پرده سینما

بهاریه: من و نادر و «فخیم آرتیست»!

مهدی فخیم زاده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدی فخیم زاده

 

دوران کودکیمن تا قبل ازاینکه برم مدرسه، بچه ای بودم آرام و درون گرا و از نظر جسمی بسیارضیعف. همبازی که اصلاً نداشتم، یعنی یادم نمی آد با بچه ای بازی کرده باشم. برادر خواهرهام هم فاصله سنی شون با من زیاد بود و نمی توستن همبازی من باشن. مادرم هم صبح ها بعد از اینکه صبحونه رو به ما می داد، می رفت خرید، وقتی هم برمی گشت سرش به پخت پز و جارو پارو گرم بود و توجهی به من نداشت. بعد از ظهرهام معمولاً می رفت مسجد پای درس آقای سلطان که یکی از وعاظ معروف آن روزگار بود می نشست. بعدش هم یه سری می زد خونه عمه و خاله و در نتیجه من همیشه تو خونه تنها بودم و با خودم بازی می کردم. میگن کفشهای کهنه بابامو می پوشیدم و کیفش رو می زدم زیر بغلم و می گفتم من دارم می رم اداره و بعد لخ لخ راه می افتادم و می رفتم و می رفتم و می رفتم، آنقدر راه می رفتم تا خسته و مونده یه گوشه ای می افتادم و خوابم می برد.

خودم ازاین سالها چیز زیادی یادم نمی آد. فقط یادمه یه دفعه بعد از اینکه کلی راه پیمائی کرده بودم گرفتم دراز به دراز تو دالون خونه نزدیک در، روی زمین خوابیدم. هنوز درست و حسابی هوشم نبرده بود که با صدائی از خواب پریدم و چشممو باز کردم و دیدم که یه گدا از لای در او مده تو و داره کفشهای نو واکس زده آقا جمال رو که جلوی در اطاقشون جفت شده بود می بره. آقا جمال یکی از همسایه ها بود. یادم رفت بگم، خونه ما یه جور حالت «قمر خانم»ی داشت، البته نه به اون بزرگی. سه تا اطاق و یه بالا خونه اضافی داشتیم که  مادرم اجاره داده بود و پولش رو خرج زندگی مون می کرد. این آقا جمال و زنش یکی از همون همسایه ها بودن. همون جوری که خوابیده بودم داد زدم: «آهای مهری خانم... مهری خانم...» مهری خانم زن آقا جمال بود. بالاخره مهری خانم که تو حیاط  داشت ظرف می شست،  سرشو کرد تو دالون  گفت: «چی می گی بچه هی منو صدا می کنی؟»

گفتم: «گداهه کفشهای آقاجمال رو ورداشت برد.» اونکه خیال می کرد من چرت و پرت دارم می گم، گفت «خوب کرد، بزار ببره، من خودم گفتم.» بعد برگشت سر کارش. اما عصر همان روز وقتی آقا جمال و زنش می خواستن برن سینما، هرچی گشتن کفشهای نو آقاجمال رو پیدانکردن. بالاخره مهری خانم یاد من افتاد و آه از نهادش بلند شد و سراسیمه اومد سراغم و گفت: «مهدی جون، گداهه چه شکلی بود؟ خوب فکر کن ببینین قیافه اش یادت میاد.» از فردا مادرم به دفعات این قضیه رو جلوی من واسه همسایه های دیگه با آب و تاب تعریف می کرد و دسته جمعی هره کره می کردن و بعد مادرم سر منو می گرفت تو بغلش و در حالی که ماچ می کرد می گفت: «الهی من قربونت برم!» بعد می خوند: «نه نه مش غلامرضا    من تو را بزا        باریکلا به من   ماشاالله به تو.» وقتی هم گذاشتن ام مدرسه «جعفری» همینجوری که گفتم نه با کسی بازی می کردم نه اختلاط. سرکلاس چرت می زدم تو زنگ تفریح هم یه گوشه وامیسادم می رفتم تو خودم، به چی فکر می کردم؟ نمی دونم.

