پرده سینما

بگو برای تپیدن چقدر باید داد؛ برای عسل بدیعی

نغمه رضائی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگو برای تپیدن  چقدر باید داد [۱]

 

«من، آنیک آونسیان، در سال پنجاه و چهار در تهران متولد شدم»

 

هزار و سیصد و هفتاد و چند.

 

او ، عسل بدیعی، در سال پنجاه و شش در تهران متولد شد.

 

هزار و سیصد و نود و دو.

 

عسل بدیعیبه خبری کوتاه، دیوارهای بلند سال های در میان با تمام رازها و رمز ها و روزها در هم فرو می ریزند و ویرانه ای با خاک یکسان شده بر جا می ماند که در دو سویش دو زن ایستاده اند. هر دو زیبا. آیا آرزویی اینجا خفته است؟ «بیدار شو، آرزو». بیدار نمی شود. جمعیتی که به دور ویرانه ها حلقه زده با تمام قوای تخیلش هم نمی تواند ذره ای از حقیقت پنهان شده ی یک زندگی از دست رفته را بازسازی کند و از نو ببافد. جمعیت دیر رسیده است. همیشه دیر می رسد و تازه می خواهد همه چیز را بداند. همه چیزهایی که دیگر وجود ندارند. همیشه صدای آخرین انفجار و آخرین فروریختن و آخرین نفس را می شنود و از پنجره به شتاب می پرسد:  کجا؟ کدام خانه؟ کدام خیابان؟ کدام نویسنده؟ کدام بازیگر؟ دیگر صدایی در کار نیست. دیوارها ریخته اند و دیگر نوبت دانستن نیست. پیش از آن هم نبوده است. تصاویر که مخابره شدند حوصله ی جمعیت سر می رود و آرام آرام از منظره دور می شود تا فراموش کند .

 

یازدهم فروردین ماه، در همان دقایقی که عسل بدیعی فاصله بین زندگی تا مرگ، یا مرگ تا زندگی را می پیماید، لحظه های تعطیل سرخوشانه می گذرند. عده ای از آدم ها به رسم گردش نوروز  دارند بر ویرانه های آذرگشسب قدم می زنند و سعی می کنند چیزهایی را از حافظه ی تاریخیشان بیرون بکشند تا هستی پنهان ویرانه ها را  بفهمند.  دور دریاچه ی لاجوردی که انگار صد متر عمق دارد، عده ای  ایستاده اند و به سنگ یادبود پسری نوزده ساله نگاه می کنند که بیست و یک سال پیش در پنجم مرداد ماه در همان آب ها فرو رفته و انگار هرگز بازنگشته است. چگونه می توان به فرورفتن در صد متر عمق آب و دیگر هرگز بالا نیامدن فکر کرد؟ چگونه می توان در این روز آفتابی که شکوه دیرین آسمان بین ابرها طنازی می کند به سفری از بودن تا نبودن و دیگر هرگز بازنگشتن فکر کرد؟ مادران دست کودکانشان را می گیرند و از لبه آب به شتاب دور می شوند. کسی نمی پرسد تا کجای کدام لحظه می شود از تمنای فراخواننده ی این ترس گریخت؟

می گویند قلب یک انسان کوچک است و قلب یک تاریخ بزرگ. بعضی از تاریخ ها اما چقدر می میرند و بعضی از قلب ها چقدر می تپند. چگونه می شود تکه های بدن هنوز باشند و انسانش دیگر نباشد؟ چگونه می شود تکه های بدن دیگر نباشند و انسانش هنوز باشد؟ در آن چند متر فرورفتن چه می گذرد که رازش به هیچ تماشاگری نخواهد رسید؟

