پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۶- رویای کوچک من

آذر مهرابی

 

 







رویای کوچک مندخترک کلاس اول ابتدایی بود و خواهرش کلاس دوم راهنمایی. آنها با هم شش سال اختلاف سنی داشتند، اون سال تابستان خواهر تصمیم گرفته بود در کلاس عکاسی ثبت نام کند . از آنجا که آن موقع هنوز فرهنگسرا وجود نداشت تنها جایی که کلاس عکاسی برگزار می کرد اداره ارشاد شهرشان زنجان بود و چون مادرشان سر کار می رفت و کسی نبود از دخترک نگهداری کند خواهر بزرگتر مجبور شد خواهرکوچکتر را هم همراه خود ببرد.

دخترک وقتی همراه خواهرش وارد یکی از اتاق های اداره ارشاد شد آقای هیکل گَنده ای که ریش و موی زیادی داشت چندتا برگه کاغذ برای ثبت نام به خواهر داد تا آنها را در اتاق روبرویی پر کند. در آن اتاق، چند صندلی چیده شده بود که با تمام صندلی هایی که دختر تا به حال دیده بود فرق داشت، چون می تونست کاغذش را روی دسته ی چوبی اش که مثل یک میز کوچولو بود بگذارد و راحت بنویسد و هروقت می خواهد آن را بخواباند. دختر بعدها فهمید به آن صندلی ها، صندلی های دسته دار می گویند.

آقا گُندهه به دختر گفت که روی یکی از آن صندلی ها بنشیند و او هم با خجالت و شرم و حیا سرش را انداخت پایین و  باترس رفت روی صندلی نشست. تمام نگاه اش به دسته صندلی بود و فکر می کرد که چطوری دسته به صندلی چسبیده. آرام سرش را خم کرد و زیر چشمی مسیر چسییدن دسته صندلی را دنبال کرد. اون زیر یک قطعه فلزی بود با دو تا لولا که ظاهرا توسط همین دو تا لولا اون دسته بالا و پائین می رفت. توی دلش فکر کرد که این دسته را چه جوری به اون صندلی چسبوندند! چون اون موقع هنوز عقل اش نمی رسید که لولا یعنی چه! خواهر داشت فرم پر می کرد و دختر هنوز چشمش به زیر دسته صندلی بود .خیلی دوست داشت یکی از اون صندلی مال اون باشه و هر وقت دل اش می خواست روی آن بنشیند و مشق هایش را روی دسته اش بنویسد. مهم هم نبود که چی بنویسد، فقط  آن دسته صندلی برایش جالب بود.

وقتی خواهرش برگه ثبت نام عکاسی اش را پر کرد آن دسته ی صندلی را که رویش می نوشت تا کرد پایین و به دختر اشاره کرد که بلند شود و همراه او به اتاق روبرو برود. وقتی دخترک می خواست بلند شود متوجه شد که دسته ی صندلی، مانع رد شدن اش است، یک دفعه تنه اش به دسته ی صندلی گیر کرد سُر خورد و تالاپی افتاد زمین. خواهر با شرمندگی بدو بدو آمد و دسته ی صندلی را برداشت سرجایش گذاشت و برگه را داد به آقا گُنده که صدای بم و قیافه ی ترسناکی داشت. آقاهه برگه ها را با یک عکس از خواهر گرفت و از او خواست که از اول هفته بیاید سر کلاس و بعد با اشاره به دخترک گفت: فقط یادتان باشد که دفعه دیگر بچه مچه همراهتون نیارید.

حالا دیگه رویای کوچک دخترک که می تونست فردا به همکلاسی هایش پُز بدهد که دیروز روی چه صندلی دسته داری نشسته  به باد رفت و دفعه ی بعد نمی تونست با خواهرش برود اداره و روی اون صندلی بنشیند.

از اون به بعد، خواهراو را به عنوان مدل عکاسی اش به پارک می برد و بعضی وقت هاهم دوربین دست او می داد که ازش عکس بگیرد.

سالها گذشت و اون بچه ی مزاحم، آقا گُندهه را دوباره در یک فیلم سینمائی دید که با همون قیافه ی عبوس در یک آلونک زیر پل زندگی می کرد و این بار روی یکی از همان صندلی های دسته دار اسقاطی نشسته بود و به دیگر دوره گردهای همقطارش ریاست می کرد. اون دختربچه، من بودم و اسم اون آقا گُندهه هم محمود نظرعلیان یکی از بازیگران فیلم زیر نور ماه بود.

 

آذر مهرابی

در همین رابطه بهاریه های نوروز ۱۳۹۶ نویسندگان سایت پرده سینما را بخوانید:

 

من، پرنده و قطارکنار مدرسه مان- محمد جعفری

رویای کوچک من- آذر مهرابی

شکلات تلخ- فهیمه غنی نژاد

از بهاران خبرم نيست- سعید توجهی

دورانی که می توانستیم آن نیک تر زیستن را جشن بگیریم- کاوه قادری

هامون و بلشویست های محکوم به بهار- هادی جلالی

این خط را بگیر و برو و آن سنبل را بو بکش...- نغمه رضایی

در شهر پرهیاهو نفسش بند آمد- جواد طوسی

فانوس دریایی سبز- امید فاضلی

دو+یک= دو  -غلامعباس فاضلی


 تاريخ ارسال: 1395/12/30

نظرات خوانندگان
>>>کامیار:

خیلی جالب بود

0+0-

دوشنبه 7 فروردين 1396



>>>شکوفه:

بهارراحس کردم با این مطلب شما سال نو مبارک من که رفتم به دنیای عید بچگیا

2+0-

پنجشنبه 3 فروردين




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.