی است. چرا توجه نمی کنید که طبقه بندی بر اساس نام فیلم مستلزم آن است که تمام مدخل ها آماده باشد. ولی اینطور نبوده و کتاب جلد به جلد آماده شده و زیر چاپ رفته است. با آنهمه ایندکس های مختلف انتهای کتاب که براساس موارد مختلف طبقه بندی شده اند چه تفاوتی میان طبقه بندی اصلی کتاب است؟ اتفاقا به مقاله ای ارجاع داده اید که از جای جای آن کینه توزی و طعنه موج می زند و نویسنده در آن تبدیل به یک مچ گیر حرفه ای شده است. ظاهرا نقد منتقدین برای شما هم مثل آقای عقیقی مهمتر از نقد فیلم هاست. اینطور نیست؟ 6. از قضا آن شماره نقدسينما كه از آن یاد کردید و در نظر سنجی آن هم شرکت کردید را داشتم و سري به آن زدم. در بين انتخاب هاي شما ديدن فيلم "در امتداد شب" شگفت زده ام كرد. چطور مي شود هم از ابتذال و انحطاط نگران بود و به دیگران ایراد گرفت و افترا زد و هم يكي از مبتذل ترين فيلم فارسي ها را در ليست بهترين هاي عمر آورد. اين فيلم با يك داستان بي مايه عشقي هزار بار گفته شده حرف تازه اي نداشت و فقط به دليل حضور شاه ماهي هنر ايران! در نقشي كه تداعي گر زندگي واقعي او بود ركوردهاي فروش را جابجا كرد. حال بد نيست كه شما توضيح دهيد اين فيلمفارسي پر سوز گداز كه فقط رنگ و لعاب بهتري دارد در فهرستتان چه جايگاهي دارد؟ آیا یک انتخاب شخصی و دلی است؟ در اینصورت چرا به بقیه ایراد می گیرید؟

0+8-

چهارشنبه 1 ارديبه



>>>حسن میر باشی:

شما حرف خود را زدید و خوب هم زدید. رک و صریح و برخلاف آن چیزی که بعضی ها می گویند با ذکر جزئیات . تصور نمی کنم بهزاد رحیمیان از سایه آن چه نوشتید فرار کند. شما چهار چوبی برای خوانندگان نکته بین و تاریخ نویس ساختید که بسیار کارساز است. من در این مدت برگشتم و مطالب رحیمیان و دارو دسته اش را دوباره مرو ر کردم . از پشت کردن به سینمای ایران و خندیدن به هر کسی که با این سینما مهربانی کرد. از خنجر کشیدن برای کیارستمی تا معرفی کردن یک وسترن آمریکایی به عنوان بهترین فیلم تا باند بازی های تمام نشدنی... دیگرکسی نمی تواند مسائل رو شده در این مقاله را به هیچ بگیرد. نگران نباشید. ممنون. خیلی زیاد.

4+0-

سه‌شنبه 17 فروردي 



>>>توضیح پرده سینما:

طی دو ماه نیمی که از انتشار این مقاله می گذرد، ما همچنان در انتظار یک پاسخ مستدل تاریخی از جانب مدافعان ماهنامه فیلم، شمیم بهار، بهزاد رحیمیان و... هستیم. اما در حالی که ما یک بحث تاریخی مربوط به پنجاه سال تاریخ نقد فیلم در ایران را مطرح کرده ایم، متأسفانه مخالفان ما _از جمله همین کامنت آخری که با امضای "فرید" نوشته شده- همچنان با ردیف کردن کلماتی مثل "باج خوری"، "تهدید و ارعاب و جاسوس نمایی"، "کثافت و لجن و توهین و دشمنی" و... تقلا می کنند زمینه های بحث تاریخی را خدشه دار کنند. دوستان عزیز! شما که نماینده "هوای پاک این سرزمین" هستید! چرا تصور می کنید هرکس با شما مخالف باشد "باج خور" است؟! چرا پس از پنجاه سال ترک تازی در فضای نقد فیلم ایران، حالا هر صدای مخالفی را با چماق "جاسوس نمایی" و "کثافت و توهین و لجن" سرکوب می کنید؟! بهتر نیست به جای فحاشی یا مظلوم نمایی، پاسخ "باج خوری" و "جاسوس نمایی" ما را با استدلال تاریخی و منطقی بدهید؟!

5+1-

جمعه 13 فروردين 1389



>>>فرید:

شما کیستید؟ چه می گویید؟ با که هستید و بر که؟ حوزه ی سینما و نقد را بدین توهمات و لجن پراکنی های شما چه کار؟ از که مزد می گیرید؟ این همه تهدید و ارعاب و جاسوس نمایی از برای چیست؟ نظرسنجی مجله فیلم و بهتر بودن دوایی یا بهار را به این توهین خالص به عقیده ی هزاران انسان چکار؟ من آمدم که از سینما بشنوم و چیزی بیاموزم، این همه کینه و دشمنی از کجا به مخیله تان خطور می کند؟ اگر کسانی کنایه های داخل گیومه تان را نفهمند، من خوب می فهمم... متأسفم... باج کجا را می خورید؟ این همه کثافت و لجن و توهین و دشمنی را از کجا آموخته اید؟ اینجا عرصه ی هنر است و پاکی. شما را با این حجم از نفرت و کینه و بدخواهی و دشمنی به این عرصه چکار؟ وای بر هوای این سزمین که به نفس شما و امثالت آلوده گشته... وای برما...

2+10-

جمعه 13 فروردين 1389



>>>کامران بزرگ نیا:

برای آنکه وضعیت بد نقد فیلم را بفهمیم خواندن همین نوشته ی پر از اتهام و پرونده ساز کافی است. شما از خودتان خجالت نمی کشید؟

1+5-

دوشنبه 9 فروردين 1389



>>>نرگس:

راستش مدتهاست که با این نظرسنجی های مجله فیلم و باند بازی های موجود در آن مشکل دارم. این گروه در جاهای دیگر هم ریشه دوانیده اند و فضای نقد را به شکلی به گند کشیده اند. من خودم به عنوان بک منتقد و نویسنده جوان سینمایی طی این سالها نتوانسته ام با این گروه کنار بیایم. چون همواره مستقل عمل کرده ام و از مافیای اینها که مرتبا در حال پاچه خواری هم هستند هم حالم به هم می خورد. چیزی که بیشتر آدم را عصبانی می کند این است که اسم این گروه را گذاشته اند منتقدان روشنفکر! اگر روشنفکری این است ترجیح می دهم من یکی تاریک فکر باشم. ادعای این جماعت به قدری زیاد است که حال آدم را به هم می زند. از گروه خاصی فیلمساز حمایت می کنند و بقیه را هر طور دوست داشته باشند می کوبند. پشت پرده هم خوب پول گیرشان می آید! رد پای اینها را در خیلی از روزنامه های مثلا اصلاح طلب دیدم که جز کوبیدن شخصیت افراد تازه وارد کار دیگری بلد نیستند. مگر اینکه مثل خودشان باشی و هر چه گفتند بدون چون و چرا تایید کنی. با چه هدفی این مقاله نوشته شده است نمی دانم و به کسانی هم که نویسنده اش را کوبیده اند کاری ندارم. اما به نظرم نقد نویسی در ایران تنها به مجله فیلم محدود نمی شود. خیلی از کسانی هم که از روی رابطه و باند وارد این مجله می شوند دیگر خدا را بنده نیستند. از نظر انها بقیه به حساب نمی آیند. به قول یکی از دوستان مجله فیلم شده است قلعه عقاب ها! مدتهاست که دیگر این مجله را با شناختی که از فضایش پیدا کرده ام نمی خوانم. نظر سنجی احمقانه اش هم با نتایجش کاملا گویاست. انگار یک عده فسیل آنجا نشسته اند و بعد از دهه هفتاد میلادی کلا فیلم ندیده اند! فیلم سرگیجه اول شده است!!! همین به اندازه کافی مضحک هست و گویای واقعیت. حداقل کسانی که از این قلعه عقاب ها دفاع می کنند چهار دلیل درست بیاورند و یا اگر از پشت پرده مطبوعات خبر ندارند از روی نادانی دفاع نکنند.