«بودن یا نبودن» عبارتیست به تکرار رسیده در بازی های کلامی هرروز. زدودن غبار از این سه واژه جان دوباره ای می خواهد. کیانوش عیاری بر این «یا»ی میانی و از یاد نبردنش سخت پافشاری می کرد اما آنچه به تصویر کشید و ادامه ی آنچه که به تصویر کشید آمیزه ای از بودن «و» نبودن شد. سهمناک تر از بودن یا نبودن. آنیک آونسیان با همان کت آجری رنگ بلند، همان روسری و دامن و کفش های پاشنه تخت مشکی که از پله های باغ شاطر به چه سختی بالا می رفتند دستش را  از پشت سال ها دراز کرده است و قلبی را که به چه سختی از خانواده ی امیر ستانده بود به تمام این سرزمین پس داده است. عسل بدیعی بازیگر نقش آنیک که در آخرین عکس هایش پوشیده در لباس های ایرانی رنگارنگ لبخند می زند در میان آنیک های دیگر از درون تجزیه شده است. روییده است و به خاک رفته است. لبخند پایانی آنیک در تولد دوباره اش حالا باید به لبان آنیک های دیگر نشسته باشد. هرچند آنیک آوانسیان همیشه یکی ست در یک لباس، با یک روز تقلا در انتظار یک قلب از سینه ی یک انسان دیگر. دختری که تقلای بودن را در نخستین نقشش استادانه بازی کرد، نقش آخر را هم بر آخرین پرده ی نبودن جاودانه زده است.  کیانوش عیاری باید به صراحت لحظه ای که هنرش و هنرمندش با هم یکی می شوند تا باورش را در حقیقت زندگی جاری سازند دوباره نگاه کند، و برخیزد. مگر او این انسان را از میان صدها نفر برنگزید تا در هیئت آنیک به همه نشان دهد که جان زنده شایسته ی خاک نیست؟ این قلب چند بار باید پیوند بخورد تا باورش کنند؟

آرزوهای زیادی در خاک خفته اند. آرزوهای زیادی هنوز زیر آوار تکان می خورند. سال ها که فرو می ریزند  هیچ کس نمی داند در خاطر خاموش ویرانه ها چه گذشته است.  هنوز صدای تپیدن می آید. بیدار شو ، آرزو.

 

 

نغمه رضائی

 

 

۱- شعری به بهانه فیلم بودن یا نبودن از کتاب «فریاد»

 

 

 

در همین رابطه ببینید: 

عکس های الهام عبدلی از مراسم تشییع زنده یاد عسل بدیعی

 

 در همین رابطه بخوانید

بگو برای تپیدن چقدر باید داد؛ برای عسل بدیعی

عسل بدیعی بازیگر جوان سینمای ایران در میان خیل عظیم دوستدارانش به سوی منزل ابدی رهسپار شد

عسل بدیعی در گوگل رتبه دار شد

ملاحظاتی درباره درگذشت عسل بدیعی

عسل بدیعی درگذشت


 تاريخ ارسال: 1392/1/18

نظرات خوانندگان
>>>مستانه:

عسل شاید خوب زندگی نکرد، اما خوب مرد. با تصمیمش برای اهدای عضو، فیلم آخرش را به فیلم اولش پیوند داد. حالا دیگر شمایل او در حالی که نفس زنان پله های آن محله پایین شهر را بالا می رود (فیلم بودن یا نبودن) به اسطوره ای تبدیل میشود. اطمینان دارم حالا او به الگویی برای نسل خودش تبدیل میشود. در یک قدمی جیمز دین و الویس پریسلی و مریلین مونرو، بی آنکه بخواهد از آنها تأسی کند.

0+0-

يكشنبه 18 فروردين 1392



>>>هنگامه:

عسل بااهدای اعضایش «فریاد» زد... فریاد او را شنیدیم

0+0-

يكشنبه 18 فروردين 1392



>>>ترانه:

نمیدانم چرا مرگ عسل اینطور مارا دلتنگ کرد...

0+0-

يكشنبه 18 فروردين 1392



>>>منیژه:

حسی را که از خواندن این مقاله دارم نمی توانم توصیف کنم. عکس مقاله مرا به فکر فرو می برد. آیا در آن لحظه سرخوشی که عسل بدیعی این عکس را می گرفت می دانست برای مرگش از آن استفاده خواهد شد؟ چه تلخ است زندگی!

0+0-

يكشنبه 18 فروردين 1392




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.