كلاس اول رو با هر جون كندنی بود قبول شدم، ولی کلاس دوم دیگه نکشیدم، چند تا تجدید آوردم و شهریور هم خواهش و تمنا و التماس مادرمم نتیجه نداد و ردّم کردن. همون موقع بود که برادرم حسن آقا خرمو چسبید که «یا درس می خونی یا پدرتو درمی آرم» و سر همین ماجرای درس نخوندن بود که حسن آقا برای اولین دفعه منو برد سینما. حسن آقا هفت سال از من بزرگتره، یعنی وقتی من  شیش هفت سالم بود اون سیزده چهارده سالش بود. ولی برخلاف من که تا قبل از هشت سالگی ببو بودم و از سن ام کمتر حالیم بود و قدرت دفاع از خودمو نداشتم، اون بچه ای زبر و زرنگ و سر زبون دار بود و همیشه از اعتماد به نفس زیادی برخوردار بود. نقل میکنن که یه بار تو خونه صدای شطرق شنیده میشه، همه متعجب می شن و می پرسن «این چه صدائی بود؟!» حسن آقا که اون موقع پنج یا شیش سالش بوده، می آد جلو میگه، من بودم، رفتم جلو یه کشیده از آقاجون خوردم و برگشتم. خلاصه یه روز بعد از اینکه سر درس خوندن یا بهتر بگم درس نخوندن کتک مفصلی از حسن آقا خورده بودم، با اخم گفت: «برو لباستو بپوش می خوایم بریم سینما.» من تا اون موقع اسم سینما به گوشم نخورده بود. یه چیزائی هم از بچه ها و فك و فامیل شنیده بودم، ولی ندیده بودم و نمی دونستم چه جور جائیه. لباس پوشیدم و همراه حسن آقا راه افتادم و بدون اینکه به کسی بگیم از خونه زدیم بیرون. حسن آقا هرجا دلش می خواست می رفت. از هیچکس هم اجازه نمی گرفت. خودش تصمیم می گرفت و خودش هم عمل می کرد. یعنی اصلاً کسی نبود که ازش اجازه بگیره. بابام که سر کار بود و مادرم که قبلاً گفتم بعد از ظهرها یا می رفت مسجد یا خونه فک فامیلها.

خلاصه همراه حسن آقا راه افتادم. از تکیه حاج رجبعلی گذشتیم و درخونگاه رو ردکردیم و اومدین تو بوذرجمهری و از چهار راه بوذرجمهری عبور کردیم و رسیدیم یه جا که ده پونزده نفر جلوش جمع شده بودن. سردر بزرگی داشت و عکسهای گنده ای بالای درش چسبونده بودن. فهمیدم سینما همینجاست. (این سینما «جهان» بود که سالها همنی جا تو خیابون حافظ پائین تر از پارک شهر قرار داشت واین اواخر دیدم که خرابش کرده اند و دیگه اثری ازش نیست.) حسن آقا رفت جلو یه چیزی به یه یارو گندهه که جلوی در وایساده بود گفت و اونم یه نیگاهی به حسن آقا و من انداخت و یواشکی دستشو کج کرد و انگشتاشو تکون داد که لابد معنی اش این بود که «بده» چون حسن آقا بلافاصله دستشو کرد تو جیبش و یکی دو تا سکه دو زاری (دوریالی) و دو تا ده شاهی گذاشت کف دست یارو، اونم ما رو هل داد تو سالن انتظار. به در و دیوار سالن کلی عکسهای بزرگ چسبونده بودن که من باولع نگاشون می کردم و  دنبال حسن آقا می دویدم. رفتیم جلوی یه در که پرده داشت و یه جوونکی جلوش وایساده بود. حسن آقا با انگشت به کنترل چی اشاره کرد. جوونک به کنترل چی نگاه کرد و کنترل چی سرشو تکون داد و جونک از جلوی در رفت کنار و در همون حال گفت: «برین جلو بشینین.». ما رفتیم تو سالن. همه جا تاریک بود فقط یه آدمهائی رو پرده تکون می خوردن و اینور اونور می رفتن. حسن آقا گفت: «یه دقیقه همین جا وایسا.» نفهمیدم چرا، ولی نپرسیدم گفتم: «چشم.» چنان هیجان زده بودم که حال سؤال و جواب نداشتم. بعد ها فهمیدم واسه این وایسادیم که چشممون به تاریکی عادت  کنه. بعد حسن آقا دست من رو گرفت و رفتیم تو ردیف اول از جلو، نشستیم. فیلم عربی بود و آدمها عربی حرف می زدن و هر چند وقت یه دفعه تصویر وامیساد و یه نوشته می آمد و همه سالن دسته جمعی شروع می کردن به خوندن. همچین همهمه راه می نداختن که من اولش ترسیدم و دستپاچه به دور ورم نگاه کردم. حسن آقا متوجه شد و گفت: «نترس، اونایی که سواد دارن واسه اونایی که سواد ندارن می خونن.» گفتم: «تو برای من نمی خونی؟» گفت: «نخیر. تو کلاس دومی خودت باید بخونی.» ولی من احتیاجی به سواد نداشتم و نمی خواستم بدونم اینا به هم چی می گن. من بهت زده بودم بهت زده موجوداتی که اینجوری شلنگ تخته می نداختن و اینور اونور می رفتن و دهنشون رو می جنبوندن. راستشو بخواین الان از این فیلم هیچی یادم نمی آد. فقط یادم می آد که تو یه باغ یا تو یه جنگل یه آهوئه داشت واسه خودش می چرید، بعد یه مرده پیداش شد و زد زیر آواز. آوازش آنقدر قشنگ و حزن انگیر بود که آهوئه هم شروع کرد به گریه و اشک از چشمهاش سرازیر شد. همین جا بود که بغض من هم ترکید و به گونه ای که حسن آقا نفهمه شروع کردم به گریه کردن.