6+1-

پنجشنبه 20 اسفند 1388



>>>ملک پور:

من کاملاً موافقم که این نظرسنجی به قول شما کاملاً باطله. اما دلایل دیگه ای دارم. دلیل من اینه که در همه نظرخواهی ها برای انتخاب ده فیلم، به فیلم اول 10 امتیاز و به فیلم دوم 9 امتیاز می دهند تا برسید به فیلم دهم که 1 امتیاز می گیرد. این یه قانون کلی در تمام دنیاست. اما در این نظرسنجی به همه فیلما 1 امتیاز داده شده. چه اون فیلم اولی باشه چه دهمی؟! که به نظر من کاملاً غلط و اشتباهه. نمی دونم برو بچه های مجله فیلم چرا کاری به این کارا نداشتن و همه چیزو دربست سپردن دست بهزاد رحیمیان؟!

4+0-

دوشنبه 17 اسفند 1388



>>>سوشا:

درود خیلی باحال بود که خود آدم بگه " من این افتخار را دارم که نویسنده ی افشاگرانه ترین، بی پرده ترین، مؤثرترین، رسواکننده ترین، پر خواننده ترین، و البته جذاب ترین مقاله تاریخ مطبوعات ایران علیه مجله فیلم باشم.[3] " بابا اگه باقی ماجرا هم مثل این باشه که .... من به شخصه خودم رو میگم 20 ساله کارم خوندن روزنامه و مجله است . دنیای تصویر یا فیلم و فیلم نگار و ... تقریباً نقدی رو بخونم از متنش اسم نقاد رو می شناسم و به بهانه های مختلف و در جشنواره هایی که حضور داشتم هم اکثرشون رو از نزدیک دیدم . پس حیفه به مجله وزین فیلم که واقاً بیش از دانشگاههای ما به گردن سینمای ایران حق داره توهین بشه . من به چیزی اعتقاد دارم و اون هم اینه که اگه چیزی مبتذل و ولنگار باشه زود از بین می ره در حالی که مجله فیلم و آدمهاش سالهاست بر تارک سینمای ایران می درخشند و این مایه مباهاته . از من به شما نصیحت عقده ها و حسادت های شخصی خودتان را در جایی که عمومی است فریاد نزنید .

1+5-

يكشنبه 16 اسفند 1388



>>>ثریا سروری:

این نوشته قطعاً کار یک «مفلوکِ بدفرجامِ بد طینت» که در جهت خواسته های روز «دربار» سخن رانده، چنان که گویی «ز خفیه نویسان خدا»ست.

1+6-

شنبه 18 بهمن 1388



>>>غلامرضا ن.:

فقط برای بیشتر روشن شدن،علاقمندان رو رجوع می دم به برخورد تند رحیمیان و رفقا با بابک احمدی پس از محبوب شدن احمدی. اونا احمدی رو همه جا کوبیدن. اگه وقت دارین یه سری به احمدی بزنین. حرفاش خیلی شنیدنیه.

4+0-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>اشکان عالمی:

این مطلب را به توصیه یکی از دوستانم خواندم. لحن تهدید آمیز ش آزاردهنده است. ولی خب معلوم است ما سال ها سر کار برخی حضرات بوده‌ایم. انتخاب ها را جدی می گرفتیم و نام ها را. باعث تاسف است.

4+1-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>کامران علیانی:

یه دوستی داشتم تو کلاس های خسرو دهقان که اسمش علی حسن خانی بود. مزه پرونی هاش هم همین طور مث همین علیرضا حسن خانی ]ند کامت بالا بود. نمی دونم تصادفی تو کاره یا نه. شایدم دست سرنوشته. بنویس علی جون. بنویس...

3+1-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>mina majdi:

جناب آقا فاضلی عزیز امیدوارم آن مطالب درخشانتان در مجله فیلم به پر اشتباهی مطلباتان در باره آنی هال، در این سایت نبوده باشند.کشف بزرگتان در باره فیلم وودی آلن تنها مشکلش این است که قبل از شما بارها گفته شده وهمه دانشجویان وهنرجویان سینما درباره آن دها مطلب خوانده اند،از جمله همان اشاره مجیداسلامی در مقدمه فیلم نامه آنی هال کافیست. اگر جنس ایرادات شما به مجله فیلم از همان جنس گیرتان با رابین وود است که تکلیف همه از همین بتدا پیداست واگر نوعی حسادت در کار نیست ، امیدوارم با نوشته هایی جدی تر وعلمی تر در زمینه ای که درآن ادعا دارید،ثابتش کنید والا ماجرای آنی هال وجهان نئوکلاسیک وحضور مدرنیسم وتاثیرش از اروپا به سینمای آمریکا ونقش آلن در سینمای امروز دنیا که روشن است.و مباحث، ریزتراز اشارات کشف گونه شماست. پیروزباشید

1+4-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>توضیح پرده سینما:

نتیجه گیری اخلاقی از کامنت این دوست مؤدب پور ما (با امضای علیرضا حسین خانی) که ظاهراً نماینده وجدان بیدار جامعه هستند این است که اولاً همه کامنتهای مخالف مجله فیلم ساخته و پرداخته ماست و همه کامنتهای طرفدار مجله فیلم از دل حقیقت بیرون آمده! و ثانیاً ما ناچاریم کامنت ایشان را منتشر کنیم وگرنه هزار بار می فرستندش. در حالی که "پرده سینما" از روز اول اگرچه تعدای از کامنتها را ویرایش کرده، اما هیچ کامنتی را حذف نکرده. و شاید همین باعث شده دوستان ما کارشان به قول خودشان به "شیشکی" بستن بکشد. دوست عزیز! با واژه هایی که به کار بردید هویتتان را آشکار کردید. و نگران نباشید اتفاقاً "پرده سینما" به انتشار مجله فیلم اصرار دارد.

7+1-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>مسعود:

با خانم یا آقای اکبریان موافقم. به همین دلیلی تیتر مطلب آقای فاضلی تا حد بسیاری غلیظ است و شاید غیر واقعی. در حقیقت یک جریان در نقد فیلم در ایران در دست بهزاد رحیمیان و دارو دسته اش بوده و جریان های دیگر در مجموع تعیین کننده تر بوده اند.

0+4-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>عليرضا حسن خاني:

خود گوئي و خود خندي! عجب مرد هنرمندي! شهامت! تعريف شما از واژه شهامت چيست؟! هيتلر و موسيليني هم به نظر من آدمهاي خيلي شجاعي بودند. يك سوال: من هم اگر برم سر كوچه بشينم و به هركي كه از كنارم رد شد فحش بدم و بگم دزد و ليچار بارش كنم آدم با شهامتي هستم؟ كسي كه خودش در مورد خودش ادعا كند كه من نويسنده بهترين مقاله هاي مجله فيلم هستم واقعاً آدم معلوم الحالي است. آقاي فاضلي فاشيسم از در و ديوار مطلبتون مي ريزه . ببخشيد شما قبلاً مسئول دايره تفتيش عقايد تو شوروي كومونيستي نبوديد؟ مي خوايد بديم يه تريلي از روي آقاي رحيميان و حلقه و سه تفنگدار مجله فيلم رد شه؟ دلتون خنك مي شه احياناً؟ آقاي فاضلي نوشته فاشيستي تون كه ارزش صحبت كردن نداره. مي دونيد چرا؟ از قديم گفتن مشك آن است كه خود ببويد. نه آنكه آقاي فاضلي هر چند خطي يكبار فرياد بزنه اين افشاگرانه ترين، بهترين، مهم ترين، بر ملاكننده ترين مطلبيه كه تا به حال چاپ شده ( اگر رضا معروفي يه جاي اين نوشته شما پيدا مي شد شيشكي درستي مي بست به اينهمه خود ستائي) . بنابر اين آقاي فاضلي از ديروز تا به حال حرف جديدي راجع به اين نوشته سخيف پارانوئيد ندارم كه بگم اما اومدم بگم خيلي با حالي!! كامنت هاي مطلب شما عين اين تلفن هايي مي مونه كه به شبكه هاي ماهواره ايه خارجي مي زنن: الو سلام من حسن هستم. خوشحال هستم. از ايران و از دفتر مجله فيلم تماس مي گيرم. لعنت به اين مجله و بهزاد رحيميان. اينا من رو دارن اينجا اسمستار نه اسمسمار نه اتمثار نمي دونم يه چيز تو همين مايه ها مي كنن. احسن به غيرتت مرد بزرگ. الو سام اوليكم من غلام هستم. ملقب به غلومي. از انجمن سردبيري و هيئت تحريريه عالي مقام نشريات فرهنگي و هنري منتقدين بي كار و با كار تيليف كرديم. خواستيم بگيم: داآشي گول و گولاب خودمون! اين روزنومه فيلمي ها همشون نون به نرخ روز خورن ( با لحن چاله ميداني بخوانيد) ضمناً دست مريزاد دااشش. خوب پته اشون رو ريختي رو آب. الوووو سللللاااام من نلي هستم. از خونه الي زنگ مي زنم. همون كه تو درباره الي بازي مي كنه. خواستم بگم آقاي فااضضلييييي، شما خودتون رو عصباني نكنيد. اين مجله فيلمي ها همه شون همين طورين. ديدين الي جون رو معلوم نشد چه جوري خفه اش كردن و بعد هم بي خيال ماشين خودشون رو از تو گل درآوردن. قربووونتون برم. اينا بو مي دن. ولشون كنين.( با لحن اوا خواهر بخوانيد) آقاي فاضلي من نمي دانم چرا شما كه اينقدر شهامت داريد كامنت هاي همه دوستان من رو كه اينجا كامنت گذاشتن و با شما مخالفت كردن رو تاييد نكرديد؟ من نمي دانم چرا تمام موافقان شما شخصيت هاي حقيقي و حقوقي نيستن؟ چرا هيچ كدوم اسم و فاميل و آدرس اي ميل ندارن؟ مي گم راستي نكنه عين همون كارسون كلي توي تعطيلات آقاي بين زحمت نوشتن همه كامنت ها رو هم خودتون مي كشيد؟ لحن و ادبيات كامنت ها كه همين رو مي گه. خدا يك معجزه! يك معجزه برسان! براي اين آقاي فاضلي. معجزه اي به صداقت و بي پيرايگي مستر بين. اين رو هم تاييد نكنيد من هم هزار بار مي فرستمش!

2+10-

چهارشنبه 7 بهمن 1388



>>>اکبریان:

آقای فاضلی عزیز صراحت شما را ستایش می کنم ولی مطمئن نیستم تاثیرگذاری رحیممیان بر جریان نقد نویسی فیلم در ایران آن قدر که می گویید زیاد بوده باشد. بسیاری از هم هم نسل های رحیمیان راه خودشان را رفتند و اعتنایی به او نکردند. کسانی مثل ایرج کریمی، جواد طوسی، حتی هوشنگ گلمکانی، حمید رضا صدر، حتی امید روحانی، صفی یزدانیان...نسل جوانتر هم اعتنایی به او نکرد مثل مجید اسلامی و سعید عقیقی و امیر پوریا و البته خود شما و البته امیر قادری . جریان نقد نویسی این مجموعه بسیار بسیار متنوع تر و تاثیرگذارتر از آن چه بوده که رحیمیان و تیمش انجام دادند.

3+0-

سه‌شنبه 7 بهمن 1388



>>>کیومرث:

حالا بهزاد رحیمیان و دراو دسته اش چی گیروشون اومد با اون باند بازی؟ تا اون جا که می دونم همشون پخش و پلا شدن. یکی شون رفته انگلیس. یکی شون آمریکا. یکی شون مثل [... حدف از جانب "پرده سینما" به خاطر حفظ حرمت اشخاص] حسابداره و یکی مثل [...حذف از جانب "پرده سینما" به خاطر حفظ حرمت اشخاص] در کسب و کار پوشاک. یعنی دیگه دارو دسته ای باقی نمونده. مونده؟ خود رحیمیان هم که چیزی نمی نویسه و مطالب فرهنگ فیلمش را هم دیگرانی مثل احسان خوشبخت می نویسن. می خوام بگم اینا خودشون خودبخود فید شده اند. همیشه که نمی توان با اطوار خود را مطرح کرد. می شود؟

1+2-

سه‌شنبه 7 بهمن 1388



>>>صادق:

آقای فاضلی یه سأالی برا من وجود داره و اون اینه که چطور وقتی تو همون مراسمی که انجمن منتقدان و نویسندگان به شما جایزه داده، به نویسنده مجله فیلم هم نه یکی بلکه دو تا جایزه داده این جایزه برا اونا خوبه و افتخارآفرین ولی وقتی شما از این انجمن جایزه رو بگیرید میگن لابی دولتی و حماس و کیهان. مگه مجله فیلم یکی دو سال پیش جایزه اصلی رو از انجمن منتقدان نگرفت؟ چرا جایزه رو می گیرن بعد میگن اخ و پیفه؟ اگه مرد بودن جایزه رو رد می کردن. ولی دو رو هستن. دورو من شما رو نمیشناسم و نظر خاصی در مورد جایزه شما ندارم. اما از روراستی تون خوشم میاد که گفتید به این جایزه افتخار می کنم و به حرفای بچه گانه اهمیت نمی دم. اینو هرکسی مردش نیست که بگه

3+2-

سه‌شنبه 7 بهمن 1388



>>>محمد توسلیان:

قابل توجه بعضی ها باید بگم آقای فاضلی هم براش سالگرد می گیرین هم ماهگرد . لابی هم نکردن زحمت کشیدن. مرد میخوام این سایتو بفرسته رو هوا :D

4+1-

سه‌شنبه 6 بهمن 1388



>>>kazemi:

آقای فاضلی عزیز از قول من به دوستان و طرفداران مجله فیلم پیغام بدید زیاد عجله نکنن و تند نرن. ما با مسئله ساده ای سروکار نداریم

4+1-

سه‌شنبه 6 بهمن 1388



>>>محمد نیک نهاد:

من نه یک ریال از مجله فیلم گرفته ام و نه تا حالا یکبار این دفتر مجله را دیده ام. فقط از سال 63 تا حالا دارم مطالعه اش میکنم : چند نکته را از من هم بشنو : 1- تفی که به هوا انداخته ای لاجرم و بناچار اول بر روی خودت خواهد نشست غلامعباس. میدانی چرا ؟ الف - خودت هم منتقد هستی ب - خودت هم سایتی راه انداخته ای و دنبال یارگیری و ایجاد فرقه (شما بخوانید باند , گروه , مجمع , ساختمان , قبرستان , سلاخ خانه , ...) هستی 2- جایزه منتقدان مبارکت , راستی بین آنها چند یار گرفتی ؟ 3- باور کن متن ات را چند بار از اول تا آخر خوانده ام و یادداشت هایی هم نوشته ام , ولی باید جمع و جورش کنم تا بتوانم ارائه اش کنم. ولی باور کن نفهمیدم اولا چطور میتوانی این ادعاها را ثابت کنی ثانیا گناه رحیمیان و فیلم و سه یار موسس این قدیمی ترین و مداوم ترین نشریه سینمایی ایران بعد از انقلاب چیست ثالثا نمیدانم چطور میشود كه نتیجه نظرسنجی با آرا خود رحیمیان تفاوت دارند. 4- تعطیلی یک نشریه آرزویی اهورایی نیست , شما هم که مشخص است غیر اهورایی هستید , ولي خواهشمندم بعنوان یکی از خوانندگان قدیمی مجله فیلم که تا حال بجز یکی دو مطلب کوتاه در شماره های نوستالژیک مجله مطلبی از اینجانب در این مجله چاپ نشده چنین درخواستی از مسئولین حرف شنو که با آنان لابی دارید , نکنید. 5- آقا برو یک گوشه بنشین و سایتت را تقویت کن , چکار داری که با تیشه به ریشه یک نشریه اصیل بزنی , بجای اینکه ازش یاد بگیری اینطور میخواهی نابودش کنی؟ 6- امیدوارم سایتت حالا حالا ها ماندگار باشد ببینم برایش ماهگرد و سالگرد نمیگیری . در شرایطی که در همه کشورها برای تاسیس شان بعبارتی برای سالگرد دوامشان جشن میگیرند , یک نشریه برای دوام اش نباید خوشحال باشد ؟ 7- از این به بعد با این به قول خودتان افشاگری , به هرچه نقد و منتقد و جشن هنری و جشنواره و نظرسنجی است به دیده تردید باید بنگریم . جواب این ذهنیت جدیدی را که در بین علاقه مندان سینما ایجاد میکنید چه میدهی؟ خودت نظرسنجی راه نمی اندازی ؟ 8- باقی بقایت تا ما هم تخم مرغ هایمان را برداریم , ببینم همین را هم بدون سانسور تایید میکنی با نه ؟

3+6-

دوشنبه 6 بهمن 1388



>>>hasan:

جناب آقای فاضلی در این مقاله از تفرعن و تکبر آقایان انتقاد می کنند اما مقاله خود راافشاگرانه ترین بی پرده ترین موثرترین رسواکننده ترین پر خواننده ترین و البته جذاب ترین مقاله تاریخ مطبوعات ایران علیه مجله فیلم می دانند همچنین در جای دیگری از نوشته خود مقالات چاپ شده خود در مجله فیلم را از بهترین مقالات تئوریک تاریخ این مجله می دانند واقعا پستی و رذالت می خواهد که شخص دیگری را بعلت صفتی محکوم کنید اما آن صفت بحد وفور در خود شما نیز موجود باشد

3+5-

دوشنبه 6 بهمن 1388



>>>عليرضا حسن خاني:

مي خواستم بنويسم جناب آقاي فاضلي از اينكه به شماره 10 كوچه سام راهتان نمي دهند زياد شاكي نباشيد. مي خواستم بنويسم از اينكه از شما در نظر سنجي راي گيري نكرده اند ناراحت نباشيد شأن شما بالاتر از اين حرفهاست. مي خواستم بنويسم گرفتار دائي جان ناپلئونيسم نشويد. مي خواستم بنويسم مردم ايران دير زماني است به لابي و محفل و حلقه و گروه و دسته خوانده شدن جمعهاي دوستانه و هم فكرشان عادت كرده اند. مي خواستم بنويسم آدم هاي كوچك كه بلند قدي نمي دانند به بزرگان پيله مي كنند تا بلكه بتوانند آنها را كوتاه كنند. مي خواستم بنويسم جايزه اخير متوهم تان كرده. مي خواستم بنويسم از اينكه به كساني توهين كرديد و افترا بستيد كه من از نزديك مي شناسمشان نه عصباني و خشمگين كه دلشكسته شدم. مي خواستم بنويسم ريو براوو محبوب ترين فيلم رابين وود فقيد بود و او اتفاقاً هيچ فيلمي از هيچكاك را اين اواخر محبوب نمي دانست. مي خواستم آمار تمام راي گيري ها را بياورم و بگويم راي ها خيلي فرقي نكرده اند. مي خواستم، مي خواستم، مي خواستم. همه اينها كه اگر مي نوشتم مثنوي هفتاد من كاغذ مي شد را وا مي نهم و عرض مي كنم، اگر اين پارانوياي وحشتناك لحظه اي اجازه درنگ و خلوت را به انسان بدهد و انسان بتواند در يك خودآگاهي كامل به قضاوت در خويش بنشيند و بتواند از اين قضاوت سربلند بيرون بيايد، قطعاً حق با اوست. اگر انسان با هر كيفيت اخلاقي بتواند از پس وجدانش در خلوت خويش بربيايد نه نيازي به حوالت دادن به خدا و آخرت هست نه فحش دادن و توهين كردن به نويسنده همچين فحش نامه اي. بنابراين بنده معتقدم: آقاي فاضلي! در خلوت تنهائي تان هنگامي كه شب سر بر بالين گذاشته ايد و به اين نوشته مي انديشيد و لحظه اي اين فكر كه فرشته مرگ زبانم لال همان دم بر بالينتان حاضر شود از ذهنتان عبور مي كند و به آنچه در اين متن به افراد نسبت داده ايد نظري مي افكنيد، اگر توانستيد پاسخ وجدانتان را بدهيد، من طرفدار شما خواهم بود. اما براي مزاح چيزي عرض مي كنم. نكته اي از يك فيلم كه حتماً با ذكر اين مثال، از جانب شما به سليقه حلقه اي و بسيار نازل متهم خواهم شد. اما چه باك؟ صادق بودن و سرراست حرف زدن و گفتن از هر نكته جالبي در هر مقوله حتي نازل هنري مرام ماست. تعطيلات آقاي بين را ديده ايد؟ شخصيت كارگردان فيلم را به ياد داريد؟ كاراكتري به اسم كارسون كلي؟ شما و سايتتان و اين مطلب 23 صفحه اي (مجبور شدم در يك فايل ورد كپي كنم تا بتوانم كامل آن را بخوانم) را كه مي بينم ياد آن شخصيت و فيلمي كه ساخته بود مي افتم. اميدوارم دست تقدير يك مستر بين براي نجات شما هم بفرستد.

2+8-

دوشنبه 6 بهمن 1388



>>>reza:

اصل مطلب این است که آقای فاضلی بعلت دعوت نشدنشان به نظر خواهی مجله فیلم این مقاله را نوشته اند

2+7-

دوشنبه 6 بهمن 1388



>>>ترجیحاً ناشناس:

آقای فاضلی، به نظرم پس از این سالها دوره به صلابه کشیدن آدمها به خاطر عقاید دینی و مذهبی شان گذشته است که بنظر می رسد دلیل حب و بغض شما با شمیم بهار "داشتن مذهب دیگر" اوست. صد البته با شناخت کمی که از جریان نقد و منتقد سینمایی در ایران دارم ابداً منکر باندیسم کثیف و مبتذلی که اتفاقاً امثال شمیم بهار در قبل از انقلاب و حلقه مجله فیلم داشتند نیستم .// ضمناً اگر شما داعیه استقلال در "شفاف سازی" دارید و می خواهید که خوانندگان شما را به یک جریان حکومتی خاص متصل ندانند، بهتر است در مطالب بعدی تان هم درباره [...حذف از سوی "پرده سینما" به خاطر جلوگیری از انحراف بحثی که طرح شده و حفظ حرمت اشخاص] بنویسید و بگویید [...]

1+6-

دوشنبه 6 بهمن 1388



>>>مجتبا:

ببخشید من یک چیزی بگویم و بروم : آن آقای مشهدی را لطفن با کلمه ی "منتقد" خطاب قرار ندهید . گلاب به رویتان آدم نیاز به بیابان پیدا می کند ! ایشان خودشان را منتقدی قادر می دانند دیگر شما صحه نگذارید . راستی ، کسی می داند فیلم های محبوب عمر کسانی مثل گلستان ، کیمیاوی ، اصلانی ، غفاری ، رهنما و ... چیست ؟! اگر کسی منبعی چیزی دارد معرفی کند . مرسی . راستی آقای فاضلی ؛ هیچی ! بعدن خواهم گفت!

