پرده سینما

بهاریه نوروز ۱۳۹۶- من، پرنده و قطارکنار مدرسه مان

محمد جعفری


 


 

 

 

 

 

 

من، پرنده و قطارکنار مدرسه ماناز همان کودکی که پدرم آشپز دکتر اسماعیل کوشان شد و تابستان ها منو نزدیک های کرج تو استودیو «پارس فیلم» می برد، من از نزدیک با جادوی سینما از طریق فیلم بیژن و منیژه که در این استودیو ساخته می شد و بعداً روی پرده نقره ای سینما «تمدن» تو محلمون در خیابون خراسون رفت، آشنا شدم.

همکلاسی هام بهم می گفتند گوش های بزرگی دارم و تو مدرسه به «گوش دراز» معروف شده بودم و از این بابت خیلی ناراحت بودم، اما یه شب که برای خواب تو پشت بام خونه مون روی تشک ام دراز کشیده بودم و یه کتاب جیبی در مورد زندگینامه کلارک گیبل را می خوندم متوجه شدم که اون هم در بچگی گوش های درازی داشته و همه مسخره اش می کردند! اعتماد به نفس پیدا کردم و مطمئن شدم که بالاخره من هم یک روز هنر پیشه معروفی می شم، غافل از آنکه از کلارک گیبل شدن من فقط گوش های درازش را داشتم!

وقتی بعدها پشت صحنه فیلم امیر ارسلان را در استودیو «پارس فیلم» دیدم که «ایلوش» مثل هرکول لشکر جن و دیو را به جهنم می فرستاد تازه فهمیدم که نه! من اینکاره نیستم. برای همین توی آرزوهام شغل ام رو عوض کردم و با دیدن اسماعیل کوشان که یک کت و شلوار سفید پوشیده و با یک بلند گو دستی به فیلمبردار و بازیگرها دستور میده، تصمیم گرفتم شغل آینده ام را در خیالات ام عوض کنم و بشم کارگردان!

این آرزوها با من موند تا دوران دبیرستان که با «سینمای آزاد» و بصیر نصیبی آشنا شدم؛ که یه شخصی بود شبیه محمد آفریده ی امروز، و سر نخ فیلمساز کردن همه فیلم سازهای آماتور دست اون بود.

من فیلم نامه ی کوتاهی به اسم جاده در مورد یه نوجوان تنها ارائه کردم که دلخوشی اش پرنده داخل قفس خانه اشان و قطاری است که وقتی صدای آمدن اش را در مدرسه از دور می شنود می فهمد که ساعت چهار و بیست دقیقه بعد از ظهره و موقع زنگ خوردن مدرسه است تا بدو بدو همراه دیگر هم مدرسه ای هایش بروند و برای مسافرانش دست تکان بدهند.

اما یک روز که از مدرسه تعطیل می شود تا به مسافران قطار دست تکان  دهد، شاهد صحنه دلخراش کشته شدن یک پرنده در لابلای چرخ های قطار در حال حرکت می شود و از آن پس دیگه با قطار قهر می کند.

وقتی فیلمنامه تصویب شد و من و فیلمبردارم حسن بنی هاشمی با یک دوربین  هشت میلی متری برای گرفتن صحنه زیر گرفتن پرنده توسط قطار راهی محله «کاروان سرا سنگی» کرج شدیم تازه فهمیدم کارگردانی چه کار سختی است و چه دل بی رحمی می خواهد! چون ما باید سخت ترین پلان فیلم یعنی نمای کشته شدن پرنده در زیر چرخ های قطار را می گرفتیم و از آنجا که یک کبوتر هم بیشتر همراه نداشتیم فقط باید در یک برداشت این صحنه را می گرفتیم.

فکر کنم دو ساعتی طول کشید تا قطار تبریز- تهران از راه رسید. قرارمان این بود که با رسیدن قطار به نزدیک دوربین، دستیار کارگردان فیلم، سر کبوتر سفید رنگ را از تن جدا کند و بیاندازد زیر چرخ قطار تا دوربین، دست و پازدن کبوتر را در زیر قطار و روی ریل از زاویه دید پسرک نو جوان فیلم نشان بدهد، اما من و بنی هاشمی هرچه منتظر ماندیم از تصاف پرنده و دست و پا زدنش خبری نشد و قطار هم رفت و از ما دور شد. من نگاه «فقیه اندر سفیه» ی به دستیارم انداختم و او را سرزنش کردم که چرا وظیفه ای به این آسانی یعنی بریدن سر کبوتر و انداختن اش زیر چرخ قطار را انجام نداده؟! و او با حالت شرمنده به من فهماند که بریدن سر پرنده از دست او بر نمی آید و او دل این کار را ندارد.

باید یک ساعت دیگر صبر می کردیم برای عبور قطار بعدی و این بار مسئول تدارک فیلم مان داوطلب شد که این وظیفه را انجام دهد و ما با خیال راحت منتظر رسیدن قطار و فیلمبرداری شدیم. اما دریغ از افتادن پرنده زیر چرخ قطار و مصرف شدن بیهوده آن همه نگاتیو! مسئول تدارکات ما هم دل اش نیامده بود سر کبوتر را ببرد. من که از کارگردانی فقط ژست و ادایش را یاد گرفته بودم در برابرغرولند فیلمبردار فیلم با اعتماد به نفس تمام کارد و کبوتر را از دست همکارم که یکی از همکلاسی هام بود گرفتم تا خودم این مأموریت را انجام بدم و از فیلمبردار هم خواستم بارسیدن قطار محلی، صحنه مورد نظر را بگیرد. قطار نزدیک و نزدیک شد و چشم های من یکی به قطار و یکی به کبوتر سفید بود که در دست چپم پرپر می زد. به خودم گفتم این کلیدی ترین پلان فیلم و این آخرین فرصت کشتن و پرتاب کردن پرنده است، تیغ را زیر گلوی پرنده گذاشتم و فشار دادم، اما چشم ام به نگاه های معصومانه اون افتاد و هر کاری کردم نتونستم گلوی پرنده را ببُرم و درعوض اونو پرواز دادم به آسمون. نگاه گروه چهار نفره فیلم مان روانه آسمون شد که دور شدن کبوتر را در سمت مخالف حرکت قطار بدرقه می کردند.

 

محمد جعفری

 

در همین رابطه بهاریه های نوروز ۱۳۹۶ نویسندگان سایت پرده سینما را بخوانید:

 

من، پرنده و قطارکنار مدرسه مان- محمد جعفری

رویای کوچک من- آذر مهرابی

شکلات تلخ- فهیمه غنی نژاد

از بهاران خبرم نيست- سعید توجهی

دورانی که می توانستیم آن نیک تر زیستن را جشن بگیریم- کاوه قادری

هامون و بلشویست های محکوم به بهار- هادی جلالی

این خط را بگیر و برو و آن سنبل را بو بکش...- نغمه رضایی

در شهر پرهیاهو نفسش بند آمد- جواد طوسی

فانوس دریایی سبز- امید فاضلی

دو+یک= دو  -غلامعباس فاضلی


 تاريخ ارسال: 1395/12/30

نظرات خوانندگان
>>>یهمنیار:

جالب بودوخواندنی! عجب اخلاقیاتی وجودداشته اون زمان برافیلمسازا!

3+0-

پنجشنبه 3 فروردين



>>>afshin:

!like

2+0-

پنجشنبه 3 فروردين




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.