پرده سینما

بهار از لجاجت کودکانه تا یک اتفاق ساده

محمد جعفری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راننده تاکسیسال 1351 بود و من 19 سال داشتم.به تشویق مسئولین كتابخانه كانون پرورش فكری خیابان امیراتابک در پایین خیابان تخت طاووس كه برای روزنامه‌دیواریش مطلب می‌نوشتم تصمیم گرفتم فیلمنامه كوتاه كودكانه‌ای بنویسم. آن زمان دوست فعلی من دكتراحمد غرقی پای ثابت فیلم دیدن من بود. چه شبها كه با احمد از خانه‌مان در حشمتیه تا سینما شهر فرنگ و شهر قصه و آتلانتیک و امپایر در خیابان عباس آباد پیاده نمی‌رفتیم و در طول راه در مورد فیلمی كه دیده بودیم با شور و جذبه صحبت نمی‌كردیم: از فیلم فارغ‌التحصیل و راننده تاكسی تا ایزی رایدر و پنج قطعه آسان و چه حالی داشت نقدهای پنج خطی من در صفحه خوانندگان مجله فردوسی. روزها هم توی مدرسه محمدرضاشاه حشمتیه رشته ادبی می‌خواندم با كامبیز پرتوی و طهماسب صلح‌جو هم‌محلی و هم‌مدرسه‌ای بودیم .من در مدرسه نمایش‌نامه‌ای به اسم تاریكی‌های شهر نوشتم كه كامبیز پرتوی آن را كارگردانی كرد و یك فیلم هشت میلی‌متری هم به اسم جاده ساختم كه به همت بصیر نصیری- یادش بخیر – با كمك حسن بنی‌هاشمی و بهنام جعفری مرحوم فیلمبرداری شد. آن موقع این دو نفر به اتفاق كیانوش عیاری و ناصر غلامرضایی چهره‌های تابناک سینمای آزاد بودند. صلح جو هم بعداً یك فیلم هشت میلی‌متری دیگر من را به اسم شاگرد كلاس اول گیلاس فیلمبرداری كرد كه همسر كامبیز فرشته صدر عرفایی و جهانگیر الماسی در آن بازی می كردند و من هنوز آن فیلمهای هشت میلی متری را دارم.

فوتبالی هم بودم منتها نه عاشق تاج و پرسپولیس كه طرفدار تیم دارایی بودم كه جلال طالبی در آن بازی می‌كرد و من می‌مردم برای جلال طالبی. از دیوار مدرسه می‌رفتم بالا و از میله‌های استادیوم امجدیه می‌پریدم پایین تا مسابقات فوتبال لیگ آن موقع را از دست ندهم. محمود خردبین و مظلومی هم هم‌مدرسه‌ای من بودند كه محل تمرین شان زمین خاكی اول سبلان شمالی بود. یک روز هم سر شیطنت خردبین در خیابان معلم پاسبانها من و احمد را به جرم دختربازی به جای او گرفتند و به كلانتری 6 خیابان گرگان بردند و یک شب هم آنجا مرا نگه داشتند چون كسی نبود كه بیاید و ضمانتم را بكند.