2+1-

يكشنبه 4 



>>>زهرا.س:

با خانم یا آقای پارسا کاملا موافق هستم که منتقدان جوان هم متفرعن هستند و بیرحم. متلک گو هستند و شمشیر بدست. آنها هم تا بخواهید عقده سالینجری دارند و مصداقش در همان انتخاب "ح.ح" عیان است یا ترکتازی های منتقد مشهدی. تیره ای از این نسل هم درسش را خوب از تیره ای از متفرعنان نسل قبل آموخته. متاسفانه تعداد بهزاد رحیمیان های نسل جوان کم نیستند.

4+0-

شنبه 4 به 



>>>محمود.ن:

به عنوان یک علاقمند جدی سینما که بیست ساله هستم گیج شده ام. رفته ام و مجلات قدیمی فیلم و دنیای تصویر را گیر آورده ام و در حال خواندن نقدهای منتقدان مختلف هستم. به خوبی و بدی نقدها کاری ندارم اما نمی دانم کدامیک از آنها بی نظر و بی غرض نوشته. کدامیک فرامتنی هستند و مناسبات خارجی را دخیل کرده اند. امیدوارم دوستان پا به سن گذاشته تا حدی این مسئله را برای نسل جوانتر باز کنند.

7+0-

شنبه 4 به 



>>>پارسا:

جناب فاضلی، تا حد زیادی حرف دل مرا زدید که سالها تریبونی برای بیانش نبود و در این برهه از زمان از قلم سایبریک! شما بیرون جهید. بعنوان یک فرد تاحدی مطلع می توان بگویم بر بسیاری از چیزهای که بدان ها اشاره کرده اید، صحه میگذارم مخصوصا اون کلاس ها و جلسات معروف استهزای دیگران! 1- در مورد اون عقده کذایی سالینجری یک مورد بسیار جالب در ذهنم همیشه بوده. منتقدی مشهوری به نام (ح.ح) که داعیه فیلم بازی بسیاری هم دارد در یکی از این نظرسنجی های کذایی در مورد انتخاب بهترین فیلم های تاریخ سینما در مجله دنیای تصویر در اوایل دهه 80 (متاسفانه شماره ش را فراموش کرده ام) نام یک فیلم پورنوی معروف ("تا ته گلو" ساخته جرار دامیانو deep throat) را آورده بود!!. این آقا که کلی ادعای "دایره المعارف فیلم بازی" دارد در همین شماره 400 مجله فیلم هم فیلم پورنوی دیگری را انتخاب کرده بود ("شیطان در جسم خانم جونز" ساخته جرارد دامیانو)!!!. حال سئوال اینست که معنای این کار چیست. هدف از انتخاب آشغال فیلم های پونو و فیلمهایی از کارگاردانان آشغال سازی (مثل خسوس فرانکو) چیست؟ جز همان عقده ی سالینجری؟. در مطلبی از همین منتقد در مجله 400 کاملا لحن متفرعنانه اش هویداست که می خواهد تعداد فیلم هایی که از "آلن دوان" و "ادگار جی المر" دیده را با تفرعن بسیار به رخ بکشد. مد جدیدی که منتقدان جوان فعلی در مورد آشغال فیلم های جالویی به تن می کنند. تشبث به این نام ها و آوردن اسم شان در لیست بهترین ها فقط در راستای همان عقده کذایی! است. 2- باندیسم وحشتناک نقد سینمایی دقیقا از همین مجله "فیلم" شروع شد و به منتقدان تازه کار هم همین باند بازی ها و "آی نفس کش" سر دادن ها را آموزش دادند. نتیجه اش همین منتقد مشهور مشهدی است که در سایت های اینترنتی غوغایی بپا کرده و تازگی ها هم ارتشی از هوادارانش را جمع کرده و قرار است به حساب بقیه برسند و پدر دربیاورند و حال بگیرند!. 3- همین ها در کلاس ها و جلساتشان امثال عقیقی و اسلامی و بابک احمدی را مسخره می کردند. یکی نیست به این عزیزان بگوید آخه سواد شما کجا و سواد بابک احمدی کجا؟!...آخه عقده حقارت تا چه حد!؟ شماره 3 مجله فیلم را یادتان هست که هرچه از دهانشان درامد نثار علی حاتمی و بیضایی کردند و حالا .....

7+1-

شنبه 3 به 



>>>پویان:

بهتر است هوشنگ گلمکانی و عباس یاری و بخصوص مسعود مهرابی تا زود است و فرصت باقی است موضعشان را در مورد مسئله ای که پیش آمده روشن کنند. سیاست مثل کبک سر را توی برف کردن همیشه جواب نمی دهد. اگر امروز سخن نگویند چه بسا فردا دیر شود. بالاخره 1-آنها به این مسئله آگاه بوده اند 2-آنها از این مسئله بی اطلاع بوده اند 3-آنها این مسئله را موضوع مهمی نمی دانند که درباره اش اعلام نظر کنند. 4-آنها از این مسئله متآسف هستند یا ترکیبی از احتمال های بالا. در هر صورت اگر سکوت کنند به نفعشان نخواهد بود

6+1-

شنبه 3 به 



>>>فرشاد:

ببخشیدهااااا اما فکر میکنم شما هم بدجوری توی توهم توطئه دست و پا میزنید

1+6-

شنبه 3 به 



>>>دوست:

دوستان وقت خود را برای خواندن مقاله غلامعباس فاضلی تلف نکنید فقط چند تا کامنت صهبا الستی را بخوانید که شاهد از غیب رسید. بند یک)"تفرعن" بند دو)متفاوت جلوه کردن بند چهار) "پیچیده نمایی" و بند پنج "فرقه گرایی" که فاضلی در مقاله اش گفته در آن کاملاً در آن مشهود است. این شخص آنقدر تفرعن دارد که کلمه به کلمه یک مقاله طولانی را به فارسی خوانده و اسمش را هم به فارسی نوشته اما حاضر نیست به زبان فارسی کامنت بگذارد. و وقتی هم یکی از خوانندگان ازش درخواست کرده فارسی بنویسد تا همه متوجه شوند نوشته Sorry for typing in English طبیعتاً در این کار علاوه بر تفرعن تلاش برای اینکه نشان بدهد کامنتش "پیچیده" است هم وجود داشته! و قصد "متفاوت جلوه کردن" در آن انکار ناشدنی است! شما خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل!

6+2-

شنبه 3 به 



>>>بهمن:

در تحيرم هوشنگ گلمكاني چرا؟او كه ميداند بازيگران اين بازيها اينگونه اند چرا عنان كار را بدست او سپرد؟طالبي نژاد هم كه ميدانست او ديگرچرا؟واقعا اگر اينچنين است متاسفم متاسفم متاسف

5+1-

شنبه 3 به 



>>>jhk:

ترجمه کامنت1 >>>صهبا الستی: نگرانی اصلی من این است که نویسنده این مقاله را در نقد" تئوری توطئه" استدلال میکند که هرکاری که شمیم بهار انجام داده است باعث سرزنش دین بهائی است . او در شرایط عیان ادعا می کند که بهاییت آگاهانه به دنبال تنزل صنعت فیلم و نقد فیلم است که فقط مزخرف. assertions او این بود که Bahais حاضر در همه جا در دوران پهلوی شد ، تا حدی که «آنها در اتاق خواب شاه' نفوذ کرده بود ، هستند reproductions صرفا اتهاماتی بی اساس ضد بهائی polemicists

1+0-

شنبه 3 به 



>>>ویشتاسب:

درود برشما جناب آقای فاضلی پس از خواندن مقاله شما حرفهای زیادی برای گفتن دارم ولی متاسفانه دیر حرکت کردم ودر سف کامنتها آخر ماندم تصمیم دارم ابتدا دورد بفرستم به یکی از خوانندگان با امضاء"صهبا الستی" که با کامنتشان حرفهای شما را اثبات کرد البته از نظر من در هر فرقه یا پیروان هر اندیشه ای افراد متنوعی حضور دارند اما بدرستی که شما فرموده اید روشنفکران این جماعت پیرو سردمداران گذشته خود سعی میکنند درجمع ایرانی عربی صحبت کنند ودرجمع اعراب فارسی صحبت میکنندواین حرف من اسنادی دارد که در شروع تبلیغ این فرقه های ضاله در کشورهای عربی به زبان فارسی تبلیغ میکردند حال آنکه اکثرکتابهایی که در ایران به چاپ میرساندند به زبان عربی بود حال ایشان با گذاشتن کامنت به زبان انگلیسی آن هم با ادبیاتی بسیار غلت به من ثابت کرد که ایشان از همان تبار است و از همان روشها استفاده میکند.همان(پیچیده نماعی وتفرعنی) که شما فرموده اید ایشان زبان فارسی میداند ونوشت افزار فارسی هم دارد چون امضاء خودرا به فارسی نوشته ومتن شماراهم به فارسی خوانده من با اجازه شما کامنت ایشان را برای دستهای ازخوانندگان شما که انگلیسی نمیدانند ترجمه میکنم ولی اگر شما صلاح ندانستید ترجمه من را در کامنتها قرار ندهید

6+2-

شنبه 3 به 



>>>نگار بيضايی:

اگر تفرعن و تکبر منتقدان به عنوان نشانه ارادت آنها به «ذات اقدس» و «فرقه ضاله» در نظر گرفته شود بسياری از دوستان و رفقای آقای فاضلی از جمله سعيد عقيقی، علی معلم، مجيد اسلامی، که در تفرعن و تکبر يد طولايی دارند و دست کمی از آقای رحيميان و دارودسته اش ندارند، بايد[فرقه ای] باشند.

1+6-

شنبه 3 به 



>>>صهبا الستی:

Dear Mr.Hasanzadeh, Sorry for typing in English! The point I was trying to make was that the Mr.Fazeli is free to disagree with Behzad Rahimian, Shamim Bahar et al but he is making baseless accusations against all Iranian Bahais. None of the people mentioned in this article are Bahais. Only Shamim Bahar comes from a Bahai family but even he himself has not been a practicing/active Bahai since his young age. So how could you blame the Bahai Faith for whatever he has done. In addition, that Shamim Bahar did not pay attention to the likes of Jalal Ale Ahmad only shows his wisdom. Bahar could see the banality of Ale Ahmad's nativistic approach many years earlier than most of other intellectuals. Anyway, the whole argument that Bahais have infiltrated the circle of film crtitics is too absurd. It just proves Mr.Fazeli exploits any unethical method to take revenge on his rivals (who are not Bahais anyway). This article is similar to the writings of Kayhan in which 'the other' is always accused of being Bahai, regardless of the identity of the person in question.

1+5-

شنبه 3 به 



>>>امیر:

من اعتقاد ندارم جو نقد نویسی در دستان بهزاد رحیمیان و اطرافش باقی ماند. نه خوشبختانه این طور نماند. من از نویبسندگان سینمایی مستقل که خوشبختانه تعداشان کم نیست و روشن است برای دلشان نوشته اند ستایش می کنم: کسانی مثل جواد طوسی و احمد طالبی نژاد یا حمید رضا صدر و ایرج کریمی که مستمر نوشتند. و برای منتقدان جوانتر هم مثل سعید عقیقی دست می زنم که فارغ از آن دار ودسته بازی ها کارشان را با انرژی ادامه دادند.

4+1-

شنبه 3 به 



>>>حسن زاده:

از خانم یا آقای الستی خواهش می کنم اگر امکان دارد جهت استفاده عموم، فارسی بنویسند. در عین حال ایشان بگویند آیا مطالب بیرحمانه بهزاد رحیمیان و دار و دسته اش به عباس کیارستمی که مستنداتش خوشبختانه در مجله سورش آن زمان موجود است را مطالعه کرده اند.آیا آن مطالب با "فرضیه توطئه" هماهنگ نبود؟ آیا به در و دیوار زدن برای اول کردن یک وسترن آمریکایی در یک رای گیری با "فرضیه توطئه" هماهنگ نبود؟ دوست عزیز دست بردارید.

3+1-

شنبه 3 به 



>>>سیروس:

این نوشته بسیار شبیه مقالات پیام فضلی نزاد در کیهان است!!

3+5-

شنبه 3 به 



>>>هموطن:

مظلوم نمایی؟ سی سال است که [این فرقه] از تمام حقوق شهروندی خود محروم کرده و به قتل و حبس و غارت اموال انها پرداخته اید تازه مدعی و طلبکار هم هستید؟ این شمایید که باید تاریخ بخوانید! مقاله مدیر این سایت فقط یکی از صدها مقالات [فرقه] ستیزانه ای است که هر ماه توسط نو-[...] در فضای مجازی به منظور تهییج عوام منتشر می شود. سند می طلبید؟ این همه سند دال بر [فرقه ای] نبودن هویدا چاپ شده (برای مثال در معمای هویدا اثر عباس میلانی) ولی باز هم [فرقه] ستیزانی نظیر اقای فاضلی به تکرار اتهامات واهی ادامه می دهند. این امر در دیگر موارد هم صادق است. مقالاتی نظیر اثر حاضر در یک کشور دموکراتیک براحتی قابل پیگرد قانونی است ولی در کشور اهورایی گل و بلبل جان و مال [فرقه] هدر است چه رسد به ابروی انها! توضیح: کلمات داخل کروشه توسط "پرده سینما اصلاح یا حذف شده است

2+6-

شنبه 3 به 



>>>شهریار نیکو نظر:

جالب این است که مخالفان این مقاله حتی یک دلیل تاریخی و منطقی برای رد این مقاله ارائه نمی کنند. یا مظلوم نمایی می کنند، یا یک "ایسم" به نویسنده الصاق می کنند و "ضد" فلان می گویند، یا تهمت پول می زنند! بهتر نیست به جای این همه جنجال و شلوغ کاری برای انحراف ذهن جهانیان دیدگاه های منطقی و مبتنی بر تاریخ ارائه کنند؟ آیا یک منتقد سینمایی حق ندارد از سینمای کشورش انتقاد کند؟! این دوستان هر "انتقاد"ی را با مهر "ضد"فلان مخدوش می کنند. نه خانم محترم! نه آقای عزیز! ما دوست داریم از تاریخ بشنویم نه از تهمت. مظلوم نمایی تا کی؟ دوستان این فرقه می گویند "همین جا که ما ایستاده ایم وسط کره زمین است و اگر کسی قبول ندار، برود متر بردار و کره زمین را متر کند!"

1+6-

شنبه 3 به 



>>>مسعود:

چقدر این نوشته بوی پول می‌ده؟ فرصت شناسی شما در انتخاب زمانی که دست این اقلیت از هرگونه وسیله برای دفاع از خود کوتاه است قابل تحسین است. راستی شنیدم دولت برای هر خط چرند گویی بر علیه این اقلیت یک سکه زر انعام می‌ده. ایشاالله که با این مقاله تونسته باشی یک خونه در شمال تهران بخری! :)

3+7-

شنبه 3 به 



>>>صهبا الستی:

This is conspiracy theory par excellence! Fazeli claims that Bahais have corrupted film critcism and film industry. So sad to see so much religious prejudice and baseless accusations!