یکی از همان فیلم ها!این اولین تجربه من از سینما بود و وسیله ای شد برای تشویق من به درس خواندن که البته خوب جواب داد! چون من برای سینما رفتن حاضر بودم هرکاری بکنم و هرچی حسن آقا می گفت «نه» توش نمی آوردم. همین باعث شد که تا یک سال بعد، من بیش از سی بار به سینما بروم و فیلمهای زیادی رو دیده ببینم. از مرد نامرئی گرفته تا شزم، یکه سوار، فیلمهای هفت تیر کشی و آرتیست بازی، فیلمهای شمشیر زنی، آرتیست هائی که شمشیر پهن داشتند و آرتیست هائی که شمشیر نازک داشتند. خیلی از فیلمها رو دو دفعه می دیدیم، چون معمولاً برای اینکه بلیط نصف قیمت باشه وسط فیلم می رفتیم تو سینما، در نتیجه سئانس بعد هم می نشستیم و حتی سئانس بعدترش. گاهی شده بود که می رفتیم سینما و می دیدیم که فیلمش رو عوض نکرده و همون فیلم قبلیه، ولی من التماس می کردم و به اصرار من دوباره همون فیلم رو می دیدیم و حظ می کردم. کم کم دیدن همین فیلم ها مرا از رخوت و انزوا به در آورد و به جنب و جوش واداشت. من که جذب این قهرمان های بزن بهادر شده بودم شبها خواب راحت نداشتم. از این دنده به اون دنده، تمام شب با مشت و لگد می افتادم به جون «بدمن» ها و براشون هفت تیر می کشیدم، ولی روزها کُمیت ام لنگ بود. چون هیچ جور هفت تیری پیدا نمی شد، نه واقعی اش نه تقلبی اش نه اسباب بازی اش. آخه اون روزا از این خبرها نبود، ولی شکر خدا چوب فراون بود. روزها یه تکه چوبی برمی داشتم و به در و دیوار و درخت ها می کوبیدم و به تقلید از فیلم ها، دشمنان و بدخواهان را لت و پار می کردم.

پدرم که همیشه من رو با یه تیکه چوب می دید به من لقب «خرکچی» داده بود. بعد یواش یواش به صدا درآمدم و کلماتی را که به زبان انگلیسی از آرتیست ها می شنیدم بلغور می ردم: «کام آن»، «یس»، «نو». بعد کم کم شلوار کهنه ی وصله دارم رفت تو جوراب و بعد تو چکمه و بعد راه رفتن و نشست و نگاه کردن و  برخاستن ام شد شبیه آنها و رفته رفته به سبک همون آرتیست ها شروع کردم به دعوا و زد و خورد با بچه های مدرسه، به گونه ای که تقریباً هفته ای سه چهار روز از ناظم مدرسه کتک می خوردم، ولی بی فایده بود. این کتک ها من رو جری تر می کرد و درد و رنج دستهای چوب خورده و ورم کرده ام را همچون درد و رنج آرتیست های فیلم ها در رسیدن به هدفشان تلقی می کردم و از اون لذت می بردم و فکر می کنم که درست یک سال بعد بود که بچه ها ی مدرسه به من لقب «فخیم آرتیست» دادن، لقبی که بسیار از آن لذت می بردم.