 من در آن سالهافیلمنامه‌ای به اسم بازارچه داشتم كه زیاد به درد كودكان نمی‌خورد و كیارستمی به عنوان كارشناس آن موقع خیلی با من سر و كله زد كه از خیر آن بگذرم و سراغ فیلمنامه دیگری بروم. تا اینكه من فیلمنامه گرمابه را كه برگرفته از ترس كودكی من از رفتن به حمام خزینه در رو ستای مان هرند بود نوشتم و برای او بردم. تمام داستان فرار یك كودک از چنگ پدری است كه روز جمعه می‌خواهد پسر را به حمام ببرد. پسر همه اش فرار می كند و پدر سر آخر با هزار ترفند موفق می‌شود پسر را بگیرد. فیلمنامه اصلاحات خورد و من برای گرفتن نتیجه نهایی به دفتر كانون در خیابان تخت طاووس رفتم. ابراهیم فروزش كه كنار كیارستمی نشسته بود به من گفت فیلمنامه تو تصویب شده و تو می‌توانی آن را با حمایت كانون به صورت هشت میلی‌متری زیر نظر كیارستمی بسازی. من كه برای ساخت فیلم 35 میلی متری مثل نان و كوچه و عمو سیبیلو دندان تیز كرده بودم با اصرار خواستم كه اجازه دهند فیلمم را 35 میلی متری بسازم. كیارستمی مخالفت نكرد. اما فروزش برای من یك شرط گذاشت كه به سؤال او جواب بدهم. سؤال این بود: چه تفاوتی هست بین لنز 25 و 75؟ من هر چه فكر كردم نتوانستم به این سؤال جواب بدهم و برای اینكه كم نیارم گفتم این اطلاعات مربوط به فیلمبردار است نه كارگردان! بعد به بهرام بیضایی كه آن زمان برای ساخت فیلم سفر در همان اتاق بود اشاره كردم و با شیطنت گفتم «مثلاً همین آقای بیضایی مگر فیلمبرداری می‌داند؟» بیضایی خندید و به فروزش توصیه كرد كه روی من را زمین نیندازد و اجازه دهد من این فیلم كوتاه را بسازم. حالا من كه در این امتحان رد شده بودم. طی جلسه بعد فروزش یک پیشنهاد جدید داد. او به من گفت : سهراب شهید ثالث كه قرار است یك فیلم كوتاه در كانون بسازد فیلمنامه تو را برای ساخت پسندیده و اگر تو موافق باشی و دوست داشته باشی می‌توانی به عنوان دستیار در كنار شهید ثالث كار كنی. من باز هم سرتق بازی درآوردم و با لجاجت روی حرفم پافشاری كردم. این بار كیارستمی و بیضایی هم از من پشتیبانی نكردند و آن فیلمنامه به دلیل سرسختی كودكانه من هیچ وقت ساخته نشد. و شهید ثالث هم بر اساس فیلمنامه دیگری از آزاده عباسی فر كه او هم از اعضای كتابخانه كانون پرورش فكری بود یک فیلم چهار دقیقه‌ای به اسم سیاه و سفید در كانون ساخت و امید روحانی هم دستیار او شد كه در فیلم یک اتفاق ساده هم در كنار شهیدثالث بود. این اولین فرصت بزرگ سینمایی من بود كه با یک تصمیم لجوجانه آن را از دست دادم. اما افسوس آن را نمی‌خورم چون بعد از بهار سال 52 من به عنوان سپاهی دانش به روستایی برفگیر در آذربایجان اعزام شدم كه هر چند ارتباط من را موقتاً با دنیای سینما قطع كرد اما نشان به آن نشان كه همین الان بعد از سی و هشت سال در حال ساخت مستندی در مورد همان روستا و همان شاگردان هستم.

 

محمد جعفری


در همین رابطه سایر بهاریه ها را بخوانید

بهار و رویای شهرفرنگ: نمی خواهم پیر شوم- سعید توجهی

برای بهار بخند، به خاک خالی نگاه نکن. نپرس این بار منتظر کیست- نغمه رضایی

بهار و سینما آلتونا -نسترن مولوی

بهار و خاطرات برای آنهایی که دوستشان دارم- کامیار محسنین

بهار از لجاجت کودکانه تا یک اتفاق ساده- محمد جعفری

اولین بهاریه رسمی یا یه همچین چیزی -رضا منتظری

بهار و مضرات دخانیات!- مهدی فخیم زاده

بهار و شکار آهو در شبی بهاری -نیروان غنی پور

بهار و دسته سیسیلی ها -غلامعباس فاضلی

 بهار و غزال عاشقانه -بهاره رهنما


 تاريخ ارسال: 1389/12/27

نظرات خوانندگان
>>>وحید فرازان:

درود! خاطره و عکس خیلی جالبی از شما خواندم و دیدم. سالهای سال بهار را ببینید :-)

0+0-

چهارشنبه 3 فروردي




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.