0+5-

شنبه 3 به 



>>>صهبا الستی:

Fazeli is claiming, and he says this explicitly, that it is because of Bahar's Bahai affiliations that he wrote and did such and such. He even goes beyond that and, in total harmony with other anti-Bahai polemicists such as Shahbazi claims that Bahais were mainly responsible for the so-called cultural policies of the Pahlavi era. He makes his point clear. In brief, Fazeli has noticed that anti-Bahai campaign is popular and has exploited this to attack his rivals. My whole point is that he has every reason to criticize Bahar et al in professional terms but his method is absolutely wrong, if not nasty, since he is exploiting anti-Bahai sentiments of some of his target audience for his personal interests.

3+6-

شنبه 3 به 



>>>صهبا الستی:

Having said that, this piece is really worth reading because as a phenomenal case of character assassination, it yet again betrays the popularity of conspiracy theory among the Iranian intellectuals. The scene in Iran is very similar to the Nazi era where Jews were accused of having a hand in whatever perceived as bad.. By the way, Shamim Bahar has never been an active Bahai. I don't think he has ever attended a Bahai meeting since his youth. He lives in isolation. And, interestingly enough, his famous nephew, Omid Rohani, never registered as a Bahai. In fact, he was good friends with Morteza Avini. I think he considers himself Muslim. .

2+6-

شنبه 3 به 



>>>صهبا الستی:

my main concern here is that the author has grounded his critique in conspiracy theory arguing that the Bahai Faith is to blame for whatever Shamim Bahar has done. He claims in explicit terms that Bahais have consciously sought to degrade the film industry and film criticism, which is just nonsense. His assertions that Bahais were omnipresent during the Pahlavi era, to the extent that 'they had infiltrated the Shah's bedroom', are mere reproductions of the unfounded accusations of anti-Bahai polemicists.

3+4-

شنبه 3 به 



>>>hosein:

پاسخ سه یار دبستانی مجله فیلم، آقایان مهرابی و گلمکانی و یاری به این مسئله چیست؟ آیا می خواهند گناه را به گردن دیگران بیاندازند؟ آیا در سکوت به دنبال گوشه امنی هستند؟

5+0-

شنبه 3 به 



>>>هدیه:

از خواندن این سطور ترسیدم. آیا واقعا آقایانی که سال ها نوشته هایشان را دنبال می کردیم تا این حد مافیا بازی دارند؟

4+0-

شنبه 3 به 



>>>رضا:

پس از آن که این مطلب را خواندم دریافتم ریشه مطالبی که در سال های شصت در مجله سروش پس از توفیق فبلم خانه دوست کجا است علیه عباس کیارستمی چاپ شد کجا بود. بازخوانی آن دو شماره عبرت آور نشان می دهد بهزاد رحیمیان و دارو دسته اش چه ترکیبی داشتند و چگونه به صورت سازمان یافته تلاش کردند تیشه به ریشه کیارستمی بزنند ، در حالی که همان زمان قربان صدقه سیامک شایقی می رفتند و اگر اشتباه نکنم شایقی رفیق رحیمیان بود. لطفا کسی بگوید چرا رحیمیان و دارودسته اش می خواستند خدمت کیارستمی برسند؟

7+1-

شنبه 3 به 



>>>هرمز:

نگاه متفرعنانه بهزاد رحیمیان و دارو دسته اش که خسرو دهقان هم یکی از آنها است به نسل جوان را در چند کلاس دهقان که رحیمیان هم در یکی از آنها شرکت کرد یافتم. آنها در طول کلاس هر آن چه متلک بود را نثار منتقدانی مثل سعید عقیقی و مجید اسلامی کردند، در حالی که کارهای داود مسلمی را فوق العاده خواندند. کسی که هنوز مطلبی از او پبدا نکرده ام! آنها در آن کلاس حتی به هوشنگ گلمکانی، حمید رضا صدر و بابک احمدی هم رحم نکردند. مسئله این نیست که آنها باید از این افراد ستایش می کردند، مسئله تقسیم بندی بود که کاملا بر آن تاکید داشتند. مثل این بود که در باره یک اتحادیه برابر اتحادیه دیگری حرف می زدند.

4+1-

شنبه 3 به 



>>>کاوه:

به عنوان یک دانشجوی قدیم سینما خاطره ای از یکی از منتقدان سرشناس دارم که چون نمی دانم می خواهد نامش این جا بیاد یا خیر نامش را نمی برم. او در مورد اولین رای گیری بهزاد رحیمیان در مجله فیلم مربوط به انتخاب بهترین فیلم توضیح داد رحیمیان به او کفته بود باید به ریو براوو رای دهد، چون در غیر این صورت فیلم دزد دوچرخه اول می شود و نباید اجازه داد فیلمی با مضمون سیاسی و توده ای انتخاب شود. جمله احمد طالبی نژاد هم در این انتخاب اخیر موید چنین رویکردی بود.

5+0-

شنبه 3 به 



>>>محمد توسلیان:

آقا چه کردین!

6+1-

جمعه 3 به 



>>>هوشنگ.م:

یک مقاله شجاعانه. سعید عقیقی پیشترها تلاش کرده بود مسئله باندبازی بهزاد رحیمیان را در مجله دنیای تصویر تبیین کند. اما این مقاله صریح و روشن به قلب مسئله زده. مهم این است این حرف ها زده شد.

6+0-

جمعه 3 به 



>>>حسن. ب:

بله متاسفانه هر آن چه در این مقال آمده درست است. بهزاد رحیمیان همیشه باندباز بود و باندباز هم باقی ماند. بلایی که او سر رحیم قاسمیان آورد آشکار بود. آن چه که در مجله سروش کرد و خواست عباس کیارستمی را از میان ببرد بر همه عیان بود. او همیشه و همه جا بر بابک احمدی تاخت چون احمدی بسیار از او داناتر بود و بی وقفه کار خودش را می کرد. او همه جا حمید رضا صدر را به تازیانه کشید چون صدر بی پیرایه می نوشت و خوانندگان خودش را پیدا میکرد و البته نخواست در محفل رحیمیان جای بگیرد . او مجید اسلامی را نادیده گرفت چون اسلامی با هر معیاری بالاتر از رحیمیان قرار می گرفت و قریحه والایی داشت. بله متاسفانه هر آن چه آمده درست است.

6+0-

جمعه 3 به 



>>>[نویسنده و منقد صاحب نام که خواسته نامش نزد "پرده سینما" محفوظ بماند:

این آقای شمیم بهار از «خرافات» عالم هنر و ادب سینمای مملکت ماست که نزدیک نیم قرن است در اذهان جا خوش کرده و در این مقاله به درستی گفته شده که این موجود چگونه باقی مانده و بدآموزی هایش تداوم پیدا کرده است. سالهاست می خواستم مطلبی بنویسم در مورد این «خرافه» که متأسفانه تا کنون نشده. به ویژه در مورد دو سه تا داستان کوتاهی که شمیم بهار نوشته و در اندیشه و هنر آمده و هنوز که هنوز است این چند کار کم مایه را علم کرده اند و می کنند. باری، در مورد بهزاد رحیمیان هم یادم هست زمانی در مجله فیلم یادداشتی طنزآمیز نوشته شد با عنوان غول یک چشم و... درست یادم نیست. ماجرا از این قرار بود که در همان سالهای اول دهه شصت، بهزاد مطلبی نوشت در مورد فیلم [...حذف از جانب "پرده سینما به درخواست نویسنده] و آن را فیلم «بد»ی خواند. آن زمان نمی شد به صراحت نوشت که [... حدف از جانب "پرده سینما" بنا به درخواست نویسنده]. در ضمن این یادداشت را خصوصی تلقی بفرمایید و آن مسائل نزد خودمان بماند

6+0-

جمعه 3 به 



>>>سهراب:

بالاخره یک مرد پیدا شد که با شهامت و اعتقاد و بدون اسم مستعار جلوی این ها بایستد و افشایشان کند

6+1-

جمعه 3 به 



>>>علیرضا:

روز روشن برای آدم‌ها پرونده‌سازی می‌کنید ولی کامنت‌ها را به علت حفظ حرمت اشخاص سانسور می‌کنید!جایزه‌ی منتقدان به شما رسید دیگر؟!انشالله از طرف «حماس» که نبود.آخ!حرمت «حماس» شکسته شد.