همان سالها، سر صحنه فیلمبرداریسالها گذشت. فکر می کنم  1353 یا 1354 بود. اون موقع من سه چهار سال بود که وارد سینما شده بودم. دو تا فیلم کارگردانی کرده بودم و هفت هشت تا فیلم بازی. داشتم تو یه فیلم کار می کردم به اسم پلنگ در شب. تو فیلم نه پلنگ بود نه شب. یه فیلم جاهلی بود کارگردان اش هم من نبودم سعید مطلبی بود. با ایرج قادری همبازی بودم. صحنه فیلمبرداری تو بازارچه شیخ هادی دور و ور خیابون شاهپور و بازارچه قوام الدوله بود. جمعیت زیادی دور ما جمع شده بودن، دو تا مأمور کلانتری هم مردم رو پس و پیش می کردن که مثلاً جلو نیان تا ما بتونیم کارمونو بکنیم. من و ایرج قادری بازی داشتیم. صحنه دو سه بار تکرار شده بود. علت تکرار هم من بودم که دیالوگ تو دهنم نمی چرخید و تپق می زدم. دفعه آخری که تپق زدم یه دفعه یکی از تو جمعیت داد زد: «ده بگو دیگه فخیم آرتیست! گندشو درآوردی!) تکونی خوردم و درست مثل اینکه برق منو گرفته باشه در جا میخکوب شدم. بیش از بیست و سه چهار سال بود که این لقب رو نشنیده بودم. پرتاب شدم به همون سالها، بازارچه قوام الدوله و مدرسه هدایت، شلوار تو چکمه، چوب به دست، دعوا با بچه ها... بی اختیار برگشتم طرف جمعیت. قادری زیر لب گفت: «ول کن مهم نیست.» خیال کرد کسی  متلکی چیزی گفته و من ناراحت شده ام. راه افتادم طرف جمعیت و خودم رو به صف اونا رسوندم و با صدای بلند گفتم: «کی گفت فخیم آرتیست؟» هیشکی جواب نداد.  پاسبان ها اومدن طرفم و یکی شون گفت: «چی شده آقا؟» گفتم: «هیچی، یکی گفت "فخیم آرتیست" می خوام بدونم کی بود؟» پاسبان رو کرد طرف جمعیت و گفت: «کدوم بی پدر و مادری بی تربیتی کرده؟ اگه مَرده خودش رو نشون بده!» با لکنت گفتم: «نه سرکار، بی تربیتی نکرد، فقط می خوام بدونم کی بود؟» پاسبان دوم گفت: «شما بفرمائید به کارتون برسید، ما وایسادیم نیگاشون می کنیم.» اولی گفت: «اگه مَرده دوباره زرت و پرت کنه تا بهش حالی کنم.» بهت زده ذل زده بودم به جمعیت و از یه صورت می رفتم به یه صورت دیگه. بالاخره نگام وایساد رو دو تا چشم آشنا. چشم ها مال یه بچه زبر و زنگ و کله خری به اسم نادر حاج غلامعلی بود که بیشتر وقت ها با من سر شاخ می شد و جلوم وامیساد، گاهی من می زدم دک و پوز اونو خونین و مالین می کردم و گاهی اون. حالا اون بچه، یه مرد سی و سه چهار ساله شده بود با قدی بلند و هیکل ورزیده و موهای خرمایی. اشتباه نمی کردم، خودش بود. گفتم: «تو نادر نیستی؟» اخمهاش رو کرد تو هم و پشت چشمی نازک کرد و گفت: «نخیر.» گفتم: «فامیلت حاج غلامعلی نیست؟» گفت: «نخیر.» گفتم: «تو مدرسه هدایت نمی رفتی؟» گفت: «نخیر.» گفتم: «چرا دروغ می گی؟ من که تو رو شناختم.» با همون اخم و ابروی تا به تا و لحن داش مشتی گفت: «مالیدی، تو بابات هم نمی شناسی.» این یه فحش بود، فحشی که ان وقتها ورد زبون همه مون بود. قدمی به طرفش برداشتم و گفتم: «ای ناکس، دیدی گفتم خودتی!» می خواستم بغلش کنم، ولی قبل از اینکه من به او برسم پاسبان ها دخالت کردن و یکی شون هلش داد و گفت: «برو پی کارت ببینم یالا» اون یه قدمی رفت عقب و گفت: «واسه چی هل مید ی؟» پاسبان گفت: «هل می دم پدرت هم در می آرم.» پاسبان دوم در حالی که باتومش رو در می آورد گفت: «بیا اینجا ببینم!» چند نفری دخالت کردن و جلوی پاسبان ها را گرفتن و هر کدوم یه چیزی گفتن. «ولش کن سرکار، شما ببخش، جوونه، منظوری نداشت...» یه چند نفری هم نادر رو دور می کردن: «برو، برو .» من که دستپاچه شده بودم خطاب به پاسبان ها گفتم: «نه اینجوری نکنین، صبرکنین!» بعد چشمم افتاد به نادر که داشت دور می شد. با صدای بلند داد زدم: «صبر کن نادر!» اون همون طورکه دور می شد لحظه ای به طرف من برگشت و با صدای بلند گفت: «برو پی کارت فخیم آرتیست! [...] به خودت و اون فیلمهات.» یکی از پاسبانها که مردم راهش رو سد کرده بودن درحالی که باتومش را تهدید آمیز تکان می داد فریاد زد: «اگه مردی وایسا تا نشونت بدم.» نادر همانطور که دور می شد دستی به علامت اینکه برو پی کارت تکان داد و لحظه ای بعد ناپدید شد. من که سخت کلافه شده بودم خطاب به پاسبانها گفتم: «چرا همچین کردین بابا؟!» بعد رو کردم طرف مردم و گفتم: «کسی می دونه خونه این کجاست؟» چند نفری چپ چپ نیگام کردن و پوزخند زدن. سعید مطلبی اومد طرفم و درحالی که منو از اونجا دور می کرد گفت: «بیا بابا! هنوز تجربه ات کمه. با مردم نباید دهن به دهن بشی.» گفتم: «نه بابا، همکلاسیمون بود، می خواستم باهاش حرف بزنم.» لبخندی از سر ناباوری زد و گفت: «بیا بریم فخیم آرتیست! من که تو رو می شناسم! تو هنوز هم عین بچه تخس ها دنبال شر میگردی، ببینم از "فخیم آرتیست" بدت میاد؟» گفتم: «نه بابا چرا بدم بیاد؟! اون یارو...» مطلبی منتظر جواب من نموند خطاب به بقیه گروه با صدای بلند گفت: «بریم نهار. بعداز ناهار می گیریم.» همراه گروه ازاونجا دورشدم درحالی که تا دو روز چهره نادر از جلوی چشم ام دور نمی شد، هنوز هم هرچند وقت یک بار به یادش می افتم.