1+9-

جمعه 3 به 



>>>هموطن:

"اسناد خانه سدان" ماجرای مفصلی دارد. چندین سال پیش در خانه ریچارد سدان انگلیسی در تهران اسناد وحشتناکی را در مورد سرکوب ملی شدن نفت پیدا کردند. این ماجرا هم شبیه "خانه سدان" است.

7+0-

جمعه 2 به 



>>>ناشناس:

اعضای این فرقه حق داشته اند رسانه داشته باشند. مگر شما رسانه ندارید؟ مگر امروز هر حزبی یک رسانه و حتی چند رسانه ندارد؟ آیا داشتن مشرق الاذکار حق این آدم ها نیست؟ چرا همه را به چوب تکفیر می زنید؟

1+6-

جمعه 2 به 



>>>naderi:

شما بهتر بود این انتقادات از مجله فیلم و راهی که در سی سال گذشته در پیش گرفته اند را به شکل محرمانه به خودشان می گفتید نه اینکه منتشرش کنید. در ضمن انتقادات شما به "فرقه"ای که بهش اشاره کرده اید مخالف دموکراسی و حقوق بشر است.

2+4-

جمعه 2 به 



>>>رضا رادیه:

کدام توهین؟ برای خوانندگان می گویم تا فکر نکنند چه کلمات رکیک و زشتی را بنده گفته ام چیزی که من گفتم نام بردن از کسی بود که ظاهراً حفظ احترامش از همه واجب تر است و بارهای بار مراتب ارادت خالصانه ی جناب فاضلی به ایشان بیان شده است. چطور رحیمیان و گلمکانی و بهار وبقیه که اسم برده اید [...حذف از جانب "پرده سینما" به خاطر حفظ حرمت اشخاص] هستند و باید کوس رسوایی شان را زد به صدای بلند ولی نام آن عزیز مصداق توهین است. مگر سلزنیک در تاریخ سینما مقام کوچکی دارد که "خودسلزنیک پنداری" اینقدر واژه ی توهین آمیزی است؟ رای گیری مجله فیلم "بالماسکه ی" تمام، رای گیری [.. حذف از جانب "پرده سینما" به علت مربوط نبودن به موضوع] چیست؟ حضرت آقای فاضلی بد نبود در کنار آن اتهام ها و "محفل" و "فراموشخانه" یک کلام می گفتید که بگیرند و [... حذف از جانب "پرده سینما به علت رعایت ادب و حفظ حرمت اشخاص] تا خیالتان راحت شود. شما که صاحب 3 تا از بهترین مقالات مندرج در تاریخ ماهنامه فیلم هستید و بزرگ و گرامی، چه کار دارید به محفل کوچکی که یک گوشه نشسته اند و ماستشان را می خورند یا نه ماست خوردن آن محفل است که بانگتان را به آسمان هفتم رسانده؟

0+7-

جمعه 2 به 



>>>پرده سینما:

قابل توجه بازدید کنندگان گرامی: افراد صاحب نام و عالی مقام مختلفی در مورد این مقاله تشکر، و از "پرده سینما" اعلام حمایت نموده اند. اما "پرده سینما" به علت جلوگیری از بروز هرگونه اشتباه احتمالی، یا تشابه اسمی و با عرض پوزش از این سروران گرامی تا زمان تأیید شدن هویت این افراد از درج "کامنت" آنها خودداری می کند.

7+0-

جمعه 2 به 



>>>محمدرضا كلانتر:

جناب آقاي فاضلي با نظر شما درباره شيوه ارائه فيلم ها در " راهنماي فيلم " موافق نيستم زيرا اولا لزومي ندارد همه از يك روش پيروي كنند ثانيا در كتابي كه به زبان فارسي منتشر مي شود نمي توان فيلم ها را بر اساس الفباي انگليسي ذكر كرد و رديف كردن بر اساس الفباي فارسي مساوي است با دردسر زيرا اسامي تعدادي از فيلم ها در ايران به شكل هاي مختلفي ترجمه شده است , نمونه اش هم فيلم جديد كاترين بيگلو . ضمنا وقتي فيلم هاي يك سال يا يك دهه كنار يكديگر ذكر مي شوند , مي توان به ويژگي هاي سينماي آن دوره تا حدودي پي برد. درباره وضعيت نقد هم يك ماجراي واقعي از دوستم نيروان غني پور نقل مي كنم تا همه خود بخوانند حديث مفصل زين مجمل : در يكي از روزنامه ها كه ادعاي پر تيراژ بودن هم دارد , شخصي در حال نوشتن نقد فيلم " ترديد " بوده كه تاكنون نه " هملت " را ديده و نه آن را خوانده .

9+1-

جمعه 2 به 



>>>Reader:

آقای فاضلی عزیز آخرین باری که ازت یه مقاله خوندم فکر می کنم دی ماه سال 1376 بود که گفتگو با استاد تهامی رو انجام داده بودی حدود دو سال هیچی ننوشتی من نوشته هات رو تعقیب می کردم، حالا خوشحالم که بعد از دو سال با این مقاله برگشتی. خوب برگشتی... می خونمت

12+0-

جمعه 2 به 



>>>مرتضی :

وطن فروشی فقط امضای معاهده های ننگین بابیگانگان نیست. وطن فروشی فقط واگذاری خاک . معادن و نفت مملکت به خارجی ها نیست. یک شکل وطن فروشی همین کاری است که پنجاه سال این آقایان کرده اند. واگذاری فرهنگ این مملکت به غیر. اجاره گرفتن سرقفلی نقد کردن هنر سینما. تجارت. هرکدام از موارد جرم این آقایان می تونه مجازات های سنگینی داشته باشه. آقایون مهرابی و گلمکانی و یاری نمی تونن بگن بی اطلاع و بی تقصیر بودند. بچه که نبودن. حساب شمیم بهار و بهزاد رحیمیان که جای خود داره. ولی باید به قول شما این "حیاط خلوت" تکلیفش روشن بشه

11+1-

جمعه 2 به 



>>>رضا رادبه:

گفت: شیخا خوب ورد آورده ای لیک سوراخ دعا گم کرده ای راستی آقای فاضلی از کالت مووی تمام عیار شما "گاوخونی" چه باقی ماند؟ به عقده سالینجر اشاره کردید بد نیست عقده مشابه ی را هم متذکر خاطر خطیرتان شوم که جناب [...حذف از جانب "پرده سینما" به خاطر حفظ حرمت اشخاص و به علت نامربوط بودن به متن و حاشیه] مبتلا بهش هستند "خود سلزنیک پنداری" آدرس مجله فیلم را هم که بلدید، اینبار به جای مقالات افشاگرانه و "حیا کن رها کن" بد نیست با موتور یا ماشین خودتان را بکوبید به ساختمان شماره 12 کوچه سام تا خودتان و مجله ضاله ی فیلم را برای همیشه نابود کنید و خیال همه راحت

4+15-

جمعه 2 به 



>>>shiva:

عجب جرأتی دارید آقا

13+1-

جمعه 2 به 



>>>مجید:

بوسه بر قلمت

15+1-

جمعه 2 به 



>>>farid salami:

اینا کی هست؟ کی هستن که این همه سال همه چیز رو تحت نفوذ خودشون گرفتن

16+7-

جمعه 2 به 



>>>soroush:

من فقط می تونم سکوت کنم

7+14-

جمعه 2 به 




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.