خاطرات مهدی فخیم زاده از سینما، در آینده نزدیک در کتابی به نام «من و سینما» منتشر خواهد شد


 

در همین رابطه دیگر بهاریه های نوروز  ۱۳۹۱ سایت پرده سینما را بخوانید

 

من و نادر و فخیم آرتیست! -مهدی فخیم زاده 

دعا کن که دل اش به خاطر عشق بشکند- بهاره رهنما

پیام بهار- جلال الدین ترابی

جایزه اسکار من- فهیمه غنی نژاد

سینما صحرا... ریولی سابق- نسترن مولوی

بهار، خنده، خاطره- کامیار محسنین

حبه قندهای سفید توی قندون گل سرخ- آذر مهرابی

کالنگ هایش را هنوز دوست دارم- محمد جعفری

خانه ما چه سبز بود -سعید توجهی

و بهاری زیباتر از حقیقت تنهایی- نغمه رضایی

وزش یک نسیم ملایم از پنجره اتاق- موحد منتقم

باز هم در گذر زمان- رضا منتظری

نوروز مبارک؛ بهاریه ای از یک عکاس- الهام عبدلی

فرانکو نرو و اشتباهات من!- غلامعباس فاضلی

 


 تاريخ ارسال: 1391/1/2

نظرات خوانندگان
>>>نیلوفر:

مدتها بود بهاریه ای به این قشنگی نخونده بودم. مرسی ی ی ی ی ی ی!!!

0+0-

پنجشنبه 3 فروردين




فرم ارسال نظرات خوانندگان

نام (ضروري):
نظر شما (ضروري):
كد امنيتي (ضروري) :
كد امنيتي تركيبي از حروف كوچك انگليسي است. توجه داشته باشيد كه كد امنيتي به كوچك و بزرگ بودن حروف حساس است.